پادشاه و آسیابان

یادداشت‌های اجرا
شخصیت‌ها3 مرد؛ 1 زن؛ 4 مرد یا زن برای درباریان.
مدت اجرا25 دقیقه.
لباسشخصیت‌ها هر یک مطابق با شأن و رتبة خود، لباس‌هایی از دورة رابین هود پوشیده‌اند. «پادشاه» یک شمشیر هم دارد.
صحنهصحنه 1 و 2 در برابر یک آویزة نقاشی‌شده از جنگل اجرا می‌شوند.
صحنه 3 و 4: یک میز در وسط سمت راست و نیمکت‌ها در عقب و سمت راست میز. در پایین سمت راست، دربی است که به اتاق «ریچارد» می‌رود؛ در سمت چپ پایین، درب انباری قرار دارد. یک درب بزرگ دو-لتی در عقب وسط قرار دارد و در هر طرف آن، فانوس آویخته شده. چند شمع روی میز است و آتشی هم در شومینة سمت چپ شعله‌ور است.
وسایلیک کیسه ذرت، چوبدستی برای «آسیابان»، تعدادی ظرف و کارد و چنگال، قدح قهوه‌ای برای آب سیب، یک قابلمه خوراک گوشت گوزن، یک برس شومینه، شاخه‌های درخت، چند سطل آب.
صداشیپور شکار.
نورنور روشن روز از بالا و پایین در صحنه 1 با تکه‌هایی از جناحین به نشانة اثر تابش خورشید. نور ضعیف آبی برای صحنه 2. برای صحنه 3، نور مربوط به شومینه، شمع‌ها و فانوس‌ها کفایت می‌کند. در صحنه 4 از نور صبحگاهی با تابش آفتاب از پنجره‌ها استفاده کنید.

شخصیت‌ها:

پادشاه

چهار درباری

آسیابان

جوآن (Joan)، زن او

ریچارد (Richard)، پسرش

صحنه 1

صحنه: ظهر، فضای باز در جنگل شروود. درختان بر روی پردة انتهایی نقاشی شده‌اند.

پرده که باز می‌شود: چهار درباری از سمت چپ وارد می‌شوند و در وسط گرد هم می‌آیند.

چهار درباری (رو به سمت چپ، با تعظیم غرا): از این طرف، اعلیحضرت. (پادشاه وارد می‌شود و در حالی که به دور و بر نگاه می‌کند، در وسط می‌ایستد.)

پادشاه: این فضا هم مثل جاهای دیگة جنگل شروود، خوبه. بیاین بعد از شکاری که صبح کردیم، کمی استراحت کنیم.

درباری1: وای … اعلیحضرت … شاید شکار امروز صبح برای اعلیحضرت خیلی طولانی بوده.

پادشاه (به سرعت): ابداً. بر عکس. هیچوقت بهتر از الان نبوده‌ام.

درباری2 (تعظیم می‌کند): کاملاً درسته اعلیحضرت. در تمام سرزمین شما، کی هست که بتونه در قدرت تحمل، با اعلیحضرت رقابت کنه؟

درباری3 (تعظیم می‌کند): کی دیگه چنین قدرت خستگی‌ناپذیری به اندازة اعلیحضرت داره؟

درباری4 (تعظیم می‌کند): واقعاً … برای درباریان اعلیحضرت دشواره که با اعلیحضرت همپایی کنن.

پادشاه (بیصبرانه): چطور میشه از کائنات طلب کنم که درباریانم با من همپایی نکنن! (درباریان با نگرانی، عقب می‌کشند.) آخه این دولا راست شدن‌ها کی قراره تموم بشه؟

درباری (تعظیم می‌کند): احترام اعلیحضرت همیشه بر ما واجبه.

درباری2 (تعظیم می‌کند): در واقع، هر قدر هم که ادای احترام کنیم، شأن اعلیحضرت ادا نشده.

پادشاه (با عصبانیت سر بلند می‌کند): بسه … بسه. وفاداری شما کاملاً برای من روشنه. اما امروز بعدازظهر می‌خوام تنها باشم. (به آرامی، با تأکید) می…خوام … تن…ها …با…شم. (درباریان تا کمر تعظیم می‌کنند.)

درباری4 (با ملایمت): بله اعلیحضرت … تنها.

درباری2 (با لحن تأییدآمیز): اگه تمایل اعلیحضرت بر تنها بودنه، ما از نزدیک شما رو دنبال می‌کنیم، و مراقب تنهایی اعلیحضرت هستیم.

پادشاه (به تلخی): تنها، وقتی که همه‌تون دارین قدم به قدم من میاین؟ نع. حریم خصوصی چیزیه که مدت‌ها آرزوشو داشته‌ام. می‌خوام تنهایی شکار کنم.

درباری1 (مأیوسانه): تنهایی اعلیحضرت؟

درباری3 (با التماس): البته اعلیحضرت که منظورشون واقعاً تنهایی نیست که؟

درباری4 (نگران): اگه خطری پیش بیاد، کی از اعلیحضرت دفاع می‌کنه؟

پادشاه (می‌خندد): خطر؟ اینجا … در جنگل شروود؟ در شکارگاه خودم … جایی که مجازات شکار غیرمجاز، مرگه؟ ای بابا … آخه چه خطری ممکنه پیش بیاد؟

درباری2 (با لحن جدی): ولی اعلیحضرت … مگه شما نشنیدین؟ بعضی وقت‌ها زورگیرا میان تو شروود مخفی میشن … یا حتی ممکنه اعلیحضرت به راهزنا بربخورن.

درباری1 (اندوهناک): راه‌ها هم که علامت درست و حسابی ندارن. ممکنه اعلیحضرت راهو گم کنن.

پادشاه (حرف‌ها را قطع می‌کند): مزخرفه. این ترس‌ها بیمعنیه. من می‌خوام تنهایی شکار کنم. (به سمت راست اشاره می‌کند) این جنگلا مال شما. (به سمت چپ اشاره می‌کند) اینا هم مال من. برید دیگه نبینمتون … تا موقع غروب، که دوباره تو این فضای باز همدیگه رو ببینیم.

درباری4 (تعظیم می‌کند): هر طور میل شماست اعلیحضرت.

درباری3 (تعظیم می‌کند): بنا بر اصرار اعلیحضرت.

درباری2 (تعظیم می‌کند): چشم اعلیحضرت.

درباری1 (تعظیم می‌کند): طبق دستور اعلیحضرت.

پادشاه (در حالی که بیرون می‌رود، رو به درباریان): بای‌بای … دوستان وفادار من. تا غروب … (پرده)

**********

صحنه 2

زمان: همان شب.

صحنه: همانجا، ولی با نور ضعیف‌شدة آبی.

پرده که باز می‌شود: پادشاه از سمت چپ وارد می‌شود، به وسط می‌رود، در آنجا برمی‌گردد و با دقت دور و بر را نگاه می‌کند.

پادشاه: بله، اینجا همونجاست. بالاخره پیداش کردم. (دقیق نگاه می‌کند.) توی این تاریکی، اون دو تا درخت بزرگو با شاخه‌های درهم‌رفته‌اشون یادم میاد. شرط می‌بندم وقتی غروب شده و من نیومده‌ام، قیامتی اینجا به پا شده. (به سمت راست می‌رود و به بیرون نگاه می‌کند.) ولی حتی یک نفر از همراهان من هم اینجا منتظرم نمونده. (آه می‌کشد) و من هم که حسابی به استراحت و غذا احتیاج دارم. (از بیرون صحنه صدای شکستن بوته‌ها، و سپس صدای خواندن یا سوت زدن آسیابان می‌آید.) آخی … یکی داره میاد. (دست را کنار گوشش می‌گیرد و گوش می‌کند.) حتماً که از درباری‌ها نیست. از این سروصدا برمیاد که قوی‌بنیه باشه. بذار قایم بشم ببینم کیه. (به طرف درخت سمت چپ می‌رود و در همان حال، آسیابان با چوب بلندی در دست و کیسه‌ای بر شانه، از سمت راست وارد می‌شود. نزدیک به وسط صحنه توقف می‌کند، دستی به ابرویش می‌کشد، و نفسش را بیرون می‌دهد.)

آسیابان: پوه‌ه‌ه! این کیسه انگار هر چی بیشتر راه میام، به وزنش اضافه میشه. حتماً تا بخوام به «مانسفیلد» برسم، یک تن شده. من آسیابونم، اسب بارکش که نیستم آخه.

پادشاه (از کنار درخت، قدم پیش می‌گذارد): پس آسیابونی. شب شما بخیر.

آسیابان (یکه‌خورده): شب شما هم بخیر. (چوبدست را به حال تهدید، بالا می‌آورد.) ولی دیگه نزدیک‌تر نیا.

پادشاه (با لبخند): چرا؟ از من می‌ترسی؟

آسیابان: من از هیچکی نمی‌ترسم … به شرطی که چوبدستم همرام باشه.

پادشاه (خودش را مرتب می‌کند): حتماً فکر نمی‌کنی که من آدم شروری هستم؟

آسیابان (با خشونت): به من مربوط نیست چه جور آدمی هستی. من یک آسیابونم. اسمم «جان کاکل» (John Cockle) شریفه … صاحب آسیای «مانسفیلد». اما اگه نگهبانی جنگل شروود به من مربوط میشد، قضیه فرق می‌کرد.

پادشاه (با لبخند): خوب … انگار که روی‌هم‌رفته بهم اعتماد نداری.

آسیابان (با مهربانی): لازم نیست نگران همچو چیزی باشی. هرچند که ازت خوشم نمیاد، ولی قول میدم جای قایم‌شدنتو به کسی نگم.

پادشاه (اعتراض می‌کند): ببین جناب … من قایم نشده‌ام.

آسیابان: اصلاً به ما چه. بذار پادشاه و افرادش هر جور که می‌تونن از جنگل شروود نگهبانی کنن. من میگم موضوع شکار غیرمجاز که میشه: زندگی کن و بذار زندگی کنن.

پادشاه (جا می‌خورد): ولی هر کس شکار غیرمجاز کنه، اعدام میشه.

آسیابان (با سر تأیید می‌کند): آره … اگه گیر بیفته. تازه … آدم دلش می‌سوزه. آخه وقتی این همه آهو هست، شکار یکی‌دو تا آهو چیه؟ من که سرزنشت نمی‌کنم … خیالت راحت!

پادشاه (با تأکید): ولی من دزد آهو نیستم. حرفمو باور کن، من شکارچی غیرمجاز نیستم.

آسیابان (با ترشرویی): پس حکایت تو یک چیز دیگه است. کم‌کم داشت ازت خوشم میومد … ولی بذار رک‌وراست بهت بگم: من با کاری که تو حرفة تو هست، میونه‌ای ندارم.

پادشاه (حیرتزده): هی … آقای عزیز … مگه فکر کردی من کی‌ام؟

آسیابان (به آرامی): خوب .. تو آدم معمولی نیستی. سطح پایین هم نیستی. من شیطونو درس میدم. ولی اگه بخوام رک و راست بگم، شک ندارم که تو (با تأکید) یک دزد نجیب‌زاده‌ای.

پادشاه (می‌خندد): قسم می‌خورم قربان که دیگه داری زیادی بهم تهمت می‌زنی. … دزد نیستم، ولی نجیب‌زاده، … هستم. نجیب‌زاده‌ای که هیچ ضرری برای کسی نداره، الا این که شدیداً به جا و غذا احتیاج داره.

آسیابان (به تلخی): شرط می‌بندم که حتی یک پاپاسی هم نداری که برای جا و غذا، پولشو بدی.

پادشاه (به سرعت): اشتباه می‌کنی. (کیسة چرمی پول را از کمرش باز می‌کند و بالا می‌گیرد.) با میل و رغبت پول هر چیزی رو که بخوام، میدم. ببین … این‌ها طلاست.

آسیابان (با شک): گفتی طلا؟ آره … می‌بینم. (با سر تأیید می‌کند) پس داری شوخی می‌کنی. ولی حتی اگه واقعاً تو اون کیسه، سکة طلا هست، من هیچیشو نمی‌خوام. من تو خونه‌ام، مهمونت می‌کردم … اگه اطمینان می‌کردم که وقتی میگی قصد بدی نداری، داری راستشو میگی.

پادشاه (با متانت): در این مورد، برات قسم می‌خورم. (دستش را به سمت آسیابان دراز می‌کند.) مرد و مردونه باهات دست میدم.

آسیابان (با تردید): نه با این سرعت عزیز من. اول بیا بریم خونه، تا من تو روشنایی بتونم خوب ببینمت. بعدش … اگه حرف‌هایی که میزنی بهت بیاد … اونوقت باهات دست میدم.

پادشاه (از ته دل می‌خندد): باشه «جان کاکل». مراقب باش با کی دوست میشی. عاقلانه همینه که همة احتمالاتو در نظر بگیری. ولی الان دیگه راه بیفت، تا من هم دنبالت بیام.

آسیابان (رو به سمت چپ به راه می‌افتد): خوب … دنبالم بیا. (برمی‌گردد و چوبدستی را بالا می‌گیرد.) ولی بیست قدم از من فاصله بگیر. اگه نزدیکم بشی، این چوبدستی محکم می‌خوره تو فرق سرت.

پادشاه (می‌خندد، و بعد پاسخ می‌دهد): باشه «جان کاکل» … با بیست قدم فاصله دنبالت میام. تو فقط راهو نشون بده. (پرده)

**********

صحنه 3

زمان: همان شب، بعداً.

صحنه: خانة آسیابان. میز در وسط، سمت راست، و نیمکت‌ها در عقب و راست میز قرار دارند. کاسة بزرگی روی میز است. در پایین سمت راست، دربی است که به اتاق‌خواب می‌رود؛ در سمت چپ پایین، درب انباری است. سطلی کنار درب است. یک درب دو-لتی بزرگ در عقب مرکز صحنه است و در هر طرف آن، فانوس‌های بزرگی قرار دارند. چند شمع روی میز است و در سمت چپ، آتشی در اجاق روشن است.

پرده که باز می‌شود: جوآن دارد میز را می‌چیند و زمزمه می‌کند.

جوآن (به سمت راست): «ریچارد»!

ریچارد (از سمت راست وارد می‌شود): بله مادر.

جوآن (به کاسة روی میز اشاره می‌کند): کاسة روی میز رو با آب سیب پر کن پسرم.

ریچارد (کاسه را برمی‌دارد): باشه مادر. در انباری بسته است؟

جوآن (کلید را از جیبش درمی‌آورد): بله … برای اطمینان بستم. با این که تقریباً همة گوشت آهوی آخری رو که آوردی خونه مصرف کردم، باز هم دو تا رون چرب و گوشتی اون تو آویزونه.

ریچارد (کلید را می‌گیرد): آخه آهوی گوشتالودی بود. (به طرف چپ به راه می‌افتد.)

جوآن (نگران): «ریچارد»، مطمئنی هیچکس ندیدت؟ اگه دستگیرت کنن مجازات سختی در انتظارته.

ریچارد (برمی‌گردد): نه مادر، خیالت راحت. نه وقتی داشتم می‌رفتم سمت شروود کسی رو دیدم، نه تو راه برگشت. نگهبانا هم که نمی‌تونن همة آهوهای شروود رو سرشماری کنن. از کجا می‌فهمن که یک آهو کم شده؟

جوآن (بیقرار): بازم گاهی بعضیا هستن که جستجو می‌کنن. (ریچارد شانه بالا می‌اندازد و بیرون می‌رود. ) بله … چطور میشه یک آهو گم بشه؟ (به چیدن میز ادامه می‌دهد. پس از چند لحظه، ریچارد با کاسه برمی‌گردد و با احتیاط آن را روی میز می‌گذارد. جوآن عقب می‌رود و میز را برانداز می‌کند.) خوب … حالا دیگه همه‌چی آماده است. (از عرض صحنه می‌گذرد و به سمت شومینه می‌رود و درپوش کتری را برمی‌دارد.) وای … خوب شد اومدم سراغش.

آسیابان (از بیرون صحنه صدا می‌زند): سلام!

جوآن (خوشحال): هی … بابات اومد. (ریچارد به عقب صحنه می‌رود، کلون درب را باز می‌کند، و آن را به روی آسیابان می‌گشاید.)

ریچارد: سلام بابا … به خونه خوش اومدی. (آسیابان از درب وارد می‌شود.) بذار کیسه‌تو ازت بگیرم.

آسیابان: ممنونم «ریچارد». (ریچارد کیسه را از دوش آسیابان برمی‌دارد و آن را در سمت راست درب می‌گذارد. سپس برمی‌گردد و دست دراز می‌کند تا چوبدستی را بگیرد.) نه «ریچارد»، این دستم باشه. یک غریبه هم باهامه.

جوآن (متعجب): چماق‌به‌دست که رسم خوشامدگویی نیست مرد.

آسیابان (یواشکی): راستش هنوز مطمئن نیستم باید خوشامد بگم یا نه. (رو به بیرون صحنه، سمت چپ، صدا می‌زند.) خوب حضرت آقا، بیایید نزدیک‌تر. (پس از چند لحظه، پادشاه در آستانة درب می‌ایستد، به جوآن تعظیم و برای ریچارد سر خم می‌کند.) بیا اینجا تا توی نور ببینم کی هستی. (آسیابان و پادشاه به وسط می‌آیند.) خوب و دقیق نگاه کن «جوآن». (به ریچارد) تو هم نگاه کن «ریچارد». (جوآن نزدیک‌تر می‌رود، با دقت به پادشاه نگاه می‌کند، و بعد برای آسیابان سر تکان می‌دهد.)

جوآن: به چشم خواهری بخوام بگم، جوون برازنده‌ایه، مرد.

آسیابان (آرام): آره … از چهره‌ات خوشم میاد آقا. ظاهر خوب و شریفی داری.

ریچارد (نقادانه): بله … شریف … من هم همینو می‌خواستم بگم. (رو به جوآن) ولی مامان، تو گفتی «برازنده»؟ (جوآن بار دیگر به دقت در چهرة پادشاه نگاه می‌کند، سپس رو به ریچارد برمی‌گردد.)

جوآن: خوب … حالا هرچی … شریف. (با تأکید) تقریباً مطمئنم که شریفه.

پادشاه (با لبخند، تعظیم می‌کند): به خاطر لطفی که در نظر دادن دارین، ازتون متشکرم.

جوآن (با سرعت، به آسیابان): ولی مرد … بهتر از همه اینه که با احتیاط عمل کنی. (به پادشاه) نکنه فراری باشی؟ گذرنامه‌اتو نشون بده تا من خیالم راحت بشه.

پادشاه (شانه بالا می‌اندازد): من گذرنامه ندارم، چون هیچوقت مستخدم نبوده‌ام. من یک درباری‌ام که تو جنگل گم شده. حالا اگه یک مهربونی و لطفی بهم بکنید، ممنون میشم. و یک روزی، اگه چنین سعادتی پیدا کنم، امیدوارم توی خونة خودم این مهمون‌نوازی شما رو جبران کنم.

جوآن (با سر تأیید می‌کند): خوب این نشون میده که آواره و دربدر نیست. خیلی زشته که اونو از خونه‌مون برگردونیم.

آسیابان (با سر تأیید می‌کند): آره، کاملاً درسته. از طرز حرف زدنش خوشم میاد که هی دولا راست نمیشه. (پادشاه جلوی خنده‌اش را می‌گیرد. آسیابان با حال استفهام به سمت پادشاه برمی‌گردد، بعد شانه بالا می‌اندازد و دوباره رو به جوآن) البته اون باید کاملاً خوب بدونه که ما مثل اون به دربار اهمیت نمیدیم. (به سینه‌اش ضربه می‌زند.) ما صاحب زمین و آسیابمون هستیم و آزادیم.

پادشاه (از خنده منفجر می‌شود): خیلی خوشحالم که برای دولاراست نشدن بهم ایراد نمی‌گیرین. راستش … هرچند رابطة زیادی با دربار دارم، اما هیچوقت از چاپلوسی خوشم نیومده.

ریچارد (تأییدآمیز): اِ … مادر، اونم خوشش نمیاد. پس بذار خوشامد بگه. (جوآن به تأیید سر تکان می‌دهد.)

آسیابان (دستش را دراز می‌کند): خوب، مرد جوون. تصمیممون این شد که بهت خوشامد بگیم. حالا می‌تونیم دست بدیم.

پادشاه (دست می‌دهد): باعث افتخار منه.

آسیابان: تو با «ریچارد» تو اتاقش شریک میشی.

پادشاه (برای ریچارد سر تکان می‌دهد): معلومه که جای بسیار خوبیه.

جوآن: روی تشکت هم ملافة کنفی قهوه‌ای جنس خوب می‌کشم و زیرش هم کاه تازه می‌ریزم.

پادشاه (با خوشحالی): به‌به … کاه تازه … ملافة کنفی قهوه‌ای. این امکاناتی نیست که من هر روز داشته باشم.

آسیابان (دست بر شانة پادشاه می‌گذارد و به میز اشاره می‌کند): خوب دیگه … بیا بشین.

جوآن (با مهربانی لبخند می‌زند): چه خوب که پیش مایی. (پادشاه و آسیابان روی نیمکت پشت میز می‌نشینند؛ ریچارد هم در سمت راست؛ و جوآن به سمت شومینه می‌رود.)

پادشاه (با لبخند): واقعاً متشکرم. خوشامدگویی شما بدون هر گونه عجلة نسنجیده‌ای انجام شد. (می‌خندد، و دیگران هم می‌خندند.) ولی خوشامدگویی محکم و دلچسبی بود.

آسیابان (با سر تأیید می‌کند): می‌دونی … من خیلی مواظبم که به کی بگم دوست. ولی بعدش، خیالم تخته … می‌تونی روی همه‌مون به عنوان دوست حساب کنی.

پادشاه: شما هم می‌تونین روی من حساب کنین.

آسیابان (دست به طرف کاسه دراز می‌کند): خوب … اول از همه، می‌نوشیم به سلامتی شما قربان. (می‌نوشد، و بعد کاسه را به ریچارد می‌دهد.)

ریچارد (صمیمانه): راستش من هم همون احساس پدرمو دارم. هر چی بیشتر شما رو می‌بینم، بیشتر ازتون خوشم میاد. بفرمایید. (می‌نوشد و کاسه را به پادشاه می‌دهد.)

پادشاه (کاسه را بالا می‌گیرد): حالا من برای شما می‌نوشم. (جدی) در تمام زندگیم، هیچوقت تابحال منو فقط به خاطر خودم قضاوت نکرده بودن. شما اولین کسانی هستین … تنها دوستانی هستین که من پیدا کرده‌ام و منو به عنوان یک انسان ارزیابی می‌کنین. چقدر خوشحالم که احساس می‌کنین می‌تونین به من اعتماد کنین. (برای همه سر تکان می‌دهد، و سپس می‌نوشد.)

جوآن (در حالی که کلوچه‌ها را بالا گرفته، از کنار شومینه برمی‌گردد): حالا دیگه وقت خوردنه. اینم یک کلوچة خوب و خوش‌پخت و ملایم. (آن را در برابر پادشاه می‌گذارد، و او برای خودش برمی‌دارد. جوآن کنار ریچارد می‌نشیند.)

آسیابان (با مهربانی): هر چقدر که دلت خواست باید بخوری عزیز من … ولی حواست باشه، دورریز نباید داشته باشی.

پادشاه (کلوچه را به جوآن می‌دهد، و او برای خودش و بقیه می‌کشد): باشه … حواسم هست. (یک لقمه می‌خورد؛ با حیرت) وای … گوشت گوزنه؟

ریچارد (با لبخند): آره … گوزنه.

پادشاه: خیلی عجیبه! شرط می‌بندم خیلی گرونه.

ریچارد (با تأکید روی میز می‌زند): اینجاشو اشتباه کردی. حتی یک پنی پول بالاش نرفته. این شروود عزیز همه چیز ما رو تأمین می‌کنه. هر از گاهی دلی به دریا می‌زنیم و سراغی از آهوهای پادشاه می‌گیریم.

آسیابان (بیقرار): ولی هر جا رفتی در بارة این موضوع هیچی نگو. اصلاً دوست نداریم خبرش به گوش پادشاه برسه.

پادشاه (صمیمانه): قول میدم. هرگز، حتی یک کلمه هم به زبون من نمیاد که پادشاه، بیشتر از اونچه که الان می‌دونه، از این قضیه باخبر بشه.

ریچارد (با متانت): بله … من بهترین و چاق‌ترین آهوی کل شروود رو گلچین می‌کنم.

پادشاه (با تحسین): واقعا که شما خیلی خوشبختین. شما از پادشاه هم بهتر زندگی می‌کنین.

آسیابان (با سر تأیید می‌کند): تا زمانی که پادشاه از این قضیه بویی نبره.

ریچارد (می‌خندد): ای بابا … اگه پادشاه می‌دونست که ما اصلاً زنده نبودیم.

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»