عجوزة برفی

یادداشت‌های اجرا
شخصیت‌ها5 زن؛ 1 مرد؛ 1 مرد یا زن برای «سورتمه‌چی»؛ رقصندگان زن یا مرد.
مدت اجرا15 دقیقه.
لباسلباس دهقانی برای «مارینا» و «کاتیا». ردای سفید لَخت و آویزان برای «عجوزة‌برفی». قبای سلطنتی و خز برای «شاهزاده خانم». یونیفرم برای «ایوان» و «سورتمه‌چی». لباس‌های دهقانی برای رقصندگان.
صحنهآشپزخانة سادة دهقانی: شومینه در پایین سمت راست با کتری بزرگ چای بر روی پایه؛ پشت میز و دو چارپایه در سمت راست بالا، یک کمد دیواری با سه یا چهار فنجان و نعلبکی قرار دارند. پنجره در دیوار عقبی است؛ درب بیرونی در سمت چپ وسط؛ صندلی جنبان بین پنجره و درب.
وسایلشلاق برای «سورتمه‌چی»؛ حلقة طلایی برای «عجوزة‌برفی».
صداباد؛ زنگولة سورتمه؛ موزیک محلی مناسب برای رقص؛ زوزة گرگ.
نوربدون جلوه‌های ویژه.

شخصیت‌ها:

مارینا (Marina)، مادربزرگ روستایی

کاتیا (Katya)، دختر کوچک

عجوزة برفی

شاهزاده‌خانم والسکا (Valeska)

سورتمه‌چی

ایوان (Ivan)، سرباز جوان

ورا (Vera)، رقاص

رقصنده‌ها

صحنه 1

زمان: یک شب سرد زمستانی در روسیة قدیم.

صحنه: آشپزخانة سادة دهقانی، با شومینه در پایین سمت راست، میز و دو چارپایه در بالا سمت راست با گنجه‌ای برای فنجان‌ها در پشت میز. پنجره با «برف» در دیوار عقبی است. درب به بیرون، در وسط سمت چپ قرار دارد؛ و صندلی جنبان بین پنجره و درب است.

پرده که باز می‌شود: مارینا دارد از پنجره به بیرون نگاه می‌کند؛ کاتیا دارد میز را می‌چیند.

مارینا: «کاتیا»، شب قشنگیه، ولی سرده. وای … ببین ستاره‌ها چه برقی می‌زنن! عین برف‌هایی که جلگه‌ها رو می‌پوشونه، سفیدن. برف‌ها رو ببین … وای … هر جا که باد میاد، چرخ می‌زنه. مثل این می‌مونه که یک شال گردن، توی باد تاب بخوره … مثل زنی که یک تاج از برگای یخی رو سرشه. (از سمت چپ، بیرون را نگاه می‌کند.) توی روستا چراغا روشن شده. پسرا و دخترا دارن می‌رقصن. (آرزومندانه) می‌رقصن … (چند حرکت را امتحان می‌کند) نه … نه، «مارینا» … پاهات برا این کارا زیادی پیر شده‌ان. (دوباره از پنجره بیرون را نگاه می‌کند.) اِ … یک چیزی داره میاد این سمت.

کاتیا (به سمت پنجره می‌رود): کجا مامان‌بزرگ؟

مارینا: عجب … اون عجوزة برفیه که قبل از باریدن برفک‌ها، میره خارج. نمی‌دونم چرا کنار پنجرة من بود؟ (صدای ضربه به در شنیده می‌شود.)

عجوزة برفی (از بیرون صحنه صدا می‌زند): «مارینا» … «مارینا» … بذار بیام تو.

کاتیا (هراسیده): وااااای!

مارینا: عجوزة برفی داره صدام می‌کنه!

کاتیا: من می‌ترسم … درو باز نکن.

مارینا: نگران نباش جونم. تنها کاری که عجوزة برفی می‌کنه اینه که قبل از کولاک، یک گشتی می‌زنه. می‌خوام بذارمش بیاد تو. (درب را باز می‌کند. عجوزة برفی وارد می‌شود و چرخی دورتادور صحنه می‌زند، سپس در سمت راست مارینا متوقف می‌شود.)

عجوزة برفی (با مهربانی): لازم نیست بترسی. من عجوزة خوبی هستم. از قدرتم برای پناه دادن به حیوونا در جنگل و کمک به روستاییای درستکار استفاده می‌کنم. وقتی هم که قراره کولاک بشه، مردمو باخبر می‌کنم. گاهی راه می‌افتم تو جاده‌ها؛ گاهی هم دم در خونة مردم وامیستم. امشب دیدم که از پنجرة شما نور دوستی می‌تابه … با خودم گفتم: «مارینا ازم استقبال می‌کنه.» (دور صحنه چرخ می‌زند. کاتیا خود را توی صندلی جنبان می‌اندازد و گوش می‌کند.)

مارینا: امشب قراره کولاک بشه؟

عجوزة برفی: نه، امشب هوا صاف و روشنه، ولی فردا ابر همه‌جا رو می‌گیره و برفک‌ها پرواز می‌کنن.

مارینا: تو سفرهایی که میری حتماً صحنه‌های عجیبی رو هم می‌بینی.

عجوزة برفی (در حین صحبت، راه می‌رود): دشت‌های بزرگ و سفیدی رو می‌بینم که پای هیچ بنی‌بشری بهش نرسیده. جنگلایی به سیاهی قیر در زیر نور ستاره‌ها … صحراهایی که در اون، توده‌های برف، روی هم انباشته شده‌ان و گرگ‌های تنها مثل یک سایة سرگردان، با سرعت در حرکتن. (دور و بر را نگاه می‌کند.) تو این خونة نقلی حتماً خیلی بهتون خوش می‌گذره «مارینا».

مارینا: خوش می‌گذره؟ من دیگه عمرمو کرده‌ام و انتظاری برای خوشی ندارم. اگه مثل اون دخترایی که توی روستا دارن می‌رقصن جوون بودم، یا مثل شاهزاده «والسکا» پولدار بودم، یک چیزی … نه مثل الان که روح سرگردان هم از من خوشحال‌تره!

عجوزة برفی: «مارینا»، دلت می‌خواد عوض بشی؟

مارینا: عوض بشم؟ (با هیجان) تو قدرت جادویی داری که بتونی منو عوض کنی عجوزة برفی؟

عجوزة برفی: کافیه دستتو بذاری توی دست کسی که می‌خوای مثل اون بشی، تا جاهاتون عوض بشه. (مارینا ناباورانه به عجوزة برفی نگاه می‌کند.) «مارینا» انگار حرفمو باور نداری. تو چشمام نگاه کن و به حرفم شک نکن.

مارینا (در چشمان عجوزة برفی نگاه می‌کند): جادو رو تو چشمات می‌بینم عجوزة برفی.

عجوزة برفی: حالا اگه دلت بخواد می‌تونی سرنوشتتو عوض کنی. این هدیة جادویی من به توئه.

مارینا (شادمان): واقعاً راسته؟ وای … فکرشو بکن که دیگه مجبور نیستم «مارینا»ی سالمند باشم! چه هدیة بزرگی! (در برابر عجوزة برفی ادای احترام می‌کند.) متشکرم … متشکرم.

عجوزة برفی: حالا دیگه باید برم، ولی ببینم وقتی که برمی‌گردم، با هدیه‌ات چه کار کرده‌ای. عاقلانه انتخاب کن «مارینا». (بیرون می‌رود. کاتیا درب را می‌بندد.)

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»