شاهزاده‌خانم و نخود

یادداشت‌های اجرا
شخصیت‌ها2 مرد، 7 زن.
مدت اجرا15 دقیقه.
لباسهمه لباس اشرافی می‌پوشند.
وسایللیست اسامی، برای «پادشاه»؛ وسایل سوزندوزی، برای «ملکه»؛ سوزن با نخ صورتی، جا سوزنی، نخود، برای «الا»؛ لحاف، تشک، پتو، … برای «دلا».
صحنهتالار تخت‌های قصر سلطنتی. سه تخت: یکی برای «پادشاه»، یکی برای «ملکه»، و یکی در کنار تخت «پادشاه» برای «شاهزاده پیتر». دیوارة بزرگ در وسط انتهای صحنه. بخاری در سمت راست. برای شبیه‌سازی جرقه‌های آتش می‌توان از نور فلاش استفاده کرد.
نورجلوه ویژه‌ای نیاز ندارد.
صداموسیقی، تندر.

شخصیت‌ها:

شاه

ملکه

شاهزاده پیتر (Peter)

دلا (Della)، پیشخدمت مخصوص

الا (Ella)، پیشخدمت مخصوص

زارا (Zara)

زلدا (Zelda)

زینیا (Zinnia)

شاهزاده‌خانم پاتاکیک (Patacake)

صحنه: تالار تاج‌وتخت در کاخ پادشاهی. سه تخت در وسط. آتشگاه در سمت راست. نمایشگر بزرگی در وسط، که از بالا نصب شده.

پرده که بالا می‌رود، پادشاه از روی لیستی، که از بس بلند است، به زمین می‌رسد، دارد نام‌هایی را می‌خواند. ملکه دارد سوزندوزی می‌کند. شاهزاده پیتر در تختش فرو رفته و بسیار ناشاد به نظر می‌رسد. الا و دلا کنار ملکه ایستاده‌اند. دلا یک جاسنجاقی، و الا یک قیچی در دست دارند.

پادشاه (از روی لیست می‌خواند): «شاهزاده‌خانم امی» (Ami)، «شاهزاده‌خانم آن» (Ann)، «شاهزاده‌خانم آدری» (Audry)! «شاهزاده‌خانم باربارا» (Barbara)، «شاهزاده‌خانم بتی» (Betty)، «شاهزاده‌خانم بِت» (Beth)! «شاهزاده‌خانم کندی» (Candy)، «شاهزاده‌خانم کری» (Carrie)، «شاهزاده‌خانم کتی» (Cathy)! (لیست را زمین می‌گذارد) این همه اسم، ولی تو (به شاهزاده) نمی‌تونی شاهزاده‌خانمی را که می‌خواهی باهاش ازدواج کنی، پیدا کنی.

شاهزاده پیتر: آخه پدر، از کجا مطمئن باشم که واقعاً شاهزاده است؟

ملکه: توجه کن که توی این لیست نوشته «شاهزاده‌خانم».

پادشاه (می‌خواند): «شاهزاده‌خانم دبی» (Debby)، «شاهزاده‌خانم دینا» (Dinah)، «شاهزاده‌خانم دورا» (Dora)! «شاهزاده‌خانم السی» (Elsie)، «شاهزاده‌خانم اتل» (Ethel)، «شاهزاده‌خانم ایوا» (Eva)!

ملکه: این‌ها همه‌شون شاهزاده‌خانمن.

شاهزاده پیتر: از کجا معلوم که این لیست، واقعیه؟ از کجا معلوم که هر کدوم از این دخترا، شاهزاده‌خانم واقعیه ؟

پادشاه (لیست را کنار می‌گذارد): «شاهزاده پیتر»، سرم رو به درد آوردی! (تاجش را برمی‌دارد) و این تاج سنگین هم، دردشو بیشتر می‌کنه.

شاهزاده پیتر (تاج را روی سر خود امتحان می‌کند): بذار امتحانش کنم. می‌خوام ببینم تاج که روی سرت باشه، چه احساسی داره.

پادشاه (تاج را از پیتر می‌گیرد): تا وقتی که همسری برای خودت پیدا نکرده‌ای، دست به این تاج نمی‌زنی.

ملکه (به الا): «الا»، لطفا قیچی… نخ رو از اینجا ببُر. (ملکه نخ را نگه می‌دارد و الا آن را با قیچی می‌بُرد) حالا تو، «دلا». من نخ صورتی لازم دارم. (دلا سوزنی را با نخ صورتی از روی جاسنجاقی برمی‌دارد و به ملکه می‌دهد. ملکه به کارش ادامه می‌دهد.)

شاهزاده پیتر: پس این تاج هرگز روی سر من نمیاد. من هرگز با کسی ازدواج نمی‌کنم، مگر این که شاهزاده‌خانم واقعی باشه، … ولی نمی‌دونم از کجا میشه همچو کسی رو پیدا کرد.

ملکه: حرف شانس من «میم»ـه. به پدرت بگو اسم‌هایی رو بخونه که با «میم» شروع می‌شن.

پادشاه (با خستگی لیست را برمی‌دارد): «شاهزاده‌خانم مِی‌بِل» (Mabel)، «شاهزاده‌خانم مِری»، «شاهزاده‌خانم مادی» (Maude)!

شاهزاده پیتر: «شاهزاده‌خانم می‌بل» و «شاهزاده‌خانم مری» بسیار زیبا بودن.

ملکه: خب چرا یکی از اون‌ها رو انتخاب نمی‌کنی که عروست بشه؟

شاهزاده پیتر: چون دستمال نداشتن. می‌دونی چیه: نمی‌شه که یک شاهزاده‌خانم، واقعی باشه، ولی دستمال نداشته باشه.

پادشاه: «شاهزاده‌خانم مادی» چی؟

شاهزاده پیتر: وقتی سوزن رفت تو انگشتش، گریه کرد. یک شاهزاده‌خانم واقعی هیچوقت گریه نمی‌کنه.

ملکه: اصلاً خبر نداشتم.

شاهزاده پیتر: داری چی درست می‌کنی مامان؟

ملکه: یک پیرهن خوشگل برای جشن نامزدیت.

شاهزاده پیتر: داری وقتتو هدر می‌دی. کو تا اون وقتی که چنین چیزی لازم بشه.

پادشاه: همین هفته آینده لازم میشه. من تاریخ نامزدیت رو تعیین کرده‌ام.

شاهزاده پیتر: آخه چطور تا هفته دیگه، یک شاهزاده‌خانم واقعی پیدا کنم؟

پادشاه: سه تا دختر هستن که می‌خوام باهاشون ملاقات کنی. از قسمت «ز» لیست: «شاهزاده‌خانم زارا»، «شاهزاده‌خانم زلدا»، و «شاهزاده‌خانم زینیا». «الا» و «دلا» راهنماییشون می‌کنن داخل. (الا و دلا تعدادی از وسایل دوخت‌ودوز ملکه را برمی‌دارند و خارج می‌شوند.)

ملکه: پسرم، این آخرین شانسته.

شاهزاده: هر کدومشون وانمود خواهد کرد که شاهزاده‌خانم واقعیه. آخه چطور میشه فهمید؟

ملکه: ازشون چند تا سؤال بپرس.

پادشاه: ازشون امتحان بگیر. (الا و دلا، زارا، زلدا، و زینیا را که لباس‌های تجملی پوشیده‌اند، به داخل راهنمایی می‌کنند. دخترها به سمت تخت‌ها می‌روند و ادای احترام می‌کنند.) به پادشاهی ما خوش آمدید. (به سمت ملکه سر خم می‌کند) ایشون همسر منه.

ملکه: از دیدنتون خوشوقتم، عزیزان من.

پادشاه (به سمت پیتر سر تکان می‌دهد): و این هم پسرم، پیتر.

شاهزاده پیتر (برمی‌خیزد): اطمینان دارم که یکی از شما ممکنه شاهزاده‌خانم واقعی موردنظر من باشه.

زارا: من شاهزاده‌خانم واقعی‌ام. پدر من پادشاهه.

زلدا: مادر من هم ملکه است.

زینیا: پدربزرگ من امپراتور بوده.

شاهزاده پیتر: هر شاهزاده‌خانمی باید بتونه آواز بخونه. میشه برام آواز بخونید؟

زارا، زلدا، و زینیا (با ادای احترام): خیلی مایه خوشحالیه که برای شما آواز بخونیم والاحضرت. (دخترها به مناسبت، آوازی می‌خوانند.)

شاهزاده پیتر (در حالی که پادشاه و ملکه کف می‌زنند و تشویق می‌کنند): آفرین! آفرین! واقعاً که خیلی خوب بود، ولی من هنوز راضی نشده‌ام. بگین ببینم، می‌تونین برقصین؟ هر شاهزاده‌خانمی باید رقصیدن بلد باشه.

زارا، زلدا، و زینیا: اعلیحضرت، اگه بفرمایید موزیک همراهی کنه، خوشحال می‌شیم براتون برقصیم.

پادشاه: به نوازندگان علامت میدم که آهنگی برامون بزنن. (دستش را تکان می‌دهد و موزیک از خارج صحنه شروع به نواختن می‌کند. دخترها به مناسبت، رقص معمولی و ساده‌ای را اجرا می‌کنند.)

ملکه: باید بگم که خیلی برازنده هستید.

پادشاه: چه جذاب. چه جذاب.

شاهزاده پیتر: مادر، امتحان دیگه‌ای به فکرت می‌رسه؟

ملکه: هر شاهزاده‌خانمی باید سوزندوزی‌های زیبا انجام بده. (سوزندوزی را به زارا می‌دهد) ببین چه کار می‌تونی با این بکنی. (هر دختر چند تا کوک می‌زند، که توسط پادشاه، ملکه، و شاهزاده بررسی می‌شوند.) عالی. عالی.

پادشاه: کوک‌ها خیلی کوچک و ظریفن.

شاهزاده پیتر: خیلی خوبه. اما یک چیزی سر جاش نیست. من هنوز مطمئن نیستم.

پادشاه: خنگ‌بازی در نیار.

ملکه: دیوونگی نکن پسرم. اونا تو همه امتحانا قبول شدن.

شاهزاده پیتر: آخه از کجا معلوم که همین امتحانا رو باید می‌گرفتیم؟

پادشاه: اونا می‌تونن بخونن و برقصن.

ملکه: اونا سوزندوزی بلدن.

پادشاه: یک نگاهی هم به لباس‌های قشنگشون بنداز.

شاهزاده پیتر: هر کس که پولشو داشته باشه، می‌تونه لباس قشنگ بپوشه.

ملکه: ولی فقط کافیه یک نگاه بهشون بندازی. می‌بینی که این دخترا از خون و رگ سلطنتی هستن.

شاهزاده پیتر: به نظر من که شبیه هر دختر دیگه‌ای‌ان.

زارا: من حاضر نیستم اینجا بمونم که بهم توهین بشه.

زلدا (پا به زمین می‌کوبد): من شبیه هر دختر دیگه‌ای نیستم! نیستم! نیستم! نیستم!

زینیا (شکلک درمی‌آورد): به بابام میگم چی گفتی! بابام هم میاد با بابات می‌جنگه!

هر سه دختر: امیدوارم که هیچوقت شاهزاده‌خانم واقعی پیدا نکنی! هیچوقت! هیچوقت! هیچوقت! (زارا، زلدا، و زینیا با خشم و با سرعت، خارج می‌شوند.)

شاهزاده پیتر: دیدی بابا؟ حق با من بود. شاهزاده‌خانم واقعی هیچوقت پیش چشم همه عصبانی نمیشه! (از بیرون صحنه صدای غرش تندر می‌آید.)

ملکه: من که دیگه کاسة صبرم از دست تو لبریز شده شاهزاده پیتر! (باز هم صدای غرش تندر)

الا (همراه با ادای احترام): علیاحضرت، صدای رعد و برق می‌شنوم.

دلا (همراه با ادای احترام): می‌شه پنجره‌های قصر رو ببندیم؟

ملکه: بله، بله! فوراً همة پنجره‌ها رو ببندید. نمی‌خوام پرده‌های تازه خیس بشن. (الا و دلا خارج می‌شوند. باز هم صدای تندر.)

پادشاه: به نظر میاد که توفان بدی باشه.

شاهزاده پیتر: بیچاره کسی که تو همچه شبی بیرون مونده باشه. (الا و دلا به داخل می‌دوند.)

الا: ببخشید قربان. یک نفر دم دروازه است!

دلا: یک خانوم فقیره قربان. خیس خالیه.

ملکه: ببرینش تو آشپزخونه و چند تا لباس خشک بهش بدین.

پادشاه: به آشپز هم بگین کمی سوپ داغ بهش بده.

الا: ولی قربان، نمی‌ره تو آشپزخونه.

شاهزاده پیتر: نمی‌ره؟ چرا؟ مگه سردش نیست؟ گرسنه‌اش نیست؟

دلا: چرا، اونقدر سردشه که دندون‌هاش تریک تریک به هم می‌خوره.

الا: از گشنگی هم نای ایستادن نداره.

دلا: ولی تو آشپزخونه نمی‌ره.

الا: می‌گه آشپزخونه جای خدمتکاراست.

دلا و الا (با هم): و می‌گه که اون شاهزاده‌خانمه.

پادشاه، ملکه، و شاهزاده پیتر: چی؟

الا: چه‌می‌دونم … اون می‌گه.

دلا: قسم می‌خوره که شاهزاده‌خانم واقعیه.

پادشاه: پس فوراً بیارینش اینجا.

شاهزاده پیتر: من که نمی‌تونم صبر کنم برای دیدن این دختر. شاید خودش باشه. (الا و دلا خارج می‌شوند و با شاهزاده‌خانم پاتاکیک که پابرهنه است و لباس‌های مندرس دارد، برمی‌گردند.)

الا و دلا: تشریف آورد، اعلیحضرت.

پادشاه: شما می‌گی که شاهزاده‌خانمی؟

ملکه: اسمت چیه دخترجان؟

شاهزاده‌خانم پاتاکیک: من «شاهزاده‌خانم پاتاکیک» هستم.

ملکه: منو می‌بخشی دخترجان. اما اصلا شبیه شاهزاده‌خانم‌ها نیستی.

شاهزاده‌خانم پاتاکیک: خیلی خسته و گرسنه‌ام. چند روزه که گم شده‌ام.

پادشاه: لباسات هم شبیه شاهزاده‌خانم‌ها نیست. خیلی کهنه و مندرسه.

شاهزاده‌خانم پاتاکیک: لباس‌هام به خاطر توفان داغون شده. کفش‌هام هم مدت‌ها پیش، بس که راه رفتم، پاره شد.

شاهزاده پیتر: خواهش می‌کنم مادر. ترتیبی بدین که به شاهزاده‌خانم مقداری لباس خشک بدن و غذای گرم بخوره. در این مدت، من سعی می‌کنم راهی پیدا کنم تا بفهمم آیا داره حقیقت رو می‌گه یا نه.

ملکه: بیا دخترم. تو رو می‌برم به اتاق خودم و می‌گم که بهت رسیدگی کنن.

پادشاه: من هم به آشپز دستور می‌دم که شامت رو بفرسته بالا. (پادشاه، ملکه، و شاهزاده‌خانم پاتاکیک خارج می‌شوند.)

شاهزاده پیتر (به بالا و پایین قدم می‌زند): فقط اگه بتونم مطمئن بشم … ظاهرش که به شاهزاده‌خانم نمی‌خوره. مثل شاهزاده‌خانم لباس نپوشیده … ولی انگار که با همه اون‌های دیگه فرق داره.

الا: قربان شما فکر می‌کنین که اون شاهزاده‌خانم واقعیه؟

دلا: شما قصه‌شو باور می‌کنین؟

شاهزاده پیتر: خیلی‌شو باور می‌کنم. اما مطمئن نیستم. کاش می‌شد راهی پیدا کنم که اصل ماجرا رو بفهمم.

الا: من یک راهی بلدم قربان.

شاهزاده پیتر: بلدی؟ چه راهی؟

الا: امتحانیه که وقتی خیلی کوچک بودم، مادربزرگم بهم یاد داد.

شاهزاده پیتر: خوب برام بگو.

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»