راپونزل

یادداشت‌های اجرا
شخصیت‌ها3 مرد؛ 4 زن.
مدت اجرا25 دقیقه.
لباس«عفریته» قبای مشکی می‌پوشد؛ «شاهزاده» لباس سلطنتی مناسب دارد. بقیه لباس‌های دهقانی می‌پوشند. «راپونزل» موهای طلایی و یک بافة بلند دارد.
صحنهصحنه‌های 1 و 2: باغ «عفریته» و حیاط جلویی کلبة «فرانتس». باغ در سمت چپ، با یک دیوار سنگی که دنبالة آن می‌تواند تا وسط ادامه یابد و به یک دروازة آهنی بزرگ منتهی می‌گردد، از حیاط جدا شده. دیوار در امتداد پشت باغ ادامه می‌یابد. در مرکز باغ، باغچة کاهو قرار دارد و صخره‌های مختلف‌الشکل و گل‌ها در دور و بر پراکنده‌اند. در حیاط «فرانتس» یک نیمکت و میز کار قرار دارد که با مواد و ابزارهای عروسک‌سازی پوشیده شده. در سمت راست پایین تابلو «فرانتس- عروسک‌ساز» قرار دارد. خروجی‌ها در سمت چپ، راست بالا، و راست پایین هستند. صحنه 3: اتاق برج. یک پنجرة بازشو، که شخصیت‌ها از طریق آن وارد و خارج می‌شوند در دیوار سمت راست قرار دارد. یک قلاب کنار پنجره است. کنار پنجره یک میز و چارپایه، و در سمت چپ یک تخت است.
وسایلآبپاش، بیلچه، چسب، رنگ، گلدان و قلم‌مو، عروسک، کلاه‌گیس تیره و طلایی برای عروسک، پیشبند عروسک، سبد بچه، کتاب، قیچی، کوله پشتی، طناب، سبد دوخت‌ودوز.
نوردر انتهای صحنه 3 نور ضعیف می‌شود و دوباره برمی‌گردد.
صداصدای خواندن پرندگان، و رعد به صورتی که در متن مورد اشاره قرار گرفته.

شخصیت‌ها:

عفریته

فرانتس (FranZ)، عروسک‌ساز

اِما (Emma)، همسر او

راپونزل، دخترشان

شاهزاده فردریک (Frederick)

پسرک

دخترک

صحنه 1

زمان: یک روز تابستان.

صحنه: باغ جادوگر و حیاط جلویی کلبة فرانتس. باغ (در سمت چپ) از حیاط (در سمت راست) با یک دیوار سنگی که کمی از انتها تا وسط امتداد یافته و به یک دروازة آهنی بلند منتهی می‌گردد، جدا می‌شود. دیوار در امتداد عقب باغ، که در وسط آن یک باغچة کاهو است، ادامه می‌یابد. صخره‌های غریب‌الشکل در صحنه پراکنده‌اند. حیاط فرانتس دارای نیمکت و میز کار است که با اسباب و ابزارهای ساخت عروسک پوشیده شده. در سمت چپ پایین، تابلوی «فرانتس- عروسک‌ساز» قرار دارد.

پرده که باز می‌شود: فرانتس روی نیمکت نشسته و در حال رنگ‌آمیزی صورت عروسک، با خودش زمزمه می‌کند. عفریته با آبپاش و بیلچه از سمت چپ وارد باغ می‌شود. به سمت باغچة کاهو می‌رود و آن را آبپاشی می‌کند.

عفریته (می‌خواند):

      راپونزل، کاهوی شیرین!

      وه که چه مطبوع و کمیابی.

      برگ‌های سبزتو پهن کن

      تا عطرت هوا رو پر کنه.

(علف‌های هرز را می‌کشد و با بیلچه زمین را می‌کند. صدای خندة پسرک و دخترک از سمت راست شنیده می‌شود، و فرانتس سر از روی کارش برمی‌دارد و لبخند می‌زند. دخترک و پسرک از سمت راست وارد می‌شوند و به سمت فرانتس می‌روند.)

دخترک: سلام «فرانتس»! ما اومده‌ایم عروسک درست کردنتو تماشا کنیم. اون عروسک، درست کردنش تموم شده؟

پسرک (با لحن ارشدمآبانه): معلومه که تموم نشده! نمی‌بینی؟ هنوز هیچی مو نداره.

فرانتس (به پسرک): خوب … خوب … و این آقای خوش‌تیپ کیه؟

دخترک: این پسرعمومه … از هامبورگ اومده.

پسرک: نمی‌خواستم بیام. این مجبورم کرد. (با تمسخر، لندلند می‌کند) عروسک! اینا مال دختراست. شما چیزی نمی‌سازی که برا پسرا باشه … مثل سرباز آهنی یا ببر؟

فرانتس: نه … فکر نمی‌کنم. فقط عروسک. (پسرک برمی‌گردد تا حیاط را بررسی کند.)

دخترک (با اشاره به عروسک): «فرانتس» … می‌خواد موهاش چه رنگی بشه؟

فرانتس: قهوه‌ای … تا با رنگ چشماش بخونه. یک کلاه‌گیس قهوه‌ای خوشگل هم دارم. (کلاه‌گیس را برمی‌دارد، و آن را روی سر عروسک تنظیم می‌کند.) چطوره به نظرت؟

دخترک: فکر می‌کنم باید موهاش طلایی باشه.

فرانتس: خیلی خوب، پس بذار این کلاه‌گیس طلایی رو امتحان کنیم. (کلاه‌گیس طلایی را بر سر عروسک می‌گذارد. دخترک به تأیید سر تکان می‌دهد و فرانتس شروع می‌کند به چسباندن کلاه‌گیس در جای خود. پسرک از لای دروازه توی باغ عفریته را نگاه می‌کند.)

پسرک: چه باغ بامزه‌ای!

دخترک (هشدارآلود): از اونجا بیا این‌ور!

پسرک: برا چی؟

دخترک: اون باغ مال عفریته است!

پسرک (با سبکسری): ههه! من که از عفریته‌ها نمی‌ترسم! (با اشاره به عفریته که دارد کاهوها را آبیاری می‌کند) اونه عفریته؟ (دخترک هراسان از لای دروازه نگاه می‌کند و با سر تأیید می‌کند.) وا ا ا ای! تا حالا کاهو به این بزرگی دیده بودی!

دخترک (با صدای خفه): داره برا خودش می‌خونه. گوش کن!

عفریته (می‌خواند):

     راپونزل، کاهوی شیرین!

      وه که چه مطبوع و کمیابی.

      برگ‌های سبزتو پهن کن

      تا عطرت هوا رو پر کنه.

پسرک: چه عجوزة پیر و ترسناکی!

دخترک: هیس‌س‌س! صداتو می‌شنوه. اونوقت ممکنه طلسممون کنه!

پسرک (با تکبر): عمراً بتونه طلسم کنه! اسمش چیه؟

دخترک: «گوتل» بانو.

پسرک (از لای دروازه فریاد می‌زند): آهای! پیره‌زن! «گوتل» عفریته! من که ازت نمی‌ترسم!

دخترک (برافروخته): ساکت باش! (عفریته به طرف آنان برمی‌گردد، و با حالت تهدیدآمیز، بیلچه را تکان می‌دهد.) ببین چکار کردی! عصبانیش کردی. فرار کن! (دخترک جیغ می‌کشد و از سمت راست فرار می‌کند. پسرک شکلکی برای عفریته درمی‌آورد، سپس می‌خندد و به دنبال دخترک می‌دود. عفریته به سمت دروازه می‌آید.)

فرانتس (با حالت عصبی، به عفریته): محلشون نده «گوتل» بانو. بچه‌ها رو که می‌شناسی، اصلاً منظوری ندارن.

عفریته (با طعنه): آره … منظوری ندارن! (به عروسکی که فرانتس در دست دارد اشاره می‌کند.) چه عروسک قشنگی دستته. من از موهای طلایی خوشم میاد. یک جادویی در موهای طلایی هست.

فرانتس: راست میگی؟ خوبه … خوبه! (عفریته ناگهان دور می‌شود و از سمت چپ بیرون می‌رود. اِما با سبد دوخت‌ودوز، از سمت راست وارد می‌شود و از توی آن، یک پیشبند عروسکی برمی‌دارد.)

اما: بیا «فرانتس»، اینم پیشبند عروسک. می‌خوای الان وصلش کنم؟

فرانتس (عروسک را به او می‌دهد): بله … کارم باهاش تموم شد.

اما (پشت میز، در حال وصل کردن پیشبند): چه قشنگه. چقدر دوست داشتم یک دختر کوچولو مثل همین داشتیم.

فرانتس (به آرامی شانة او را نوازش می‌کند): شاید هم روزی برسه که داشته باشیم «اما».

اما: خوب … لباسش هم کامل شد. چقدر ناز شد! اصلا دلم نمی‌خواد ازم دور بشه. «فرانتس» … نمیشه اینو نگهش داریم برا وقتی که دختر کوچولوی خودمان میاد؟

فرانتس: معلومه که میشه عزیزم. راستشو بخوای، خودم هم خیلی بهش علاقه‌مند شدم.

اما (هوا را می‌بوید): هوم‌م‌م! چه بوی عطری میاد تو هوا؟

فرانتس: عطر راپونزله … همین نوع کاهو، که «گوتل» بانو تو باغش کاشته.

اما (با اشتیاق): بذار ببینم! (از لای دروازه نگاه می‌کند.) وای … چقدر هم خوبه! من که خیلی دوست دارم سر میز شاممون باشه.

فرانتس: این که امکان نداره! می‌دونی که «گوتل» بانو حتی یک برگ ازشون هم بهمون نمیده.

اما: خوب ازش می‌خریم. حتماً می‌خواد بفروشدشون. (عفریته از سمت چپ وارد می‌شود و به سمت باغچة راپونزل می‌رود.) اومدش. (صدا می‌زند.) «گوتل» بانو!

عفریته: بله … چیه؟

اما: میشه یک‌کم از این کاهوهاتونو بهمون بفروشین؟

عفریته: کاهوها رو بفروشم؟ نه، نمی‌فروشم.

فرانتس: خوشحال میشیم هزینه‌شو بهتون پرداخت کنیم.

عفریته (سر کاهویی را که از زمین کنده، بالا می‌گیرد و وسوسه‌انگیزانه به سمت اما تکان می‌دهد.): شما پول کافی ندارین که هزینه‌شو پرداخت کنین. من معجونای جادوییمو با همین کاهو درست می‌کنم. حالا هم برو به کار خودت برس و دوباره مزاحمم نشو. (با کاهو از سمت چپ بیرون می‌رود.)

اما (پشت میز می‌نشیند): اَه … بدبخت بیچاره! (ناگهان به گریه می‌افتد.)

فرانتس (حیرتزده): ای بابا … ای بابا … «اما»، گریه نکن. حالا چه اهمیتی داره.

اما: خوب … شاید برای تو مهم نباشه، ولی برای من هست … تا حالا به عمرم هیچی رو به اندازة اون کاهو هوس نکرده‌ام. اصلاً اگه از اون کاهو نخورم، می‌میرم …

فرانتس (می‌کوشد او را آرام کند): حرفای الکی نگو جونم.

اما: برای تو که مهم نیست!

فرانتس: معلومه که مهمه، ولی کاری نمی‌تونم بکنم. می‌تونم؟

اما: اگه راست میگی، برو یکی از اون کاهوها برام بیار!

فرانتس: باشه … برات کاهو میارم … همین امشب برات میارم.

اما (پا بر زمین می‌کوبد): نع! همین الان می‌خوام … الان! می‌شنوی؟ (با هق‌هق گریه، از سمت راست به بیرون می‌دود.)

فرانتس (از پشت سر نگاهش می‌کند و سر تکان می‌دهد): تا به حال تو همچو حالتی ندیده بودمش … همه‌اش هم به خاطر یک‌کم کاهو. خوب دیگه … بهتره برم براش بیارم، وگرنه هیچوقت منو نمی‌بخشه. (دروازه را امتحان می‌کند.) قفله. باید شانسمو امتحان کنم و از روی دیوار برم. امیدوارم که «گوتل» بانو منو نبینه. وگرنه تو دردسر می‌افتم. (پشت دیوار عقبی باغ ناپدید می‌شود و چند لحظه بعد، بر بالای دیوار پیدایش می‌شود. با احتیاط به دوروبر نگاه می‌کند.) تا اینجا که مشکلی نیست. (توی باغ می‌پرد و به سمت باغچة کاهو می‌رود.) دو تا کاهو برای راضی کردن «اما» کافیه. (زانو می‌زند تا کاهوها را بکند، و متوجه عفریته که یواشکی از سمت چپ وارد شده، نمی‌شود.)

عفریته: چندان تندوتیز نیستی دوست من! (فرانتس فریادی می‌کشد و بر پا می‌ایستد.) کاهوهای منو می‌دزدی … آره؟

فرانتس: آخه گفتی بهمون نمی‌فروشی … و اگه همسرم از این کاهو نخوره، نمی‌دونم دیگه چی بشه.

عفریته: باشه. پس یک معامله‌ای باهات می‌کنم. می‌تونی هر چقدر که می‌خوای از این کاهوها برداری … اما به یه شرط.

فرانتس: بگو چه شرطی؟

عفریته: وقتی که بچة اولت به دنیا اومد، باید بدیش به من.

فرانتس (هراسان): چی! … وای … نه!

عفریته: وای … چرا!

فرانتس: نه … نمی‌تونم اینو قبول کنم … «اِما» هم قبول نمی‌کنه. اصلاً کاهوهات باشه برا خودت. (کاهو را پرت می‌کند و برمی‌گردد که برود.)

عفریته: وایستا! بیرون رفتن از اینجا که به همین آسونی نیست. تو بدون دعوت اومدی توی باغ من. سعی کردی راپونزلای ارزشمند منو بدزدی و با من هم نمی‌خوای معامله کنی. می‌دونی سرکشی در برابر یه عفریته معناش چیه؟ معناش اینه که باید طلسم بشی!

فرانتس (لرزان): چه طلسمی؟

عفریته: این سنگ‌های توی باغمو می‌بینی؟ اینا یک زمانی آدم بودن. اما اومده بودن تو باغ من که راپونزلامو بدزدن … و من هم تبدیلشون کردم به سنگ. تو هم سرنوشتت همینه … یک تیکه سنگ!

فرانتس: نه!

عفریته: زنتو هم طلسم می‌کنم. در هوس کاهوهای من می‌مونه تا بمیره!

فرانتس: خواهش می‌کنم به «اِما» کاری نداشته باش!

عفریته: قول میدی که اولین بچه‌تو که به دنیا اومد، به من بدی؟

فرانتس: برای نجات «اِما» حاضرم هر قولی بدم.

عفریته: خوبه! به من قول دادی و من وادارت می‌کنم که بهش پابند باشی. خوب دیگه … کاهو رو بردار ببر برای زنت. امیدوارم ازش لذت ببره! (عفریته می‌خندد و می‌رود تا قفل دروازه را باز کند. فرانتس به آرامی کاهوها را برمی‌دارد و به حیاط خودش می‌رود. عفریته وقتی در را قفل می‌کند، با ریشخند به فرانتس نگاه می‌کند.) یادت نره که خبرای خوب رو به زنت هم بدی! (در حالی که هروکر می‌خندد، از سمت چپ بیرون می‌رود.)

فرانتس (با خود): به «اِما» نمیگم. نمی‌تونم. قلبش می‌شکنه. (اِما از سمت راست وارد می‌شود.)

اما: اِ … «فرانتس» … کاهو آوردی! بده‌اش به من! (کاهو را می‌گیرد و پشت میز می‌نشیند و با ولع، شروع به خوردن می‌کند.) وای … چه خوشمزه است! بالاخره مجبور شدی بدزدیش؟

فرانتس (به آرامی): نه.

اما: نگو که بعد این همه قیل و قال، «گوتل» بانو خودش بهت دادشون!

فرانتس: نه … هزینه‌شو پرداخت کردم … عزیزم.

اما: اینقدر دلگیر نباش «فرانتس». هزینه‌اش هر چی هم که بوده باشه، باز هم می‌ارزه. (با لذت، لب‌هایش را می‌لیسد.)

فرانتس: واقعاً؟ نمی‌دونم. (با هراس به باغ زل می‌زند. اِما به قدری مشغول بلعیدن کاهو است که متوجه رفتار او نمی‌شود. پرده.)

**********

صحنه 2

زمان: یک سال بعد.

صحنه: مانند صحنه 1. عروسک روی نیمکت است.

پرده که باز می‌شود: فرانتس با یک سبد بچه و به دنبالش اِما با یک عروسک، از سمت راست وارد می‌شوند.

فرانتس (در حالی که دور حیاط می‌رقصد، با صدای نتراشیده می‌خواند): بچه توی گهواره، دستاشو در میاره، همه‌اش میگه مامان‌جون … باباجون … گوشواره زنگی می‌خوام … عروسک رنگی می‌خوام …

اما: مواظب باش! نندازی بچه رو.

فرانتس (رنجیده): چی! میشه دختر کوچولومو بندازم؟ منو چی حساب کردی؟ (می‌خواند) وقتی که شاخه می‌شکنه، گهواره هم می‌افته …

اما (روی میز کار را خلوت می‌کند): بیا بذارش اینجا. (فرانتس تاب بزرگی به سبد می‌دهد و آن را روی میز، پایین می‌آورد.) آروم … آروم!

فرانتس (می‌خواند): از اون بالا کفتر میاد … یک دونه دختر میاد! (سبد را با ضربة خفیفی روی میز می‌گذارد.)

اما: چرا دیوونه‌بازی درمیاری!

فرانتس (با رقص، دور می‌چرخد): آخه من دیوونه‌ام … دیوونه‌ام. من بابا هستم و خوشحالم.

اما (با تحسین، سبد را نگاه می‌کند): ترو خدا نگاش کن! آخه این فرشته نیست …؟ من که نمی‌دونم چی بگم.

فرانتس: من به عمرم هیچ بچه‌ای به این خوشگلی ندیده‌ام. موهاش مثل الیاف طلاست.

اما (عروسک را توی سبد می‌گذارد): اسمشو چی بذاریم «فرانتس»؟ باید یک چیزی باشه که به موهاش بیاد … نه؟ مثل رخشان … یا زرگون.

فرانتس: خوبه اسم گل براش بذاریم. همیشه‌بهار … میخک … پامچال … (در حالی که آن دو صحبت می‌کنند، عفریته از سمت چپ وارد باغ می‌شود و به آرامی به کنار دروازه می‌آید و گوش می‌ایستد.)

اما: زرناز؟ هدیه؟ کدومش باشه؟

عفریته (ناگهان حرف می‌زند): چرا اسمشو «راپونزل» نمی‌ذارین؟

فرانتس (وقتی که می‌چرخد و عفریته را می‌بیند، فریادی از سر هشدار می‌کشد): «گوتل» بانو!

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»