رامپلستیلتسکین

یادداشت‌های اجرا
شخصیت‌ها3 مرد، 3 زن، درباریان می‌توانند زن یا مرد باشند.
مدت اجرا15 دقیقه.
لباس«پادشاه» قبای بلند بنفش، و تاج دارد. «ماریون» در صحنة اول یک لباس ساده و بلند پوشیده. در صحنة دوم قبای بلند و تاج دارد. «خدمتکاران» لباس‌های بلند تیره با پیشبند و کلاه سفید دارند. «رامپلستیلتسکین» دارای لباس قهوه‌ای، و شلوار بلند چسبان است؛ نعلین‌های نوک‌تیزی به پا دارد که پنجة آن‌ها زنگوله دارد؛ کلاه نوک‌تیزی هم بر سر گذاشته. «درباریان مرد» پیراهن سفید و شلوارک‌های زیرزانو به رنگ تیره دارند. «درباریان زن» لباس‌های بلند پوشیده‌اند.
وسایلمقداری پول الکی، صورتحساب، دو عدد جارو، سه لنگه‌بار کاه، چرخ نخریسی، چارپایه، گردنبند، حلقه، سکه‌های طلا (از کاغذ یا فویل)، پول خرد، سه عدد سطل، کتاب بزرگ. توجه: کمدی که کاه‌ها در آن قرار می‌گیرد باید دارای دو درب در جلو به صورت معلوم برای مخاطبان، و یک پردة تیره در پشت باشد، به صورتی که در زمان بسته بودن درب کمد در هنگام نخریسی کردن «رامپلستیلتسکین»، مدیر صحنه بتواند لنگه‌بارهای کاه را با سطل‌های طلا عوض کند. سطل‌ها را می‌توان با الیاف کاغذی پر کرد و روی آن را با سکه‌های طلایی پوشاند، به صورتی که سکه‌ها وقتی تکان می‌خورند، صدا کنند.
صحنهاتاقی در یک قصر. ورودی‌ها در چپ و راست. گنجه کوچکی در یک گوشه. اتاق را می‌توان به صورت دلخواه، مبله کرد. یک میز و صندلی تنها اثاثیه لازم برای صحنة اول هستند. در صحنه دوم، یک گهواره و یک صندلی برای «ملکه» باید افزوده شوند.
نوربدون جلوه ویژه.

شخصیت‌ها:

پادشاه

پیک

دو خدمتکار

ماریون (Marion) (دختر آسیابان)

رامپلستیلتسکین (Rumpelstiltskin)

درباریان، چند نفر

صحنه 1

صحنه: اتاقی در قلعة یک پادشاه. میز و صندلی در وسط. گنجة کوچکی در گوشة راست بالای صحنه.

پرده که بالا می‌رود، پادشاه پشت میز نشسته و دارد تودة بسیار کوچکی از پول را می‌شمارد. دسته‌های انبوهی از صورتحساب‌های پرداخت‌نشده بر روی میز دیده می‌شوند. او با انگشت بر روی صورتحساب‌هایی که بالای هم قرار گرفته‌اند، می‌کشد.

پادشاه (با خود): صورتحساب از کلاهفروشا …، صورتحساب از خیاطا …، صورتحساب تجهیزات سربازا و دریانوردا …، صورتحساب از نونواها، آسیابون‌ها و بقال‌ها …، همه‌اش صورتحساب، و دیگه هیچی … فقط صورتحساب! (با حرکتی خشمالود، آن‌ها را از روی میز به کناری می‌روبد، و صورتحساب‌ها همه‌جا پراکنده می‌شوند.)

پیک (با ورود از سمت راست، با شتاب به پیش می‌دود و جلوی پادشاه زانو می‌زند): آه، اعلیحضرت، فکر می‌کنم راهی برای پرداختن صورتحساب‌ها پیدا کرده‌ام!

پادشاه: چی؟ منظورت از این حرف چیه؟

پیک: یک دختر آسیابون پیدا کرده‌ام که کاه رو به طلا تبدیل می‌کنه.

پادشاه: پس چرا منتظری؟ برو بیارش اینجا. به درباریان هم بگو بیان. می‌خوام اونا هم خبرهای خوب رو بشنون.

پیک (برمی‌خیزد و در حال خروج با شتاب): همین الان می‌رم. (خدمتکاران جارو به دست، از سمت چپ وارد می‌شوند و صورتحساب‌ها را می‌روبند.)

پادشاه (به خدمتکاران): این دفعه مرتب جمعشون کنین. می‌خوام پرداختشون کنم.

خدمتکاران (با شگفتی، همهمه می‌کنند): پرداختشون کنین؟ با چی؟ (ادامه همهمه)

پادشاه: حالا می‌بینید. فقط برید اون سه تا لنگه‌بار کاه رو از اصطبل، و چرخ نخریسی رو از زیرشیروانی برام بیارید.

خدمتکاران: بله اعلیحضرت. (تعظیم می‌کنند و خارج می‌شوند و در همان حال، درباریان از سمت راست وارد می‌شوند. آنان دارند با هیجان در باره دختری با هم حرف می‌زنند که می‌تواند کاه را به طلا تبدیل کند.)

پادشاه (در حالی که همه درباریان دارند به او تعظیم می‌کنند): می‌بینم که شما هم خبرها رو شنیده‌اید … (به سمت راست، بیرون از صحنه نگاه می‌کند.) اکنون دوشیزة جادویی وارد می‌شود. (پیک همراه با ماریون از سمت راست وارد می‌شوند.)

درباریان (با تحسین): آه … واه … هی…!

پادشاه (در حالی که ماریون در برابرش تعظیم می‌کند): می‌بینم که موهای خودت را به طلا تبدیل کرده‌ای. می‌شه کاه‌های منو هم برای من… اِ اِ اِ … برای کشورت و من، طلا کنی؟ ما نیاز به طلا داریم، وگرنه مملکت از دست میره.

ماریون (با عصبانیت): اعلیحضرت، آرزوی منه که همچو کاری بکنم! ولی نمی‌تونم چنین جادویی رو انجام بدم.

پیک: پدرت به من گفت که می‌تونی.

ماریون: آخه پدرم فقط دوست داره در بارة من لاف بزنه و قپی بیاد. اون فکر می‌کنه هیچ کاری نیست که من از پسش برنیام.

پیک (یواشکی به پادشاه): این دختر خیلی فروتن و خاکیه.

پادشاه: بله، اینو که خودم دارم می‌بینم.

درباریان (در حالی که خدمتکاران، با حمل لنگه‌بارهای کاه و یک چرخ نخریسی و چارپایه وارد می‌شوند.): آه ه ه ها ا ا!

پادشاه (در حالی که خدمتکاران به پیش می‌آیند): بسیار عالی! بارهای کاه رو توی اون گنجه بذارید، و چرخ رو هم جلوی در. (به سمت گنجه اشاره می‌کند و خدمتکاران اطاعت می‌کنند.)

ماریون (با آشفتگی): یعنی من باید جلوی اینهمه آدم نخ بریسم؟

پادشاه (با مهربانی): نه، نه. ما از اتاق می‌ریم بیرون. وقتی که کاه‌ها تبدیل به طلا شد، برمی‌گردیم. (پادشاه، درباریان، و خدمتکاران از سمت راست خارج می‌شوند. وقتی آخرین نفر ناپدید می‌شود، ماریون به گریه می‌افتد. درحالی‌که او هق‌هق می‌کند، رامپلستیلتسکین از سمت چپ، با نوک پا وارد می‌شود.)

ماریون (به سمت گنجه می‌رود و به کاه‌ها نگاه می‌کند): وای خدا! ای خدا! حالا چیکار کنم؟ من که نمی‌تونم کاه رو به طلا تبدیل کنم. اصلاً کی می‌تونه همچو کاری بکنه؟

رامپلستیلتسکین (به سمت او می‌رود): من می‌تونم.

ماریون (با تعجب به دور و بر نگاه می‌کند): تو؟ تو دیگه کی هستی؟

رامپلستیلتسکین: کسی که تا به حال حتی اسمش به گوشت نخورده.

ماریون: تو دیگه از کجا پیدات شد؟

رامپلستیلتسکین: از آخر دنیا، از ته ناکجاآباد.

ماریون: چطوری از اینجا سردرآوردی؟ در که قفله.

رامپلستیلتسکین: من توی هر اتاقی می‌تونم برم، چه درش قفل باشه یا نباشه. یک چیز دیگه: کاه رو هم می‌تونم به طلا تبدیل کنم.

ماریون: من که باورم نمی‌شه.

رامپلستیلتسکین: آره، می‌تونم. و تازه یک چیز دیگه: همین الان می‌خوام این کارو بکنم. چی بهم می‌دی اگه همة این‌ها رو برات بریسم؟

ماریون: هر چی که بخوای! هر چی که بخوای!

رامپلستیلتسکین: برای هر کدوم از این لنگه‌های بار کاه باید یک چیزی بهم بدی.

ماریون: خوب، برای یکیشون گردنبندمو می‌دم. (آن را به رامپلستیلتسکین می‌دهد.)

رامپلستیلتسکین (آن را می‌گیرد): باشه. قبوله.

ماریون: حلقه‌ام هم برای لنگة بار دیگه.

رامپلستیلتسکین: خوب، بهتر شد. (آن را به انگشتش می‌کند.)

ماریون (با پریشانی): دیگه چیزی به فکرم نمی‌رسه که بدم.

رامپلستیلتسکین: چرا بهم یک قول نمی‌دی؟

ماریون (متعجب): قول؟

رامپلستیلتسکین: بله، قول بده وقتی ملکه شدی، اولین بچه‌ای رو که به دنیا آوردی، بدی به من.

ماریون (با خنده): چه آدم بامزه‌ای. داری خودتو مسخره می‌کنی. هیچوقت یک پادشاه با دختر آسیابون ازدواج نمی‌کنه. محاله که من ملکه بشم.

رامپلستیلتسکین: حالا بذار این شانس من باشه.

ماریون: باشه، قول می‌دم. ولی دیگه تقصیر من نیست اگه …

رامپلستیلتسکین (درب گنجه را می‌بندد): پس قرارمونو گذاشتیم! (پشت چرخ نخریسی می‌نشیند و در حالی که نخ می‌ریسد، می‌خواند.)

     ویررر، ویررر، ریسا ریس،

     طلا سنگینه، کاه باریک

    بچرخون چرخو با صدای پریچه

    ریسا ریس، ویررر ویررر.

    وای، اونی که اسمش تو شعر «آدمای خوب» اومده

    طلای ناب می‌کنه این همه کاه رو. (چرخ می‌ایستد و در گنجه باز می‌شود و نشان می‌دهد که سه سطل به جای سه بار کاه قرار دارد.)

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»