| یادداشتهای اجرا | |
| شخصیتها | 4 زن؛ 1 مرد؛ دستکم 12 مرد یا زن برای مهمانان مجلس رقص، شیپورچیها، و ملازمان. |
| مدت اجرا | 20 دقیقه. |
| لباس | لباس مندرس برای «سیندرلا»؛ لباسهای بلند پرتزئینات برای «پرونلیا» و «گریسلدا»؛ لباس زرقیبرقی و خیالانگیز برای «مادرخوانده». «سیندرلا» بعداً لباس مجلسی نقرهای و سفید با نیمتاج طلا میپوشد. «شاهزاده» تاج و پوشاک سلطنتی دارد. لباس مناسب درباری برای «مهمانان»، «شیپورچیها» و «ملازمان». |
| صحنه | صحنه 1 و 3: آشپزخانة منزل «سیندرلا». بخاری با چارپایه در برابر آن در وسط دیوار بالای صحنه. قفس کوچک در کنار بخاری. میز و دو صندلی در وسط. صحنه 2: تالار رقص در قصر. تخت سلطنتی در وسط صحنه. |
| وسایل | جارو؛ روبان؛ تور و پلیسه با نوار چسبی بر روی آنها که بتوان به لباس خواهرها چسباند؛ 2 شنل؛ کدو تنبل؛ دمپایی شیشهای؛ کفشهای کوچک برای «پرونلا»؛ پارچه برای «گریسلدا» که در صحنه 3 دور پاهایش بپیچد. |
| صدا | صدای زنگ ساعت 12. |
| نور | بدون جلوههای ویژه. |
شخصیتها:
سیندرلا
خواهرخواندة او: پرونلا (Prunella)
گریسلدا (Griselda)
مادرخواندة افسانهای
مهمانان مجلس رقص، سیاهیلشکر
دو شیپورچی
چهار ملازم
شاهزاده
صحنة 1
صحنه: آشپزخانه در خانة سیندرلا. بخاری دیواری در وسط بالای صحنه، با چارپایهای در جلوی آن. قفس کوچکی در کنار بخاری. میز و دو صندلی در وسط هستند. دو شنل به پشت صندلی آویخته شدهاند.
پرده که باز میشود: سیندرلا، ژندهپوش و با یک لکة دوده بر چهره، دارد جلوی بخاری را جارو میکند. جارو را در گوشهای میگذارد، روی چارپایه مینشیند، و به آتش زل میزند.
سیندرلا (در حالت رؤیاگون): امشب شب مجلس رقصه. (آهی میکشد و سرش را در دستانش میگیرد.) کاش میشد منم برم. (پرونلا و گریسلدا با لباس رقص بر تن، وارد میشوند. پرونلا یک پلیسة بزرگ، و گریسلدا یک روبان پاپیونی در دست دارند.)
پرونلا: این تنبل خدا رو نگاه کن! (بلند، نیشخند میزند.) خاکسترنشین! دیگه کاری نداری انجام بدی؟
گریسلدا: خوب معلومه … یعنی چکار ممکنه داشته باشه! (با کلمات مقطع) اون خیلی خنگه!
سیندرلا (برمیخیزد): چقدر لباساتون قشنگه!
گریسلدا: بیا اینجا تو لباسامون بهمون کمک کن. (روبان را به او میدهد.) این روبانو دور گردنم ببند. (سیندرلا شروع به بستن روبان میکند، ولی گریسلدا دستش را پس میزند.) اونجوری نه … خنگ خدا! ولش کن … خودم میبندم! برو به «پرونلا» کمک کن پلیسة آستینشو درست کنه.
سیندرلا (سردرگم): پلیسة آستینش؟ آخه … من نمیدونم …
پرونلا (با تکبر): معلومه که نمیدونی. اصلاً تو از مد چی میدونی؟ (سیندرلا با شتاب پلیسه را مرتب میکند، و گریسلدا هم روبان را پاپیونی میبندد.)
سیندرلا: وای … چقدر قشنگ شدی! (خواهرها عقب و جلو میروند و چینهای لباسشان را مرتب میکنند، از خودشان تعریف میکنند، و …)
پرونلا: فکر میکنم دیگه میشه بریم «گریسلدا».
گریسلدا: آره … نباید دیر کنیم.کی میدونه … شاید امشب شاهزاده یکی از ما رو انتخاب کنه که همرقصش باشیم. (کف میزند.) «سیندرلا»! شنلامونو بیار. (سیندرلا شنلها را از روی صندلی برمیدارد و بر شانة خواهرها میاندازد.)
پرونلا (هیجانزده): فکرشو بکن! همه هستن! (خرامان، راه میافتند.)
سیندرلا: هی جونم … هی جونم. (شروع به گریه میکند.) آخه چرا من اینقدر سادهام؟ (به سمت چارپایه میرود، مینشیند، و هقهق میگرید.) چی میشد منم میتونستم برم به مجلس رقص! (مادرخواندة افسانهای بهآرامی وارد میشود.)
مادرخوانده (با صدای جیغجیغی): وای … طفل معصوم!
سیندرلا (سر بلند میکند؛ با حیرت): منو ترسوندی. (گیج) من شما رو میشناسم؟
مادرخوانده (با مهربانی): من بارها تو رو دیدهام، ولی هیچوقت با هم ملاقات نکردهایم. من مامان پری هستم.
سیندرلا (با تردید): مامان پری؟
مادرخوانده: امشب اومدهام اینجا چون بهم احتیاج داری.
سیندرلا (خوشحال): چه جالب! یعنی اینجا پیشم میمونی تا اینقدر احساس تنهایی نکنم؟
مادرخوانده: راستش دختر گلم … کارای بیشتری برات میخوام انجام بدم. (مکث میکند.) ببینم میتونم بفرستمت به مجلس رقص …!
سیندرلا (با هیجان): آخه از کجا میدونستی که من دلم میخواد …
مادرخوانده: پریا همهچی رو میدونن. خب دیگه … باید عجله کنی. اصلاً وقتی برای تلف کردن نداریم.
سیندرلا (با اشتیاق): فقط بهم بگو من باید چکار کنم.
مادرخوانده: کدو تنبل دارین؟
سیندرلا: آره که داریم … یکی همینجا تو گنجه است. (به سمت گنجه میرود؛ تأمل میکند.) ولی خواهرام گفتن که برای شام فرداشون شیرینی کدوتنبل درست کنم.
مادرخوانده: کدو رو بیار. بعداً پسش میدم. (سیندرلا کدوتنبل را به مادرخوانده میدهد.) دستت درد نکنه. خوب … چهار تا موش سفید میخوام. (سیندرلا به کنار بخاری میرود و قفسی را که موش دارد برمیدارد.) من این کدوتنبل رو تبدیل میکنم به یک کالسکة باشکوه، که تو رو میبره به جشن؛ موشها هم میشن کالسکهچی. هیچکس با این شکوه و جلال به اون مهمونی رقص نمیره!
سیندرلا: وای … شما چقدر مهربونی … مامان پری عزیزم. (ناگهان، با ناراحتی) ولی … من که بالاخره نمیتونم به اون مهمونی برم.
مادرخوانده: باز چرا … چرا نمیتونی بری؟
سیندرلا: هیچی ندارم بپوشم. چیزی نیست که مناسب همچو کالسکة قشنگی باشه.
مادرخوانده: چرا … یک لباس عااالی میپوشی … که همه جاش از سفیدی و نقرهکاری برق میزنه … یک نیمتاج نقره هم میذاری روی موهات.
سیندرلا: آخه چطوری؟
مادرخوانده: با طلسم جادویی من، تو صاحب قشنگترین لباس دنیا میشی … ولی باید یک چیزی رو به من قول بدی.
سیندرلا (هیجانزده): هر چی که بگی، باشه مامان پری …هررر چی.
دیدگاهها