شمارش نانوا

یادداشت‌های اجرا
شخصیت‌ها14 مرد، 5 زن، به تعداد دلخواه زن یا مرد به عنوان تماشاچی.
مدت اجرا15 دقیقه.
لباسلباس روزمرة انگلیسی اواخر سدة 1500 میلادی؛ «قاضی» قبای سیاه می‌پوشد؛ «جان چاب» با پیراهن است و پیشبند و کلاه نانوایی هم دارد.
وسایلقرص نان کوچک؛ تختة بزرگ با سه‌پایه؛ کیسة پرشده با وزن کمتر از بازیگر نقش «جان چاب».
صحنهتالار دادگاه انگلیسی مربوط به اواخر قرن شانزدهم. همة اثاثیه، ساده و کارکرده هستند. جایگاه «قاضی» در وسط انتهای صحنه است؛ چارپایه پشت پیشخوان، و چکش روی پیشخوان است. میز «کارمند» در وسط جلوی صحنه و بر روی آن، اسناد، قلم پر، و جوهردان قرار دارند. جایگاه زندانی در یک طرف میز کارمند، و جایگاه شاهدان در طرف دیگر آن است. در دو طرف صحنه، نیمکت‌های تماشاچیان واقع شده‌اند.
نوربدون جلوة ویژه.
صداصدای شیپور، به صورتی که در متن آمده.

شخصیت‌ها:

سه زن روستایی

خانم پاتربای (Potherby)

خانم گرین‌اسمیت (Greensmith)

هاج (Hodge) آسیابان

سیمون (Simon) نیم‌پنی، شاگرد

چهار مرد روستایی

کارمند دادگاه

قاضی

خادم دادگاه

جان چاب (John Chubb)، نانوا

اسکوایر هامفری (Squire Humphrey)، دستیار

توماس هود (Thomas Hood)،              دستیار  

ویلیام داوسون (William Dawson)،      دستیار

دیوید کاب (David Cobb)،                 دستیار

تماشاگران، افراد متفرقه

زمان: اواخر قرن 16 میلادی

صحنه: تالار دادگاهی در یک روستای انگلیسی. صندلی مرتفع‌تر قاضی، همراه با چکش و پایة مربوطه‌اش، در عقب و وسط صحنه قرار دارند. میز کارمند در وسط پایین صحنه، میز زندانی در یک طرف، و جایگاه شاهد در طرف دیگر قرار دارند. در دو طرف صحنه، نیمکت‌های تماشاگران قرار گرفته‌اند.

پرده که باز می‌شود، سه زن روی نیمکت‌ها نشسته‌اند و با شور و تحرک دارند صحبت می‌کنند.

زن 1: این همه سال داشته بهمون کلک می‌زده.

زن 2: ولی الان دیگه آوردیم سپردیمش دست قانون.

زن 3: قانون خیلی چیز خوبیه. می‌تونن حکم کنن چی حقه و چی ناحقه؛ دیگه جر و بحثی هم نمی‌مونه.

زن 1: چقدر من جرو بحث کرده‌ام با جان چاب برای کم‌فروشیش.

زن 2: آره، و چقدر هم اثر داشته! (پاتربای و گرین‌اسمیت وارد می‌شوند و به سمت آنان می‌آیند.)

گرین‌اسمیت: صبح‌بخیر همسایه‌ها.

زن 1: شما می‌خواین شهادت بدین، خانم «گرین‌اسمیت»؟

گرین‌اسمیت: بله که میدم! خانم «پاتربای» هم می‌خواد شهادت بده.

پاتربای (بر روی جیبش دست می‌کشد): چند تا نون هم به عنوان مدرک با خودم آورده‌ام. (سه زن به علامت تأیید، سر تکان می‌دهند.) می‌خوام به قاضی بگم … (به صورت نامفهوم، با صدای پایین به گفتگو ادامه می‌دهند، که 4 مرد وارد می‌شوند. در حالی که با شور و تحرک با هم حرف می‌زنند، به سمت نیمکت‌ها می‌روند و می‌نشینند. تماشاگران به صورت دو سه نفری و در زمان ادامة گفتگوها وارد می‌شوند و روی نیمکت‌ها می‌نشینند.)

مرد 1: من نمی‌دونم «جان چاب» چی داره برای خودش که بگه.

مرد 2: من اصلاً شک دارم که تا به حال تو عمرش یک نون پخته باشه که کسری وزن نداشته باشه.

مرد 3: اما دخلش کم و کسری نداره هیچوقت. من که میگم تو این شهر از همه پولدارتره. (هاج آسیابان و سیمون نیم‌پنی وارد می‌شوند و به سمت نیمکت‌ها می‌روند.)

مرد 1: آره این که معلومه.

زن 3 (با حرارت): باید خجالت بکشه که با این کارهاش، از سفرة مردم و لقمة بچه‌هاشون دزدیده!

آسیابان: واقعاً همینه! به نظر من هم کارش مایة خجالتش می‌شه!

سیمون (به آرامی): چقدر خوب میشه که خودم ببینم، «هاج» آسیابون!

مرد 4 (سیمون را روی دوشش می‌گذارد): خوب، دادگاه امروز همه‌اش به حرف‌های شاهدا می‌گذره و از این به بعد، دیگه دخل «جان چاب» با سرعت قبلی پر نمی‌شه. (صدای شیپور از بیرون صحنه شنیده می‌شود. کارمند دادگاه، اسکوایر هامفری، توماس هود، ویلیام داوسون، و دیوید کاب و سپس قاضی وارد می‌شوند. همه برمی‌خیزند، قاضی در جایش می‌نشیند، اسکوایر هامفری و توماس هود در سمت راست صندلی او، و ویلیام داوسون و دیوید کاب در سمت چپش می‌ایستند. کارمند دادگاه، اسنادی را از روی میز برمی‌دارد و خطاب به دادگاه:)

کارمند (از روی کاغذ می‌خواند): بشنوید! بشنوید! توجه کنید به گشایش این دادگاه قانونی که در آن، قاضی مؤظف است به رعایت انصاف و اجرای عدالت و اقامة قوانین پادشاهی به نام نامی اعلیحضرت، پادشاه انگلستان. (تماشاگران می‌نشینند.) پروندة اول مربوط است به «جان چاب» در برابر مردم این شهر.

قاضی: زندانی را به دادگاه بیاورید. (در میان همهمة تماشاگران، خادم دادگاه با جان چاب که زنجیر به مچ دست‌هایش بسته شده، وارد می‌شود.) اتهام او چیست؟

کارمند: عالیجناب، متهم «جان چاب» نانوای بازار است. او متهم است که کالایش را با وزن کم‌تر از واقع می‌فروشد.

قاضی: چه کسانی شاهد این تخلف هستند؟

کارمند: خانم «گرین‌اسمیت»، خانم «پاتربای»، «هاج» آسیابان، و «سیمون نیم‌پنی». خانم «گرین‌اسمیت» اولین کسی است که شهادت می‌دهد. (کارمند می‌نشیند. گرین‌اسمیت به جایگاه می‌رود.)

قاضی: خانم «گرین‌اسمیت»، از کالای «چاب» نانوا چه می‌دانید؟

گرین‌اسمیت: عالیجناب، تو این دو سال اخیر من از «جان چاب» نون خریده‌ام. تو این مدت، بچه‌هام لاغر و ضعیف شده‌ان. شب به شب، با گریة گرسنگی به رختخواب میرن. نون‌هایی که «چاب» بهمون میده، هر کدوم دو لقمه بیشتر نیست. عالیجناب، اگه شما وادارش نکنین که وزن نون‌هاشو کم نکنه، نمی‌دونم چی به سرمون میاد. ما مردمان فقیر این شهریم و برا خودمون که مزرعة گندم نداریم.

قاضی: آیا تابه‌حال به متهم گفتید که به شما کم‌فروشی می‌کند؟

گرین‌اسمیت: بارها گفتم. اما اون عصبانی شده و بهم گفته که اگه بچه‌هام گرسنه مونده‌ان، باید برن تو صحرا و علف بخورن.

قاضی: متشکرم خانم «گرین‌اسمیت». می‌توانید بنشینید. (گرین‌اسمیت به سر جایش برمی‌گردد.)

کارمند (برمی‌خیزد): شاهد بعدی، خانم «پاتربای». (کارمند می‌نشیند. پاتربای پیش می‌آید.)

قاضی: شهادت شما چیست؟

پاتربای: عالیجناب، آدم از خجالت آتیش می‌گیره! اینو می‌بینین؟ (قرص نانی از جیبش بیرون می‌آورد.) «جان چاب» به این میگه قرص نون. اینو به قیمت شش پنی به مردم این شهر می‌فروشه. (قاضی قرص نان را می‌گیرد و آن را وارسی می‌کند.)

قاضی: این اندازة معمول یک قرص نان است؟

پاتربای: بله عالیجناب.

قاضی (لبهایش را می‌لیسد): فکر می‌کنم این قرص نان، سه لقمه است، نه دو لقمه. درهرحال، میگن آب دریا را اگر نتوان کشید … (شروع به خوردن قرص نان می‌کند.)

پاتربای (انگشتش را تکان می‌دهد): هر قرص درست نان عالیجناب، باید 8 لقمه بشه.

قاضی: تا حدی با شما موافقم. (نان را می‌جود) بله، این نان را می‌توان دو لقمه کرد، هرچند سه لقمه هم می‌توان به حسابش آورد. آیا شهادت دیگری دارید خانم «پاتربای»؟

پاتربای: دارم عالیجناب. این که «جان چاب» این نون‌ها رو از چی درست می‌کنه، فقط خودش خبر داره. ولی شرط می‌بندم که چیز خوبی نیست. احتمال بسیار میدم که آردش رو با کاه قاطی می‌کنه.

قاضی: در دادگاه قانون، احتمال را نمی‌توان به عنوان شواهد و مدارک پذیرفت. احتمال، سند نیست.

پاتربای (مصرانه): آخه عالیجناب، نوناش یک مزه‌ای میده که انگار از کاه درست شده، این که دیگه احتمال نیست … واقعیته.

قاضی (متفکرانه): بله، می‌توان آن را به عنوان مدرک پذیرفت. همین الان خودم یک قرص نان را خوردم.

پاتربای: عالیجناب حتی اگر ده تا از این نونا بخورین، باز هم گرسنه‌تونه.

قاضی (به سرعت): سخن شما را می‌پذیرم خانم «پاتربای». متشکرم. تمام. (پاتربای سر جایش می‌نشیند.)

کارمند (برمی‌خیزد): شاهد بعدی، «هاج» آسیابان. (کارمند می‌نشیند. آسیابان در جایگاه قرار می‌گیرد.)

قاضی: آسیابان «هاج»، آیا تو با متهم «جان چاب» معامله داری؟

آسیابان: بله دارم، عالیجناب.

قاضی: و آیا ارتباط‌هایی که تابه‌حال با او داشته‌ای، رضایتبخش بوده؟

آسیابان (با تأکید): «جان چاب» مشتری گوشت‌تلخیه عالیجناب.

قاضی: منظورت از این حرف چیست؟

آسیابان (با تلخی): اون آردهای منو نمی‌خره عالیجناب. میگه خیلی گرونه. خیلی کیف داره آدم بتونه به «جان چاب» چیزی بفروشه.

قاضی: پس چطور گفتی با او معامله داری؟

آسیابان: خوب می‌دونین چیه عالیجناب؟ اون گندم میاره تا من براش آرد کنم.

قاضی: بین کسانی که در این شهر گندم می‌کارند، این کار نامعمول و عجیبی نیست. درست است؟

آسیابان: نه عالیجناب. حتی خیلی از گندمایی که آسیا می‌کنم مال خودمه. اما فرقش اینجاست که گندمای «جان چاب»، همه‌اش کُلِش و کاهه. کیسة پرشدة آردش، شیش پارسنگ نمی‌شه… مال من کامل هشت پارسنگ می‌شه.

قاضی: متشکرم آسیابان «هاج». متوجه شدیم. (آسیابان به سر جایش برمی‌گردد.)

کارمند (برمی‌خیزد): «سیمون نیم‌پنی»، لطفا به جایگاه بیایید. (کارمند می‌نشیند. سیمون با حالت عصبی به سمت جایگاه می‌رود.)

قاضی (با مهربانی): نترس پسرم. فقط صادقانه به سؤال‌های من جواب بده، و همه چیز درست می‌شه.

سیمون (با ملایمت): سعی می‌کنم همین کارو بکنم عالیجناب.

قاضی: شما شاگرد «چاب» نانوا هستید، درسته؟ (سیمون به تآیید، سر فرود می‌آورد.) تو مغازة اون چکار می‌کنید؟

سیمون: ساعت چهار صبح، مغازه رو باز می‌کنم و آتیش رو روشن می‌کنم. بعد کیسه‌های آرد رو میارم. بعدش تغارها رو آماده می‌کنم. بعدش اوستا میاد و خمیرها رو چونه می‌کنه. من هم وامیستم و آردهایی رو که رو زمین می‌ریزه جمع می‌کنم و دوباره می‌ریزم تو کیسه.

قاضی: خوب؟

سیمون: بعدش نگاه می‌کنم که نونا کی پخته می‌شه. بعد که قرصای نون آماده شد، می‌ریزمشون تو سبد کوچیکه برای فروش. بعضی وقت‌ها همة نونا فروش نمیره و اوستا اون‌ها رو میده به من. میگه که وقتی دورة شاگردیم تموم شد، کم‌کم پولشو بهش بدم. من حساب و کتابم تعریفی نداره، اما اوستا همة حسابا رو تو دفتر بزرگش می‌نویسه. میگه تا حالا چهل پوند بهش بدهکارم. (تماشاچیان همهمه می‌کنند و به نشانة مخالفت، سر تکان می‌دهند. جان چاب در جایش می‌لولد. سیمون ادامه می‌دهد.) وقتی نونا فروش رفت، سینی‌ها رو می‌شورم، آتیشو جمع می‌کنم، کرکره‌ها رو می‌بندم، و بعدش میرم خونه. اوستا می‌مونه تا پولا رو بشمره.

قاضی: متشکرم سیمون. می‌تونی بنشینی.

کارمند (برمی‌خیزد): دادگاه، سخنان شاهدان را شنید. اکنون سخنان متهم را خواهد شنید.

قاضی: شاهدان متهم چه کسانی هستند؟

کارمند: «جان چاب» هیچ شاهدی ندارد عالیجناب. او به جرم خود اعتراف خواهد کرد.

قاضی: بسیارخوب. «جان چاب»، در جایگاه قرار بگیرید. (همین کار را می‌کند.) «چاب نانوا، شواهد این محاکمه را شنیدی. آیا چیزی برای گفتن داری؟

چاب (با تأکید): همه‌اش دروغه عالیجناب. آرد من به خوبی همة آردهای این شهره، و نون‌هایی هم که می‌پزم همین‌طور. همه‌شون وزنشون کامله. (تماشاچیان با صدای بلند، همهمه و نجوا می‌کنند. قاضی برای دعوت به سکوت، چکش را بر پایه می‌کوبد.)

قاضی: نانی را که خانم «پاتربای» به من داد، دیدی. آیا یکی از نان‌های پخت شما نبود «چاب» نانوا؟

چاب: چرا عالیجناب.

قاضی: هر یک از نان‌هایی که شما می‌پزید چقدر وزن دارد؟

چاب (با سرسختی): یک پوند تمام عالیجناب. یک اونس هم کم نداره.

قاضی: شما شهادت می‌دهی که قرص‌های نان شما همگی یک پوند وزن دارند و از بهترین آرد تهیه شده‌اند؟

چاب: بله عالیجناب.

قاضی: آیا «سیمون نیم‌پنی» تنها شاگرد شماست؟

چاب: بله عالیجناب. من علاقة پدرانه به این پسربچه دارم. (حریصانه) اسمش برام جذابه. (تماشاچیان پوزخند می‌زنند.)

قاضی: آیا در کسب‌وکارت، سود خوبی می‌بری، «چاب» نانوا؟

چاب: سود کم یا هیچ، عالیجناب. (با ملایمت) من اونقدر دلرحم هستم که نمی‌تونم تحمل کنم کسی بدون نون بمونه. همین پارسال ده بیست قرص نان رو همینجوری دادم رفت.

قاضی (با خشکی): سخاوت شما بسیار قابل توجه است. (مکث) وزن شما چقدر است، «چاب» نانوا؟

چاب (جا می‌خورد): راستش عالیجناب، همین امروز صبح اتفاقی رفتم رو باسکول. وزنه رو که میزون کردم رو صدوپنجاه پوند میزون شد. ولی برای چی پرسیدین عالیجناب؟

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»