| یادداشتهای اجرا | |
| شخصیتها | 5 مرد؛ 4 زن؛ 10 مرد یا زن برای «صدراعظم»، «شاسکی»، نگهبانان، و حیوانات؛ سیاهیلشکر به تعداد دلخواه برای اهالی شهر و صداهای بیرون صحنه. |
| مدت اجرا | 20 دقیقه. |
| لباس | تونیکهای سادة کمردار یا تیشرتهای گشاد برای مردان و زنان. «امپراتور» و «شاهزاده» تاج طلایی بر سر دارند؛ بقیه میتوانند سربندهای پارچهای ببندند. پرندهها کلاههایی با نوک نارنجی دارند و به هر دست، سازهای از پرهای کاغذی گرفتهاند. سه تا از این پرها، به بادبزن جادویی تبدیل میشوند. «خرچنگ»، «تمساح»، و «مار» هم نقابهای مناسب خود را دارند. |
| صحنه | صحنه 1 و 5: دربار امپراتور. یک تخت در سمت چپ وسط صحنه است. بستر در وسط، و یک محراب در سمت راست وسط صحنه قرار دارد. صحنه 2 و 3: فضای بیرونی در یک مزرعه. پردة انتهایی را میتوان با کوههای اکوادور، خانههای کشاورزی، و قلعة اینکا در دوردست نقاشی کرد. یا این که این صحنهها، با خاموشی بینصحنهها، در پیشپرده اجرا شوند. صحنه 4: دریاچة آخر دنیا. قالی آبیرنگ در سمت چپ نمایشگر آب دریاچه است. میتوان پردههای انتهایی را با گیاهان خیالانگیز، نقاشی کرد. |
| وسایل | گلدان طلا؛ دو کجبیل؛ سطل؛ سبد و کوزة سفالی و کیسة حاوی ذرت خشک. توجه: دستیار صحنه که در پشت محراب پنهان میشود، ظرف حاوی پودر بچه را فشار میدهد تا حالت دودی ایجاد کند، و گلدان طلا را بالا نگه میدارد تا اینطور به نظر برسد که دود از محراب برمیخیزد. |
| صدا | صدای ناقوس یا نماد دیگر برای وقتی که خدایان سخن میگویند. همراه با ورود حیوانات میتوان از صداهای مختلف استفاده کرد: زنگ برای پرندگان؛ یک ساز ضربی برای خرچنگ؛ قطعه چوب برای تمساح؛ یک ساز ضربی دیگر برای مار. |
| نور | بدون جلوههای ویژه. اگر صحنههای 2 و 3 در پیشپرده اجرا شوند، خاموشی نور میتواند نشانگر گذر زمان باشد. |
شخصیتها:
امپراتور اینکاها
شاهزاده، پسر او
صدراعظم، مشاور او
دو دوشیزة خورشید
مادر
پدر
ماتا (Mata)، دختر آنها
کندور (Condor)، پسر آنها
توپاک (Tupac)، پسر آنها
شاسکی (Chasquis)، پیک امدادی
سه پرنده
خرچنگ غولپیکر
تمساح
مار قرمز پرنده
دو نگهبان
اهالی شهر، سیاهی لشکر
خدایان، صداهای خارج صحنه
هیولاها، صداهای خارج صحنه
صحنه 1
زمان: در حدود سال 1400 پیش از میلاد.
صحنه: دربار امپراتور. تخت در سمت چپ؛ تشک در وسط؛ محراب در سمت راست.
پرده که بالا میرود: شاهزاده بر روی تشک دراز کشیده و امپراتور در کنار او زانو میزند و دست به پیشانی او میزند. صدراعظم در کناری ایستاده. نگهبانان، آماده در دو طرف تخت ایستادهاند.
امپراتور (به حالت آرامشبخش): سعی کن بخوابی پسرم. (به صدراعظم) هیچ کار دیگهای نیست بتونی امتحان کنی؟
صدراعظم: اعلیحضرت، هر درمانی را که در میان اینکاها، کسی اطلاعی ازش داشته، امتحان کردهایم. زندگی فرزند شما در دست خداست.
امپراتور (سر تکان میدهد): ساعتها دعا و مناجات کردهام. چند لاما در قربانگاه قربانی کردهام.
صدراعظم: همه در امپراتوری نگران حال فرزند شما هستند. اگه بدون جانشین باشید، تمام امپراتوری به خطر میافته. (شاهزاده ناله میکند.) اجازه بدید همة مردم شهر رو جمع کنیم تا به درگاه خدایان درخواست کنن که از امپراتوری اینکا حمایت کنن.
امپراتور: بسیار خوب. نگهبانان، مردم من رو فرابخونید. و از «دوشیزگان خورشید» بخواهید که از «معبد خورشید» برای سرکردگی ما در مناجات، پایین بیان. (نگهبانان تعظیم میکنند و بیرون میروند. شاهزاده ناله میکند.) شجاع باش پسرم. (اهالی شهر از چپ و راست وارد میشوند، رو به تماشاچیان، نزدیک محراب زانو میزنند یا میایستند. دوشیزگان خورشید وارد میشوند، به سمت دیگر محراب میروند و دستانشان را بلند میکنند.)
دوشیزه1: پروردگارا! پاچاکاماک!
همه: پروردگارا! پاچاکاماک!
دوشیزه2: خدای خورشید، الهة زمین!
همه: خدای خورشید، الهة زمین!
دوشیزه1: شاهزادة ما را شفا بده!
همه: شاهزادة ما را شفا بده! (صدای سنج از بیرون صحنه شنیده میشود. دود از پشت محراب بلند میشود. ]یادداشتهای تولید را ببینید[ اهالی شهر از ترس همهمه میکنند و به محراب اشاره میکنند.)
خدایان (از بیرون صحنه، به آهستگی): از آب دریاچة انتهای جهان بنوشید. (بلندتر) از آب دریاچة انتهای جهان بنوشید. (کاملاً بلند) از آب دریاچة انتهای جهان بنوشید. (بار دیگر صدای سنج، و پاف دیگری از دود، و یک جام زرین بر روی محراب پدیدار میشود. اهالی شهر حیرت میکنند. دوشیزهها جام را برمیدارند و آن را به پایین صحنه میبرند.)
دوشیزه2: اعلیحضرتا، خدایان دعای ما را اجابت کردند. اگر شاهزاده از آب دریاچة انتهای جهان بنوشد، بهبود مییابد.
دوشیزه1: باید آب را با این جام مقدس بنوشد.
امپراتور (خوشحال): بالاخره یک درمانی پیدا شد! صدراعظم، چطور میتونیم این دریاچه رو پیدا کنیم؟
صدراعظم (سر تکان میدهد؛ با اندوه): هیچکس از همچو جایی خبر نداره. چنین جایی روی هیچ نقشهای نیست.
امپراتور (نومیدانه): باید دنبالش بگردیم! من خودم میرم!
شاهزاده (با ضعف): نه پدر، لطفاً منو تنها نذار!
شهروند1: اعلیحضرت، ما دنبال این دریاچه میگردیم!
اهالی (با همهمه، تأیید میکنند): بله! ما دریاچه رو پیدا میکنیم! … از آب اون دریاچه برا شاهزاده میاریم. (و مانند آنها)
امپراتور (رضایتمندانه): بله، این بهترین راهه. نگهبانها، … دوندههای امدادی من … همون شاسکیها … را به تمام امپراتوری اینکا بفرستید. بگید اعلام کنن: امپراتور جایزة بزرگی میده به هر کسی که این دریاچة جادویی رو پیدا کنه و پسرم رو درمان کنه. (نگهبانان تعظیم میکنند و خارج میشوند. پرده بسته میشود.)
**********
صحنه 2
زمان: نزدیک عصر.
صحنه: بیرون، مزرعهای در کوهستان. پردههای پشتی را میتوان با کوهستان، یک خانهمزرعه، و یک قلعة اینکا در دوردست نقاشی کرد.
پرده که بالا میرود: ماتا و مادر دارند سیبزمینی میکارند. پدر و توپاک دارند کجبیل میزنند. کندور، نفسزنان وارد میشود.
کندور (نفسزنان): پدر، یک شاسکی با اعلان داره میاد!
ماتا (هیجانزده): وای، یعنی چه اعلانی ممکنه باشه؟
مادر (به کاشت خود ادامه میدهد): حتماً داره میره که دوندة امدادی بعدی رو تو روستا ببینه.
کندور: نه مادر، داره میاد اینجا. من از بالای تپه دیدمش. مزرعة ما رو که دید، از جاده پیچید این سمت! (شاسکی وارد میشود و تعظیم میکند.)
شاسکی: سلام امپراتور بر شما باد!
بقیه (مشتاقانه): درود!
شاسکی: امپراتور مایل است که همة رعایایش بدانند که شاهزاده بسیار بیمار است. خدایان گفتهاند که شاهزاده درمان میشود اگر از آب دریاچة واقع در آخر دنیا بنوشد.
توپاک: من که تابهحال چیزی از این دریاچه نشنیدهام.
شاسکی: هیچکس از همچو جایی خبر نداره. امپراتور پاداش بزرگی میده به کسی که بتونه از آب این دریاچه بیاره و جان پسرش رو نجات بده. بدرود. (تعطیم میکند و خارج میشود.)
کندور (هیجانزده): پاداش بزرگ! «توپاک»، بیا بریم دنبال این دریاچه بگردیم.
پدر (جا میخورد): چی داری میگی «کندور»؟ ما اینجا توی خونه و مزرعه و کار به شما احتیاج داریم.
کندور: ولی پدر، وقتی با این آب جادویی برگردیم، امپراتور ما رو پولدار میکنه. دیگه هیچوقت مجبور نیستیم کار کنیم!
مادر (هراسان): خیلی خطرناکه! کی میدونه آخر دنیا، چه هیولاهایی ممکنه از جلوتون دربیان!
کندور: ما نمیترسیم. بعدش قهرمان میشیم!
توپاک (با نگرانی): هیولا؟ خوب … (با تردید) من … من نمیدونم «کندور». اونوقت مادر و پدر فقط با «ماتا» که کوچیکه، چطور کارهای مزرعه رو انجام بدن؟
ماتا (رنجیده): منظورت چیه که «ماتا که کوچیکه»؟ من هم میخوام باهاتون بیام!
پدر (با جدیت): نه «ماتا»، تو خیلی کمسنوسالی.
ماتا (با التماس): آخه فکر امپراتورو بکنین! فکر شاهزاده رو بکنین، که ممکنه یکوقت بمیره!
مادر (اندوهناک): آخی، طفلک پسر جوون! (به پدر) اگه پسرات میتونن کمکی به شاهزاده بکنن، فکر میکنم باید بذاری برن.
پدر (اندیشناک): شاید حق با تو باشه. اگه امپراتور به کمک ما نیاز داشته باشه، ما نباید خودخواهی کنیم. (به کندور و توپاک) شما میتونید برید پسرا، ولی قبل از فصل درو برگردین.
ماتا: پس من چی؟ کی توی مشکلات و سختیها از این پسرا مراقبت کنه؟
مادر: دخترم، ما اینجا بهت احتیاج داریم. حالا بیا به من کمک کن آذوقة راه برای برادرات آماده کنم. (در حالی که پرده بسته میشود، ماتا با سردی به دنبال مادر از صحنه خارج میشود.)
**********
صحنه 3
زمان: صبح زود، چند ماه بعد.
صحنه: همان قبلی. سبدی با یک کوزة سفالی و یک کیسة پارچهای ذرت در آن، در سمت چپ بالای صحنه قرار دارند.
پرده که بالا میرود: مادر در حال بررسی محصول سیبزمینی؛ سیبزمینی را در دست میگیرد. ماتا که سطل آبی در دست دارد وارد میشود.
مادر (سیبزمینیها را زمین میگذارد): ببین، سیبزمینیها آمادة دروکردن شدهان. آبو ببر خونه و برگشتنی، سبدو با خودت بیار. پدرت کجاست؟
ماتا: لاماها رو برده برای چرا. به اردکها و غازها هم غذا دادم.
مادر (سر تکان میدهد): چقدر کار رو سرمون ریخته. (آه میکشد) برادرات کی برمیگردن؟ (پدر با شتاب وارد میشود.)
پدر: یک شاسکی داره میاد! شاید از پسرامون خبر داشته باشه! (شاسکی وارد میشود و تعظیم میکند.)
شاسکی: درود.
مادر و پدر (با اشتیاق): درود.
شاسکی (حقبهجانب): پسران شما، «کندور» و «توپاک»، در قلعة امپراتور هستند. آنها در سیاهچال، زندانیاند.
پدر (حیرتزده): چی؟
مادر: حالشون خوبه؟
شاسکی: حالشون خوبه. پادشاه لطف کرد.
ماتا: مگه چکار کردهان؟
شاسکی: اونها آبی رو که خواسته شده بود از دریاچة آخر دنیا آوردن. ولی دروغ گفتن. وقتی «دوشیزگان خورشید» آب رو در جام زرین مقدس ریختن، دوباره از توی اون به بیرون ریخت.
پدر (ناباورانه): چرا همچو کاری کردن؟
شاسکی: از گشتن خسته شده بودن. فکر کرده بودن که امپراتور ممکنه دستکم به خاطر تلاششون هم که شده، بهشون پاداش بده، و بعدش میتونن برگردن به خونه. بچههای خنگ و ابله! امپراتور هم دستور داد تا وقتی که آب واقعی پیدا نشده، زندانیشون کنن.
مادر: وای، این که خیلی بده!
شاسکی: دیگه باید برم. پیغامهای دیگهای دارم که باید به روستا برسونم. بدرود. (تعظیم میکند و خارج میشود.)
پدر: طفلی بچههای سادة ما!
ماتا: حالا میذارین من برم؟
پدر: کجا بری؟ تو که کاری ازت برنمیاد برای «کندور» و «توپاک» تو زندان بکنی.
ماتا (با اطمینان): چرا برمیاد. اگه دریاچة آخر دنیا رو پیدا کنم، برادرام آزاد میشن.
مادر (سر تکان میدهد): وای، نه «ماتا». حالا که بیشتر از همیشه بهت احتیاج داریم.
ماتا: خیلی مراقبم، و خیلی زود هم برمیگردم … چه آب رو پیدا کنم، چه نکنم.
پدر (فکورانه، به مادر): اون بچة عاقلیه. شاید بهتر باشه بذاریم بره. (مادر فکر میکند، سپس با تردید، به تأیید سر تکان میدهد.)
ماتا: وای، ممنونم مادر. ممنونم پدر.
مادر: بیا «ماتا». کمی آذوقه با خودت ببر. (سبد را برمیدارد و به ماتا میدهد.) احتیاط کن، و زود برگرد.
ماتا: حتماً. خداحافظ! (پدر دستش را به دور مادر حلقه میکند و هر دو با اندوه از سمت چپ خارج میشوند. ماتا گویی که در حال سفر است، یک بار به دور صحنه میگردد؛ سپس مینشیند و پاهایش را میمالد.) امروز دیگه بیشتر از این نمیتونم راه برم. (کیسة ذرت را از توی سبد بیرون میآورد. پرندگان وارد میشوند و دور ماتا جمع میشوند.) وای، چه پرندههای قشنگی! بیاین، حتماً گرسنهتونه! (مقداری از ذرتها را روی صحنه پخش میکند.) بیاین ذرت بخورین. (پرندگان به ذرتها نوک میزنند.)
پرنده1: دستت درد نکنه، دختر کوچولو!
ماتا (حیرتزده): شما حرف میزنین!
پرنده2: تنهایی تو این جنگل چکار داری دخترجون؟
ماتا: دارم دنبال دریاچة آخر دنیا میگردم.
پرنده3: پیداش نمیکنی. خیلیها دنبالش گشتهان و موفق نشدهان.
ماتا: ولی من هم باید امتحان کنم! (پرندگان لحظهای جیکجیککنان با هم نجوا میکنند.)
پرنده1: دخترجون، چون به ما غذا دادی، بهت کمک میکنیم دریاچه رو پیدا کنی.
پرنده3: هر کدوم از ما یک پرشو بهت میده. اگه اونها رو کنار هم بذاری، یک بادبزن جادویی میشه که به هر جایی که بخوای، میبرتت.
ماتا (خوشحال): وای، دستتون درد نکنه! (هر یک از پرندگان یک پر به ماتا میدهند.)
پرنده1: قبل از این که بری، باید بهت هشدار بدیم: به دریاچه که برسی، سه تا هیولا میبینی.
پرنده2: یک خرچنگ، به اندازة خوک …
پرنده3: یک تمساح …
پرنده1: و یک مار قرمز پرنده.
پرنده2: اونها نگهبان دریاچة مقدس در برابر افراد غیرمجاز هستن.
ماتا (نگران): وقتی میبینمشون باید چکار کنم؟
دیدگاهها