سنگ بزرگ

یادداشت‌های اجرا
شخصیت‌ها9 مرد؛ 3 زن.
مدت اجرا20 دقیقه.
لباس«پادشاه» یک قبای تیرة بلند با یقة پوست قاقم و تاج دارد. «دلقک» لباس معمول دلقک‌ها و یک کلاه بوقی دارد. «نخست‌وزیر» یک لباس تیره پوشیده. «بانوان درباری» دارای دامن بلند و پیراهن گلدار هستند. بقیة شخصیت‌ها لباس‌های مناسب دهقانی می‌پوشند.
صحنهجاده‌ای در کنار قلعة پادشاه. بوته‌ها و درختان، محدودة جاده در بالای صحنه را مشخص می‌کنند و در پایین صحنه، یک دیوار سنگی کوتاه واقع شده.
وسایلسبد بازار، کیسة طلا، سکه‌های طلا، چند سنگ مقوایی بزرگ.
نوربدون جلوه‌های ویژه.

شخصیت‌ها:

پادشاه

دلقک پادشاه

جان (John) کشاورز

همسر جان کشاورز

سه نفر مردم شهر

نخست‌وزیر

دو بانوی درباری

پسر روستایی

برادر کوچک پسر روستایی

صحنه: جاده‌ای در کنار قلعة پادشاه. بوته‌ها و درختان، مرز جاده را در بالای صحنه مشخص می‌کنند، و دیوار سنگی کوتاهی در پایین صحنه در کنار آن است.

پرده که باز می‌شود: پادشاه دارد با دلقک خود صحبت می‌کند. کمی نگران به نظر می‌رسد- خیلی بیشتر از دلقک، که حتی در هنگام صحبت با پادشاه، حرکت می‌کند و تکان می‌خورد.

پادشاه: هی دلقک، بسه دیگه اینقدر وول نخور. نمی‌تونی بفمی که من بدجوری گیج شده‌ام؟ وگرنه صبح به این زودی از رختخواب نمی‌اومدم بیرون که در بارة مشکلاتم فکر کنم.

دلقک (حرکاتش را متوقف می‌کند و با پادشاه همراه می‌شود): پادشاها، چرا به خاطر موضوعی که حل و فصلش خیلی هم راحته، نگرانین و موهاتونو سفید می‌کنین؟

پادشاه (با ناراحتی): تو میگی حل و فصلش راحته. ولی این منم که باید همة امور کشورداری رو رها کنم و برم به یک سفر سخت و طولانی. وقتی من نیستم، چه اتفاقی می‌افته؟

دلقک (دوباره این‌ور و آن‌ور می‌پرد): اعلیحضرت، نامه‌ها رو که همیشه میشه بخونین.

پادشاه: آروم بگیر دلقک. بهم بگو از کجا می‌تونم یک آدم خوب و عاقل پیدا کنم که بتونه در مدتی که من نیستم، جای منو بگیره؟

دلقک (انگشت بر بینی می‌گذارد و ژست خاصی می گیرد): کسی رو پیدا کنیم که جای شما رو بگیره … ولی قربان، کی همچو شرایطی داره؟

پادشاه (بدون این که به او توجه کند): باید یک راهی برای انتخاب آدم مناسب باشه. خیلی‌ها هستن که چنین چیزی رو دوست دارن، اما در مورد کی می‌تونم مطمئن باشم؟

دلقک (همچنان وول می‌خورد): با یک امتحان چطورین قربان؟ ممکنه که امتحان گرفتن یک‌کم بیمزه شده باشه، ولی باز هم بهتر از انتخاب کسیه که یک‌کم نپخته است.

پادشاه (فکر می‌کند): امتحان؟ هوم‌م‌م! این هم فکریه. ولی باید یک‌کسی رو داشته باشیم که پیش از خودش، به فکر دیگران باشه؛ کسی که از کار سخت، نترسه؛ و مهم‌تر از همه، به این کار افتخار کنه. از کجا میشه برای همة این چیزا امتحان پیدا کرد؟

دلقک (وانمود می‌کند که دارد با عینک نگاه می‌کند و کتابی را ورق می‌زند): اعلیحضرت «جمع اندیشمندان» را دارند که کارشان دادن اطلاعات به جنابعالی است … از یک کتاب.

پادشاه: پهه! همة «جمع اندیشمندان» من دلشون می‌خواد که خودشون پادشاه بشن.

دلقک (در حال وول خوردن، ناگهان متوقف می‌شود): میشه اعلیحضرت مایل باشند فکری رو که مستقیماً از یک مغز درمیاد و نه از یک کتاب، قبول کنن؟

پادشاه (به تندی): بسه دیگه اینقدر وول نخور. از مغز کی؟

دلقک (با یک تعظیم کوتاه، دست بر قلبش می‌گذارد): من!

پادشاه (حیرتزده): تو که فکر نمی‌کنم مغز داشته باشی. خوب … حالا بگو ببینم چی هست.

دلقک: این جاده‌ای که ما در اون هستیم، معمولاً خیلی پر مسافره اعلیحضرت … درسته؟

پادشاه: معمولاً بله … به شرطی که مثل الان، صبح زود نباشه. برو سر اصل مطلب.

دلقک: خیلی از مردم سرزمین شما از این جاده می‌گذرن … آدمای قوی، آدمای ضعیف … آدمای چاق، آدمای لاغر …

پادشاه (بیقرار): خوب من چکار به شکلشون دارم. بعد؟

دلقک: بین اونا میشه یکیو پیدا کرد که از همه مناسب‌تر باشه و وقتی که شما نیستین، مسئولیت امور رو به عهده بگیره.

پادشاه: و لابد این تو هستی که می‌خوای اینجا وایستی و مناسب‌ترینشونو انتخاب کنی … نه دیوونه، به این آسونی‌ها هم نیست. معلوم شد که تو کله‌ات هیچی نیست.

دلقک: منو ببخشید قربان، فقط یک‌کم دیگه گوش بدین، تا ببینین که جواب میده. ما جاده رو با اون سنگ‌های بزرگی که اونجا هست می‌بندیم (اشاره می‌کند)، و زیر سنگ‌ها یک کیف پر از طلا میذاریم.

پادشاه (یکه می‌خورد): تو واقعاً مغز خر خوردی! اصلاً دلم نمی‌خواد اون سنگ‌ها رو اینور و اونور کنم و یک گنج اون زیر قایم کنم که بعدش یکی مثل بازی «بگرد و پیداش کن»، بخواد پیداش کنه. من دنبال یک رهبر برای این مردم می‌گردم.

دلقک (فوراً): اگه کاری رو که من میگم انجام بدین، حتماً یکیو پیدا می‌کنین اعلیحضرت. گوش کنین. (آهسته برای پادشاه نجوا می‌کند و پادشاه سرانجام به تأیید، سر تکان می‌دهد.)

پادشاه: خوبه، دیوونة من! پیشنهادتو امتحان می‌کنیم. بیا بریم سنگ‌ها رو از اونجا بیاریم. تا مردم شروع نکرده‌ان از اینور بیان، باید عجله کنیم. (در حالی که پرده شروع به بسته شدن می‌کند، آن‌ها هم شروع به جابجایی سنگ‌ها می‌کنند. پرده بسته می‌ماند تا زمانی که سنگ‌ها جابجا شوند و در جای خود قرار بگیرند و جاده از محل دیوار سنگی کوچک و بوته‌ها بسته شود. وقتی پرده بالا می‌رود، پادشاه که کاملاً از نفس افتاده، آخرین سنگ را به جایی که باید باشد هل می‌دهد. دلقک به او کمک می‌کند. پادشاه تاجش را بر سر خود مرتب می‌کند و دست‌هایش را می‌تکاند.) خوب … تموم شد! اعتراف می‌کنم که اصلاً تو عمرم فکرشو نمی‌کردم این همه کار کنم.

دلقک (او هم کلاهش را مرتب می‌کند و دست‌هایش را می‌تکاند): من هم همینطور.

پادشاه: یکی داره میاد. عجله کن دلقک. (پشت یک بوته پنهان می‌شوند و جان کشاورز و همسرش وارد می‌شوند که سبدهای خرید پروپیمانی حمل می‌کنند. وقتی سنگ‌ها را در جاده می‌بینند، توقف می‌کنند.)

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»