گربة چکمه‌پوش

یادداشت‌های اجرا
شخصیت‌ها4 مرد؛ 2 زن.
مدت اجرا20 دقیقه.
لباس«فیلیپ» باید لباس‌های فاخرش را زیر لباس‌های مندرسش پوشیده باشد. زمانی که در چاه است، آن لباس‌های مندرس را درمی‌آورد. همة لباس‌ها را می‌توان به دلخواه، با جزئیات بسیار یا خیلی ساده انتخاب کرد. «گربه» می‌تواند ماسک بزند و باید دم، و چکمه‌های قرمز براق داشته باشد.
صحنهصحن بیرونی یک قلعه. در سمت راست، درب چوبی بزرگی با کوبه‌های برنجی، که به داخل قلعه باز می‌شود. در مرکز یک نیمکت چوبی، و در سمت چپ پایین صحنه، چاه قرار دارد که باید به اندازه‌ای بزرگ باشد که «فیلیپ» را در خود جا دهد. پردة انتهایی می‌تواند نشان‌دهندة باغ قلعه باشد.
وسایلنی سحرآمیز، کاسه، تکة نان، بقچة لباس، موش لاستیکی با نخ بلند، شمشیر.
صداتندر (طبل یا صفحة بزرگ فلزی که می‌لرزد یا به آن ضربه وارد می‌شود.) باد (دمیدن در میکروفن، استفاده از دستگاه دمنده، یا حذف آن).
نوروقتی «آدمخوار» حرف می‌زند، نورها چشمک می‌زنند؛ و وقتی تبدیل به باد می‌شود، کاملاً خاموش می‌شوند.

شخصیت‌ها:

شاهزاده فیلیپ (Phillip)

گربة چکمه‌پوش

پیرزن

پادشاه

شاهزاده‌خانم آنیتا (Anita)

صدای آدمخوار

صحنه: حیاط یک قلعة قرون‌وسطایی. درب بزرگ چوبی با کوبه‌های برنجی در سمت راست. نیمکت در وسط و دیوار در سمت چپ پایین صحنه.

پرده که باز می‌شود: فیلیپ با لباس‌های مندرس می‌ایستد و درب قلعه را می‌کوبد. گربة چکمه‌پوش به تماشا می‌نشیند.

فیلیپ: هی گربه … امیدم اینه که کسی در رو باز کنه. خیلی گرسنه‌ام.

گربه (با اندوه): میو.

فیلیپ: تو هم گرسنه‌ای دوست من. تموم روز راه رفتیم و راه رفتیم. نه یک قطره شیر گیر تو اومد، نه یک لقمه نون گیر من.

گربه (با تأیید): میو.

فیلیپ: حتماً یک شاهزادة ثروتمند تو این قلعه زندگی می‌کنه. تا بحال این همه از این‌ور رد شده‌ام، این قلعه رو ندیده بودم. حتماً اینجا یک‌کم شیر و پنیر بهمون میدن که بتونیم راهمونو ادامه بدیم.

گربه (امیدبخش): میو.

فیلیپ: حتی شاید بشه شب هم اینجا بخوابیم. هی … گوش بده … انگار یکنفر داره میاد دم در. باید مؤدب باشیم گربه.

پیرزن (از بیرون صحنه): کیه؟ چی می‌خوای؟

فیلیپ: درو باز کنین خانم محترم. اذیتتون نمی‌کنم.

پیرزن (در را باز می‌کند): زود باش پسر. بگو اینجا چی می‌خوای؟

فیلیپ: ما گرسنه و خسته‌ایم. نمی‌دونم اربابت کمی غذا بهمون میده … اجازه میده امشبو تو اصطبل بخوابیم؟

پیرزن (هراسیده): اینجا چیزی بخوری؟ اینجا بخوابی؟ پسر … می‌دونی این قلعه مال کیه؟

فیلیپ: نه.

پیرزن: اینجا قلعة یک آدمخوار بدجنسه. اگه اینجا پیدات کنه می‌خوردت. اون از درختا بلندتره، از ده تا اسب قوی‌تره و با قدرت‌های جادویی عجیبی که داره، می‌تونه خودشو به هر چیزی که بخواد، تبدیل کنه. بنابراین … بهتره بذاری بری.

فیلیپ: تا حالا کسی سعی نکرده که بکشدش؟

پیرزن: خیلی شوالیه‌های شجاع بوده‌ان که همچو کاری رو امتحان کرده‌ان، ولی همه‌شون جونشونو سر این کار گذاشته‌ان. می‌دونی … هیچی حریف این آدمخوار نمیشه. هیچی نمی‌تونه اونو بکشه.

فیلیپ: هیچیِ هیچی؟

پیرزن: هیچی بجز آب. اگه بندازنش تو آب، طوری که کاملاً توی آب فرو بره و آب از سرش بگذره، اونوقت می‌میره. … ولی اون خیلی بزرگه … اصلاً اونقدر آب نیست که از سرش بگذره. خوب دیگه … می‌بینی که بهترین کار اینه که راهتو بکشی و بری. می‌بینم که یک نی به کمرته. برو روستای پایین و براشون نی بزن. اونا بهت پول میدن و سیرت می‌کنن.

فیلیپ: نمی‌تونم. این نی، سحرآمیزه و هر وقت که بزنمش، مردمو مجبور می‌کنه که اینقدر بخندن و بخندن که پهلوشون درد بگیره. بعدش مردم دنبالمون می‌کنن و کتکمون می‌زنن.

پیرزن: خوب پس … مجبوری بری خونه پیش خونواده‌ات … چون حسابی توی دردسری.

فیلیپ: من که خونه ندارم. منم و دوستم … اوناهاش … گربة چکمه‌پوش. دیگه هیچکسو ندارم. ترو خدا کمکمون کن.

پیرزن: الان وقت نیست که برات غذا بیارم. ولی بیا … این کاسة شیر و این تیکه نونو بگیر … برای شاگرد آشپز آورده بودم. بگیرش و زود از اینجا دور شو.

فیلیپ: خیلی ممنون، خانم مهربون.

گربه (اندیشناک): میو.

فیلیپ: گربة چکمه‌پوش هم ازتون تشکر می‌کنه.

پیرزن: خوش اومدین، هر دوتون. خوب دیگه، زود برین. من باید درو ببندم … آدمخوار تو اتاق بغلی خوابه و می‌ترسم بیدار بشه. خدانگهدار. (با بستن درب، بیرون می‌رود.)

فیلیپ (با شیر و نان به سمت نیمکت می‌رود): بیا پیشی … تو شیرو بخور، من هم نونو. (می‌نشیند) زیاد نیست، ولی من هر چی داشته باشم باهات قسمت می‌کنم.

گربه (با رضایت): میو.

فیلیپ: احساس می‌کنم که خیلی تنهام، پیشی. کاش می‌شد بتونی باهام حرف بزنی … آرزوی من اینه که بتونی حرف بزنی.

گربه: می‌تونم حرف بزنم، ارباب فیلیپ.

فیلیپ (از جا می‌پرد و دور و بر را نگاه می‌کند): کی اینجاست؟ کی حرف زد؟

گربه: من … گربة چکمه‌پوش.

فیلیپ: تو …؟ پیشی؟ اصلاً نمی‌دونستم می‌تونی حرف بزنی.

گربه: خوب هیچوقت همچو آرزویی نکردی.

فیلیپ: وای … پیشی. خیلی به کمکت احتیاج دارم. از وقتی بابا مجبور شد بره و ما رو تنها بذاره، هیچوقت نتونسته‌ام بهت رسیدگی کنم. نی سحرآمیزی که بهم داده هیچ فایده‌ای نداره. هیچکس هم که ما رو نمی‌خواد. … آخه چیکار کنم؟ تو بهم بگو پیشی.

گربه: نگران نباش ارباب. من کمکت می‌کنم.

فیلیپ: آخه تو چطوری می‌تونی کمکم کنی؟

گربه: من خیلی چیزا بلدم که اگه ببینی شاخ درمیاری. خوب … اگه قول بدی هر کاری که میگم انجام بدی و هیچی نپرسی، شب‌نشده همة نگرانی‌هات تموم میشه. قول میدی؟

فیلیپ: قول میدم پیشی. از صمیم قلب قول میدم.

گربه: پس باید سریع عمل کنیم، چون می‌بینم که کالسکة پادشاه داره از اون تپه میاد بالا. اگه بخت باهامون یار باشه، ممکنه اعلیحضرت تو این ماجرایی که داریم کمکمون کنه.

فیلیپ: می‌خوایم چکار کنیم؟

گربه: اول … اون نی سحرآمیزتو بده به من.

فیلیپ (نی را به گربه می‌دهد): این که کاری نداره.

گربه: حالا برو توی اون چاه و پشت اون لبه خودتو قایم کن که دیده نشی. مواظب باش نیفتی تو آب و غرق بشی.

فیلیپ: من نمی‌فهمم.

گربه: یادته چه قولی دادی؟ سوال نمی‌کنی ارباب.

فیلیپ: راست میگی … هر کاری که بگی می‌کنم. (به سمت چاه می‌رود.)

گربه: وقتی صدا زدم «به جون خودم»، تو فریاد می‌زنی: «کمک … کمک … دارم غرق میشم.»

فیلیپ: وقتی گفتی «به جون خودم»، من داد می‌زنم و کمک می‌خوام … فهمیدم.

گربه: خوبه. خوب دیگه … زود باش … برو توی چاه. کالسکة سلطنتی وایستاده و پادشاه داره از تو جاده میاد اینور.

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»