رايلي دوست داشت گربهها رو دنبال كنه. توي خونة اونها چهار تا گربه بود و رايلي هميشه دنبالشون ميدويد و سعي ميكرد دمشون رو بكشه. مادرش ميگفت: «بسه ديگه رايلي، نكن اين كار رو! با اين كارت، گربهها رو ميترسوني و ممكنه اتفاقي براشون بيفته.»اما رايلي توجه چنداني به چيزهايي كه مادرش ميگفت نميكرد. هر …
ادامه ی نوشته بچه گربه روی درخت
ماه:آگوست 2021
روز مامان عنکبوت
مامان عنكبوت، كه به تازگي شوهرش رو از دست داده بود، داشت چهار تا بچهاش رو تماشا ميكرد. اون، هر چيزي كه يك مامان عنكبوت بايد به بچههايش یاد بده، بهشون ياد داده بود، مثلاً اين كه چطور تار ببافن و شكار كنن. بهشون ياد داده بود كه چطور از شبنم صبحگاهي كه روي تارها …
ادامه ی نوشته روز مامان عنکبوت
چاقالو
آيرين هر روز يك ظرف پر، بستني ميخورد. البته اين كه زياد اشكالي نداشت؛ ايراد اينجا بود كه فقط با بستني راضي نميشد. اون يك ظرف شكلات كاكائويي. يك آبنبات چوبي، يك پاكت سيبزميني سرخكرده، و سه بطري نوشابة گازدار هم ميخورد.مامانش بهش هشدار میداد: «آيرين، نبايد اينقدر هلههوله بخوري. داري چمبه ميشي!»آيرين هم که …
ادامه ی نوشته چاقالو