خانة پر جمعیت

یادداشت‌های اجرا
شخصیت‌ها6 مرد؛ 6 زن؛ 9 مرد یا زن برای حیوانات.
مدت اجرا15 دقیقه.
لباسلباس دهقانی برای «جان» و خانواده‌اش. «بارتولومیو» یک قبای بلند تیره دارد و طنابی به کمر بسته؛ ریش و چوبدستی دارد. حیوانات لباس‌های مناسب خود می‌پوشند. «الاغ» را دو نفر بازی می‌کنند: یکی سر الاغ را می‌پوشد، و دیگری پایین‌تنة او را.
صحنهتنها اتاق از کلبة «جان» نجار. وسط صحنه میز کوچکی قرار دارد. در سمت راست وسط، چرخ کره‌گیری است. در سمت چپ صحنه میز نیمه‌ساخته واقع شده. وسایل دیگر را می‌توان در دور و بر صحنه قرار داد. درب خروجی در سمت راست است.
وسایلوردنه برای «مادربزرگ»؛ چرخ کره‌گیری برای «مری‌آن»؛ چرخ پشم‌ریسی برای «مولی»؛ عروسک و اسباب چای برای «مگ»؛ سیب، و سه سبد برای «تام» و «جوزف»؛ چکش و میخ برای «پدر»؛ جارو برای «جوآن»؛ شنل قرمز برای «مارتین» و «ویلی».
نوربدون جلوه‌های ویژه.

شخصیت‌ها:

پدر، «جان» نجار

مادر

بچه‌های آن‌ها:   مولی (Molly)

                      جوآن (Joan)

                      مگ (Meg)

                      مری‌آن (Mary Ann)

                      مارتین (Martin)

                      ویلی (Willy)

                      تام (Tom)

                      جوزف (Joseph)

مامان‌بزرگ

بارتولومیو (Bartholomew)، مرد عاقل

بز

6 مرغ

الاغ، که توسط دو نفر بازی می‌شود

صحنه 1

صحنه: تنها اتاق یک کلبه. میز کوچکی در میانة بالای صحنه قرار دارد. در سمت راست، چرخ کره‌گیری است. یک میز بدقواره و ناقص در سمت چپ است. خروجی در سمت راست است.

پرده که باز می‌شود: همه مشغول‌اند و اتاق شلوغ است. در میانة بالای صحنه، مامان‌بزرگ دارد خمیر نان شیرینی پهن می‌کند. مری‌آن کره می‌گیرد. در پایین راست صحنه، مادر و مولی دارند پشم می‌ریسند؛ مولی کلاف را نگه می‌دارد و مادر می‌ریسد. در پایین وسط صحنه، مگ نشسته و عروسک‌هایش دورش را گرفته‌اند؛ دارد از یک قوری خیالی، برایشان چای می‌ریزد. در پایین چپ صحنه، تام و جوزف دارند سیب‌های توی یک سبد را اندازه‌بندی می‌کنند و توی دو سبد دیگر می‌گذارند. در سمت چپ، پدر دارد به میزی که در حال ساختنش است، میخ می‌کوبد؛ پرده که بالا می‌رود، چند ضربة واقعی با چکش می‌زند و بعد وقتی دیگران شروع به حرف زدن می‌کنند، بیصدا این کار را می‌کند. در مرکز صحنه، مارتین و ویلی دارند «چرخ‌دستی» بازی می‌کنند: مارتین روی دست‌هایش راه می‌رود و ویلی پنجه‌های پای او را گرفته. جوآن می‌کوشد زمین را جارو بزند. در تمامی صحنه، شخصیت‌ها با حالت پانتومیم انگار به یکدیگر می‌گویند: «چرا سر راهمو گرفتی؟ لطفا برو کنار.»

مگ (با رسیدن «چرخ‌دستی» مارتین و ویلی، عروسک‌هایش را نجات می‌دهد): ای خدا، ای خدا! کاش اینقدر عده‌مون زیاد نبود!

ویلی: واقعاً راست گفتی! تو این خونه حتی جا برای سوزن انداختن هم نیست. (مارتین به سمت چرخ کره‌گیری می‌رود و ویلی او را دنبال می‌کند.)

مری‌آن (همراه با ایما و اشاره): اوهوی … «ویلی»! «مارتین» … کنار … کنار! مگه نمی‌بینین دارم کره می‌گیرم؟ (مارتین به سمت پدر می‌رود و ویلی او را دنبال می‌کند.)

مامان‌بزرگ (برمی‌گردد): «مری‌آن» … ای داد و بیداد! کره‌گیریت که زیر دماغ منه! (مامان‌بزرگ و مری‌آن با ایما و اشاره به مقابله با هم می‌پردازند.)

پدر (به مارتین و ویلی): بچه‌ها اینجا بازی نکنین. می‌بینین که جا نیست.

جوآن (جلوی سبدهای سیب، دست از جاروزدن برمی‌دارد): «جوزف»! «تام»! لطفاً برید کنار. آخه اینجوری که نمیشه جارو کنم! (پسرها با عصبانیت سبدها را به سمت مگ می‌کشند.)

مگ (دوباره عروسک‌هایش را برمی‌دارد): نه «تام»، نباید اینجا بشینی. درست وسط مهمونی چای من نشستی! (مگ، تام، و جوزف با پانتومیم به مجادله می‌پردازند و با عصبانیت به هم اشاره می‌کنند و … بقیه هم بلافاصله با اشارات پرحرارت، شروع به حرف زدن با همدیگر می‌کنند.)

همه (با همهمه و صدای بلند، به همدیگر): سر راه من نشستی. … لطفاً پاشو از اینجا. … اینجوی که نمیشه کار کرد. … چطوری آخه؟ … تو این خونه که اصلاً جا نیست! … آخه چرا اینجا اینقدر شلوغه؟ (و مانند این‌ها)

پدر (با نهایت توان نفسش): ساکت! میگم آروم باشید. (بقیه سکوت می‌کنند. پدر سرش را می‌گیرد.) سرم رفت … مغزم داره سوت می‌کشه! چه خبره با این همه سروصدا! دیوونه‌ام کردید دیگه! (از سمت راست، صدای ضربه‌ای به درب شنیده می‌شود.)

مادر: همسرم، انگار کسی داره در می‌زنه. (صدای ضربه تکرار می‌شود.)

پدر: باشه همسر خوبم. می‌شنوم. (با صدای بلند) بفرمایید تو.

بارتولومیو (وارد می‌شود. به چوبدستش تکیه می‌دهد و تعظیم می‌کند): روز شما به خیر، دوستان من.

مامان‌بزرگ: عجب، این که خود «بارتولومیو»ی عاقله!

بارتولومیو (دوباره تعظیم می‌کند): بله، خودمم.

مولی: اومدین ما رو ببینین، جناب «بارتولومیو»؟

بارتولومیو: نه فرزندم. داشتم می‌رفتم جنگل، که یک صدای فریاد و شیون از این خونه شنیدم، و فکر کردم نکنه مشکلی پیش اومده.

مادر (چشمانش را با پیشبندش پاک می‌کند): چی بگم «بارتولومیو»ی گرامی. مشکل که کم نداریم.

پدر: داریم با بدبختی زندگی می‌کنیم.

بارتولومیو (متحیر): خدا به خیر کنه! مگه چه مشکلی دارین؟

مگ: عده‌مون خیلی زیاده.

جوزف: اصلاً جا نداریم.

همه (با همهمه؛ انگشت اتهام را به سوی همدیگر می‌گیرند): همه‌اش میاد تو دست‌وپام. … اصلاً بهم جا نمیده. … اینجوری که نمیشه کار کرد! (و مانند این‌ها)

بارتولومیو (با دست، دعوت به سکوت می‌کند): باید هوای همدیگه رو داشته باشیم! هیچی نگید. به این موهای سفیدم قسم می‌خورم که شما حتماً یک مشکلی دارید.

پدر: «بارتولومیو»ی عزیز، تو در این روستا از همه عاقل‌تری. راهی به فکرت نمی‌رسه که چارة کار ما باشه؟

مادربزرگ: بله، ترو خدا بهمون کمک کن. حتماً باید یک راهی باشه.

بارتولومیو (دوباره با دست همه را دعوت به سکوت می‌کند): شاید بتونم کمکتون کنم. دوست من، «جان» عزیز، بگو ببینم … شما حیوون هم دارید؟

پدر (سردرگم): حیوون؟ خوب بله، چند تا حیوون داریم … یک بز، شیش تا مرغ، و یک الاغ داریم که تو طویله‌ان.

بارتولومیو: گفتی یک بز، شیش تا مرغ، و یک الاغ. خیلی خوب. عالیه. باشه. حالا بهتون میگم چکار کنید.

مادر (با اشتیاق): آره بهمون بگو «بارتولومیو»ی عزیز. باید چکار کنیم؟

بارتولومیو (با دست دعوت به سکوت می‌کند): «جان»، باید بری از توی طویله، بزت رو بیاری. بیارش اینجا تا توی خونه پیش شما زندگی کنه.

پدر (ناباورانه): چی؟ بز رو بیاریم تو خونه؟

مادربزرگ: من که به عمرم همچو چیزی نشنیده‌ام! (دیگران هم با پانتومیم، تعجب، ناباوری، و … خود را نشان می‌دهند.)

بارتولومیو (با جدیت): کاری رو که گفتم انجام بدید، وگرنه همینی می‌شه که هست. ببین کی گفتم: این خط، این هم نشون. دیگه خود دانید. (برمی‌گردد، انگار که می‌خواهد برود.)

مادر: ترو خدا نرو «بارتولومیو»ی عاقل. کاری رو که گفتی انجام میدیم.

بقیه (با همهمه): بله، … حرف شما قبوله. … بز رو میاریم تو خونه. (و مانند آن‌ها)

بارتولومیو: بسیارخوب. سه روز و سه شب دیگه، برمی‌گردم تا ببینم اوضاعتون از چه قراره. روز بخیر دوستان من. (بیرون می‌رود.)

پدر: فکر می‌کنم بهتره بزه رو بیاریم. (بیرون می‌رود.)

مادر: بز رو بیاریم تو خونه!

جوآن: چه فکر عجیبی!

مگ (عروسک‌هایش را به خود نزدیک‌تر می‌کند): من از بز می‌ترسم.

مری‌آن (با جدیت): چرند نگو! بارتولومیوی پیر توی روستا از همه عاقل‌تره. راه‌حلی که میده حتماً مناسبه.

پدر (از بیرون صحنه): همه مراقب باشین! راهو باز کنین. بزه داره میاد! (همه وسایل خود را جمع‌وجور می‌کنند، آمادة جاخالی دادن می‌شوند، و فریاد می‌زنند: «های! … مواظب باش! … بزه اومد!» و مانند آن‌ها. بز از بیرون صحنه وارد می‌شود و یکراست به سمت تام و جوزف می‌رود، که با دو، از سر راه بز کنار می‌روند. پدر بیهوده می‌کوشد با طنابی که به بز بسته، او را نگه دارد؛ ولی در عوض به دنبال او کشیده می‌شود. توجه: برای حرکت سریع‌تر، بز می‌تواند روی پاهای عقبش که حالت خمیده گرفته، راه برود و پاهای جلویی را در هوا تکان بدهد و شاخ‌هایش را پایین بیاورد.)

همه (با همهمه، در حالی که بز دورتادور صحنه جست‌وخیز می‌کند): کمک! … مواظب باش! … داره میاد اینطرف! … کمک! (و مانند این‌ها)

مادر (سرش را می‌گیرد): ای خدا! ای خدا! می‌ترسم آوردن بز توی خونه فکر خوبی نبوده باشه! (پرده)

**********

صحنه 2

زمان: یک هفته بعد.

صحنه: همانند صحنة 1.

پرده که باز می‌شود: همه مشغول همان کارهایی هستند که در صحنة اول بودند، بجز مارتین و ویلی که شنل بزرگ قرمزرنگی را بین خود نگه داشته‌اند و آن را به بز نمایش می‌دهند.

مارتین: بیا بزبز قندی… بیا بزبز قندی … بیا بزبز قندی!

ویلی: بیا بزبزی … بیا گاوبازی!

مادر: «مارتین»! «ویلی»! بسه دیگه، همین الان! بهتون گفته بودم که اون بز رو آزار ندین. (به نظر می‌رسد که بز علاقه‌ای به شنل ندارد.)

تام: شاختون می‌زنه!

مگ: شاید هم منو شاخ بزنه! (عروسک‌ها را جمع می‌کند و با ترس خودش را از سر راه کنار می‌کشد.)

مارتین: اِ مامان. … خطری نداره که.

ویلی: فقط گاوهای جنگی به چیزای قرمز حمله می‌کنن. بزها توجه نمی‌کنن. می‌بینی؟ (دوباره شنل را برای بز تکان می‌دهد. ناگهان بز شاخ‌هایش را پایین می‌آورد و به سمت شنل حمله می‌کند.) کمک!

مارتین: مواظب باش! کمک! کمک! (مارتین و ویلی در حالی که همچنان شنل را نگه داشته‌اند، از سر راه بز فرار می‌کنند، دور چرخ کره‌گیری می‌دوند، و …، و بز هم دنبالشان می‌کند.)

همه (با همهمه): مواظب باش! … کمک! … حالا دیدی؟ … گفتیم بهتون! (و مانند آن‌ها. پدر به دنبال بز می‌دود و سرانجام موفق می‌شود او را بگیرد. او را نگه می‌دارد و سعی می‌کند آرامش کند.)

پدر: آروم … آروم … بزبز من. (بز می‌خواهد بلند شود. دیگران با نگرانی تماشا می‌کنند.) نه! نه! نباید دنبال آدم‌خوبا بدوی. آآآررروووم! (صدای ضربه به در شنیده می‌شود. پدر با خستگی، دستی را بر پیشانی می‌گذارد.) بفرمایید تو. (بارتولومیو وارد می‌شود و تعظیم می‌کند.)

بارتولومیو (با خوشرویی): روز همگی بخیر دوستان من.

بقیه (بدون اشتیاق زیاد): روز بخیر «بارتولومیو».

بارتولومیو (همچنان با خوشرویی): حالتون چطوره در این صبح زیبا؟ اومدن بز کمکی کرد؟

پدر: وحشتناکه! وحشتناکه!

مادربزرگ: حتی از قبل هم بدتر شد.

بقیه (با همهمه): این بز خیلی بده. … هفتة خیلی بدی داشتیم. … افتضاح بود! (و مانند این‌ها)

بارتولومیو: آخی … آخی …! واقعاً تو دردسر افتادین.

پدر: «بارتولومیو»ی گرامی، بگو باید چکار کنیم. خیلی به کمک نیاز داریم.

بارتولومیو (ریشش را می‌خاراند): باشه دوست من. کاری که باید بکنید اینه که برید و شیش تا مرغ‌تونو از طویله بیارید تو خونه. بیاریدشون که اینجا با شما زندگی کنن.

همه (ناباورانه): چی؟ مرغ‌ها هم؟ تو این خونه؟

بارتولومیو (با تحکم): همینی که گفتم، وگرنه خود دانید. ببین کی گفتم: این خط، این هم نشون. (برمی‌گردد، انگار که می‌خواهد برود.)

مادر: تورو خدا! تورو خدا! عصبانی نشو «بارتولومیو». همون کاری رو می‌کنیم که میگی.

بارتولومیو: بسیارخوب. هفت روز و هفت شب دیگه، برمی‌گردم تا ببینم وضعتون چطوره. روز بخیر. (بیرون می‌رود.)

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»