كی با من مياد ماهيگيری؟

دونالد مي‌خواست بره ماهيگيري. از پدرش خواست تا باهاش بياد، اما پدر خيلي كار داشت. از مادرش خواست تا باهاش بياد، ولي مادر داشت ظرف‌ها رو مي‌شست و بعدش هم كارهاي ديگه داشت. برادر و خواهر هم كه نداشت. با خودش گفت: «مثل اين كه بايد خودم تنها برم.»دونالد رفت توی انباري تا چوب ماهيگيريش …
ادامه ی نوشته كی با من مياد ماهيگيری؟

رختخواب شلوغ

جولي پنج‌تا برادر و دوتا خواهر داشت. اون خواهر و برادرهاش رو خيلي دوست داشت، اما يك مشكلي اين وسط بود: اون‌ها همگي توي يك رختخواب مي‌خوابيدن. هر شب بعد از اين كه جولي موهاي خرمايي‌رنگ بلندش رو شونه مي‌كرد و دندون‌هاش رو مسواك مي‌زد، به رختخواب مي‌رفت. جاي اون، وسط رختخواب بود. تازه پتو …
ادامه ی نوشته رختخواب شلوغ

يک‌عالمه بچه

مامان‌اِلينور، بيست‌تا بچه داشت كه هميشه بايد حواسش به اون‌ها مي‌بود: جاكوب، جِيد، جِيمز، جارد، جانِت، جِنيفِر، جِرِمي، جِسيكا، جِس، جُردَن، جوي، جودي، جاستين، جِيل، جين، جولي، جوآن، جان، جوليان، و جِميما.بزرگ‌ترين بچه جاكوب بود، و تا جايي كه مي‌تونست به مامان‌الينور كمك مي‌كرد، اما بچه‌هاي كوچك‌تر، جاكوب رو نمي‌خواستن. اون‌ها مادرشون رو مي‌خواستن.موقع ناهار …
ادامه ی نوشته يک‌عالمه بچه

پُرخوري

مامان اَندرو رفت بيرون تا چندتا كاري رو كه داشت انجام بده و يك ساعتي اونو توی خونه تنها گذاشت. اندرو مي‌دونست وقتي توی خونه تنهاست چه چیزهایي رو بايد رعايت كنه: بايد توی منزل بمونه و توي آشپزخونه پشت ميز بشينه و نقاشي بكشه، رنگشون كنه، و گِل‌بازي كنه. يكي از چيزهايي كه مامان …
ادامه ی نوشته پُرخوري

جشن تولد

اَبيگِل، ورونيكا، و ناتالي به جشن تولد دوستشون كاتارين رفته بودن. توي جشن، با هم بازي كردن و كيك تولد و بستني خوردن. وقتي كاتارين هديه‌هاي تولدش رو باز كرد، همة روبان‌ها رو برداشت و به موهاي خودش بست. ابيگل، ورونيكا و ناتالي خنده‌شون گرفت.وقت رفتن شد و كاتارين به دوستاش گفت كه هر کدوم …
ادامه ی نوشته جشن تولد

روی تخت پرش نكن

كاري كه برادلي خيلي دوست داشت، اين بود كه روي تختش بالا و پايين بپره. مادرش هميشه بهش مي‌گفت: «برادلي روي تخت نپر. يك روز پرت مي‌شي و مي‌افتي روي چيزي و به خودت ضربه مي‌زني.» اما برادلي اصلاً به حرف مادرش گوش نمي‌كرد. هر روز صبح بعد از اين كه از خواب بيدار مي‌شد، …
ادامه ی نوشته روی تخت پرش نكن

خداحافظ عروسك‌های پارچه‌ ای

حيووناي پارچه‌اي، همه جاي اتاق خواب ميندي پخش و پلا بودن. مامانش در رو باز كرد و گفت: «ميندي، اين شلوغ‌پلوغي رو مرتب كن، وگرنه همة اين حيووناي پارچه‌اي رو مي‌برم و مي‌دم به كسي.»ميندي سرش رو از روي بالش بلند كرد: «من خسته‌ام مامان. بعداً مرتب مي‌كنم.»مامان گفت: «حرفمو كه شنيدي!»ميندي يك ساعت ديگه …
ادامه ی نوشته خداحافظ عروسك‌های پارچه‌ ای

نهنگ خندون

زيردريايي توي آب، رفت پايين، پايين، پايين … اونقدر پايين كه رنگ آب، آبي تيره شده بود … يعني تقريبا سياه شده بود. سارا و چاد از پنجره بيرون رو نگاه كردن. سارا گفت: «بابا من كه هيچي نمي‌تونم ببينم. فكر نمي كنم هيچ ماهيي بتونه در يك همچو عمقي زندگي كنه.»چاد هم كه صورتش …
ادامه ی نوشته نهنگ خندون

فُـك گرسنه

در دوردست شمال، جايي كه باد، نفس يخ‌آلودش رو به زمين مي‌دميد، پسر كوچكي به نام كيمو زندگي مي‌كرد. اون و خانواده‌اش توی يك ايگلو زندگي مي‌كردن كه از قطعات بريده‌شدة برف يخ‌زده ساخته شده بود. اون‌ها لباس گرم تنشون مي‌كردن و هميشه، هر وقت كه بيرون مي‌رفتن دستكش، چكمه، و پالتوي كلفت مي‌پوشيدن.هر روز …
ادامه ی نوشته فُـك گرسنه

گُل‌ گُلی

لُپ‌هاي ويولت قرمز مي‌شد. هر وقت كه كسي چيزي در بارة چشم‌هاش، يا لبخندش، يا لُپ‌هاي گوشتالودش بهش مي‌گفت، اون سرخ مي‌شد. گونه‌هاش مثل آتیش، گل مي‌انداخت و مژه‌هاش مي‌لرزيد.مامان ويولت براش يك كلاه زيبا و يك دست لباس زرشكي قشنگ خريد. ويولت براي امتحان، اونو پوشيد و وقتي كه ديد چقدر به موهاي تيره‌رنگش …
ادامه ی نوشته گُل‌ گُلی