کفاش و کوتوله‌ها

یادداشت‌های اجرا
شخصیت‌ها2 مرد؛ 1 زن؛ 2 مرد یا زن برای کوتوله‌ها.
مدت اجرا15 دقیقه.
لباس«کفاش» روی لباس‌های کهنه‌اش، پیشبند می‌بندد. «زن کفاش» دامن بلند وصله‌دار، پیراهن، و کلاه سفید دارد. «نجیب‌زاده» لباس اشرافی با شنل، کلاه استوانه‌ای، و چکمه دارد که یکی از آن‌ها پاره شده. «کوتوله‌ها» لباس قهوه‌ای مندرس با کلاه سبز کوچک و جوراب‌های بلند دارند. بعداً لباس‌های نو- پیراهن، کلاه، و کفش- می‌پوشند.
صحنهمغازة «کفاش»، یک اتاق لخت و فقیرانه. در مرکز، نیمکت و چارپایه قرار دارند. چند قفسة خالی در امتداد دیوار پشتی واقع شده‌اند. در کنار آن‌ها دو سه‌پایه قرار دارند. در سمت چپ یک پرده و نزدیک آن یک پنجره است. درب‌های سمت راست و چپ به بقیة خانه و به خیابان باز می‌شوند.
وسایلکفش، سرقیچی چرم یا پارچة قهوه‌ای، سوزن بزرگ، انگشتانه، بشقاب، تکه‌های نان خشک، چکش، شمع، کیف پول، سکه‌های طلا، کاغذ برای بسته‌بندی کفش، نوار اندازه‌گیری، پارچة رنگی، برف مصنوعی.
صداموزیک ملایم کوتوله‌ای؛ موزیک غمگین؛ صدای ناقوس؛ لالایی.
نوربه نشانة شب و گذر زمان، نور کم، و بعد زیاد می‌شود.

شخصیت‌ها:

کفاش

زن کفاش

نجیب‌زاده

دو کوتوله

زمان: سال‌ها پیش، یک شب زمستانی.

صحنه: مغازة کفاش.

پرده که باز می شود: کفاش پشت نیمکتش نشسته و دارد بر روی چرم یک کفش کار می‌کند. زن کفاش وارد می‌شود و دو تکه نان در یک بشقاب می‌آورد.

زن (نان را به کفاش می‌دهد): آقا کفاش، حالا باید چکار کنیم؟ بجز این دو تیکه نون، هیچی برا خوردن نمونده. آشپزخونه هم مثل جیبمون خالیه. چیزی نمونده که از گرسنگی تلف بشیم. دیگه چی از این بدتر؟

کفاش (به سنگینی آه می‌کشد و به آرامی یکی از تکه‌نان‌ها را برمی‌دارد): بله، بیشتر مردم که سوروساتشون برقراره. ولی چطور میشه باور کرد که ما شب عید، فقط نون خالی داریم … هیچی نداریم که بفروشیم، یا چیزی باهاش بسازیم … بجز یک تیکه چرم که فقط برای یک جفت کفش جواب میده.

زن: ما حتی از موش‌های کلیسا که لای نیمکت‌ها زندگی می‌کنن هم فقیرتریم. آقا کفاش، آخه باید چکار کنیم؟

کفاش (برمی‌خیزد): هر کاری که می‌تونسته‌ام، کرده‌ام. چرم‌ها رو که بریده‌ام … فردا صبح با همدیگه بلند میشیم و با چکش و نخ‌سوزن می‌افتیم به جونشون و می‌دوزیمشون. تا وقتی که مردم بخوان از رختخواب بیان بیرون، ما هم کفش‌ها رو آماده کرده‌ایم. خدا رو چه دیدی … شاید یکی از همسایه‌ها بیاد و بخواد امتحانشون کنه.

زن: ولی اگه کسی نخواد بخردشون باید چکار کنیم؟ آخه کی میاد روز سنت‌نیکلاس، خرید کنه؟ موقع کریسمس، مردم فقط به فکر تفریح و بازی‌ان.

کفاش (به سمت درب سمت راست می‌رود و همسرش به دنبالش می‌رود): حالا بریم استراحت کنیم، و از خدا هم بخوایم که یک‌کم کمکمون کنه.

زن: ولی فردا چی؟

کفاش: امید به هر چی که خیره. (در حال خوردن نانی که دارند، از سمت راست بیرون می‌روند. اتاق تاریک‌تر می‌شود و صدای موزیک سبک «کوتوله‌ای» می‌آید. کوتوله‌ها، دوان و جهان، از سمت چپ وارد می‌شوند. آن‌ها رو و زیر هر چیزی جفتک می‌زنند. بالاخره روی نیمکت کفاش می‌پرند و شروع می‌کنند به کوفتن و دوختن تکه‌چرم بریده‌شده به صورت یک جفت کفش.)

کوتوله‌ها (در حال کار):

      بندانگشتی جادویی، پرواز کن؛

     ای نخ جادویی، پرواز کن.

      حالا که کفاش تو خوابه

      کار کن و کار کن.

      کار کن برای اون مرد شریف؛

      با زرنگی و چالاکی،

      ای سوزن نقره‌ای کوچولو،

      انگشتانة طلایی کوچولو.

      پرواز، پرواز، پرواز!

      ای چکش نازنین،

      کوبیدنو شروع کن.

      نوک پنجه رو تیز کن،

      پاشنه رو هم کمی گردتر.

     حالا که کفاش چشماش رو همه،

      بکوب و بکوب.

      همینجور بکوب تا وقتی که

      اون می‌خواد کم‌کم بلند شه.

     وای که چه لبخندی بزنه

     وقتی این عجایب رو ببینه!

      بکوب، بکوب، بکوب!

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»