شهرزاد

یادداشت‌های اجرا
شخصیت‌ها4 مرد، 5 زن، سیاهی لشکر زن و مرد.
مدت اجرا20 دقیقه.
لباسلباس‌های سلطنتی عربی: قبای ساده برای «فریبا»، «کوکب»، «نیلوفر»، «جارچی»، «حضار»؛ قبای آراسته و عمامه برای «سلطان»؛ لباس شیفون پف‌دار و نقاب برای «شهرزاد»؛ قبا و نقاب برای «دنیازاد»؛ شلوار میان‌گشاد و جلیقه برای «جلاد»؛ پیشبند برای «آشپزباشی».
وسایلگردگیر پر، نوار اندازه‌گیری، بالشتک جاسوزنی، قیچی، گل، دو دست قبا.
صحنهتالار تخت‌ها در قصر. دو صندلی در وسط صحنه.
صداصدای سنج، به صورتی که در متن آمده.

شخصیت‌ها:

شهرزاد

سلطان شهریار

خدمتکاران: فریبا

               کوکب

                نیلوفر

دنیازاد، خواهر شهرزاد

آشپز سلطنتی

جارچی

جلاد

زن خیاط

حضار

صحنه 1

 زمان: سال‌های سال پیش.

صحنه: تالار تخت‌ها در قصر سلطان.

پرده که باز می‌شود، فریبا و کوکب در حال گردگیری تخت هستند.

نیلوفر (از بیرون صحنه): فریبا! کوکب! فریبا! کوکب! (وارد می‌شود) اِ … شما اینجایین. امیدوارم همة کارهاتون تموم شده باشه. حاضرین بریم به ملکة تازه خوشامد بگیم؟

کوکب: بله نیلوفر. داریم سعی می‌کنیم اسمشو یاد بگیریم.

فریبا: من یادم مونده. اسمش شهرزاده. (به کندی) شهر … زاد.

کوکب: شهرآزاد؟

فریبا: نه، شهرزاد.

کوکب: هر روز باید یک اسم تازه یاد بگیریم. این هم شده قوز بالا قوز کارهای هر روزمون.

فریبا: ملکه، ملکه، ملکه! هر روز یک ملکة جدید میاد به این قصر. بذار ببینم … فکر می‌کنم با امروزی می‌شه 435 نفر.

کوکب (با خودش): شهرزاد. طفلک بیچاره. اون هم مثل اون‌های دیگر می‌میره. تق، تق، تق، سر اون بیچاره هم مثل اون‌های دیگه جدا می‌شه.

فریبا: جلاد قصر تا به حال چند تا شمشیر عوض کرده. میگن تازگی‌ها دیگه به جای شمشیر، از تبر استفاده می‌کنه.

کوکب: نیلوفر، تو بیشتر از ماها تو این قصر بوده‌ای. فکر نمی‌کنی که حاکم و فرمانروا و سلطان قدرقدرت و قوی‌شوکت و پادشاه ما (مکث می‌کند) یک‌کم … چیزه … کارهاش عجیبه؟

نیلوفر (از جا می‌پرد): هیسسسسس! مراقب باش کوکب. دیوار موش داره، موش هم گوش داره.

کوکب (زیرلبی): ببین نیلوفر، اگه حرفمو قبول نداری، پس حتماً من دیوونه شده‌ام.

نیلوفر (زیرلبی): شاید هم بشه گفت که (مکث می‌کند و به دوروبر نگاه می‌کند) شاید هم بشه گفت که (مکث) قاطی کرده.

فریبا (با خنده): قاطی کرده!

نیلوفر: هیسسس!

فریبا (با لحن مسخره‌آمیز): قاطی کرده! سر این دختر رو از تنش جدا کنید! قاطی کرده! (زن خیاط وارد می‌شود، که نوار اندازه‌گیری به دور گردن و قیچی و جاسوزنی در دست دارد.)

خیاط: سوزن و سنجاق، سوزن و سنجاق، وقت عروسی پادشاست، دردسر شروع میشه.

نیلوفر: چه دردسری خیاط سلطنتی؟

خیاط: دردسر؟ دردسر؟ آخه کی دوست داره 435 روز، هر روز پشت سر هم، روزی یک لباس عروسی بدوزه؟ من که دیگه چشمام درست و حسابی نمی‌بینه. (خارج می‌شود.)

فریبا: سلطان ما آدم بدیه.

کوکب (با سر تأیید می‌کند): اون آدم شرور و پستیه.

نیلوفر (درب را می‌بندد و رازآلود نگاه می‌کند): فریبا، کوکب، وقتی به سن من برسین، متوجه میشین که هر چیزی دلیلی داره.

کوکب: آخه چه دلیلی ممکنه داشته باشه که میگه سر همه رو ببرن؟

فریبا (به نیلوفر): می‌فهمی یعنی چی؟ یعنی سر یک آدم رو جدا کنن!

نیلوفر: می‌دونم، می‌دونم.

کوکب: نیلوفر، بازم از سلطان برامون حرف بزن.

نیلوفر: خوب، اعلیحضرت، حاکم اعظم و کل و فرمانده کل بیست‌ویک ولایت، یک زمانی شاهزادة جوون و شادی بود. اما با یک زن شرور ازدواج کرد که خیلی بد باهاش رفتار می‌کرد. آخرش هم به اعلیحضرت خیانت کرد و با یکی از نگهبانای قصر فرار کرد. به خاطر همین رفتار زشت، سلطان از همة زن‌ها متتنفره!

فریبا: واقعاً؟ همة زن‌ها؟ (گلوی خود را می‌گیرد.)

نیلوفر: «همة زن‌ها پلیدن»، اینو شاهزاده‌ای گفت که یک زمانی شاد و سرحال بود، و تصمیم گرفت که نگذاره هیچ زنی باعث ناراحتیش بشه. برا همین بود که این نقشه رو کشید.

کوکب: چه نقشه‌ای؟

نیلوفر: این که هر روز صدای ساز و سرنای عروسی بلند بشه، طوری که در همة سرزمین پادشاهی شنیده بشه.

فریبا: وای چه زیبا!

نیلوفر: ولی اون هر روز یک عروس تازه انتخاب می‌کنه. و روز بعد از عروسی، عروس باید در برابر مشاور دربار سلطنتی حاضر بشه.

فریبا: آخه برای چی؟

نیلوفر: معلومه، برای این که طبق تشریفات سلطنتی گردن زده بشه. همة اون عروسا، دخترای بزرگان کشور و دربار هستن.

کوکب: ولی (به آرامی) شهرزاد دختر مشاور درباره!

نیلوفر: چی بگم … دیگه هیچکدوم از دخترای اشراف و بزرگان، زنده نمونده‌ان.

فریبا (گلویش را می‌گیرد): تو این سرزمین چند تا زن هست؟

نیلوفر: اگه مشاور دربار نخواد ملکة جدید رو گردن بزنه، خودش گردن زده می‌شه. (آشپزباشی وارد می‌شود.)

آشپزباشی: نیلوفر، باید بیای بهم کمک کنی. بیا بهم کمک کن. این شیرینی‌پزها دردسر درست کرده‌ان. همه‌شون اعتصاب کرده‌ان، چون میگن دیگه حالشون به هم می‌خوره از این که شیرینی عروسی درست کنن. میشه چند تا از خدمتکاراتو بهم قرض بدی برای شیرینی عروسی؟

فریبا: بیا بریم کمک کنیم نیلوفر. ما که می‌میریم برای این که ته ظرف‌های شیرینی‌پزی رو انگشت بکشیم.

نیلوفر: باشه، اگه مطمئنین گردگیری تموم شده، اشکال نداره.

آشپزباشی (با صدای درگوشی بلند): خبرا رو شنیدین؟ ملکة جدید، دختر مشاور درباره … و برادر آشپزدوم، جارچیی رو می‌شناسه که شنیده که میگن اون خودش داوطلب شده که با سلطان ازدواج کنه!

کوکب: حتماً جادوگره! چه جالب! فقط یک ساحره ممکنه جرأت کنه که با (صدایش را پایین می‌آورد) سلطان عجیب ما ازدواج کنه.

فریبا: مشاور دربار یک دختر دیگه هم داره … اون می‌شه 436‌ام. (گلویش را می‌گیرد) معلوم نیست نفر بعدی کیه! (همراه با بلند شدن صدای ساز و سرنا، همه خارج می‌شوند. پرده)

**********

صحنه 2

زمان: بعدتر، همان روز.

صحنه: همانند صحنة 1.

با باز شدن پرده: جارچی وارد می‌شود.

جارچی: برای اعلیحضرت شهریار، شاهنشاه و حکمران کل بیست‌ویک ولایت، راه را باز کنید. (سلطان وارد می‌شود، برای حاضران سر خم می‌کند، و بر تخت جلوس می‌کند.) برای علیاحضرت شهرزاد، عروس سلطنتی دربار و اعلیحضرت، و حکمران کل بیست‌ویک پادشاهی، راه را باز کنید. (شهرزاد وارد می‌شود، برای حاضران سر خم می‌کند، و بر تخت جلوس می‌کند. حضار وارد می‌شوند، در برابر زوج سلطنتی ادای احترام می‌کنند، و در گرداگردتخت، در جای خود مستقر می‌شوند.)

حضار: درود بر سلطان! درود بر عروس زیبای سلطان!

سلطان (رو به شهرزاد): آه، عزیزم. تو زیباترین زنی هستم که در عمر خود دیده‌ام. تعجبی نیست که حضار به تو خیره شده‌اند. هرگز ملکه‌ای به این زیبایی ندیده‌اند.

شهرزاد (با فروتنی): یقیناً همسر من اغراق می‌کند.

سلطان (با خود): و البته فروتن! چقدر حیف که اون هم باید این دنیا رو ترک کنه. (رو به شهرزاد) مقداری گول‌زنک برای عروسم. (یک جعبه جواهرات به او می‌دهد.)

شهرزاد: وای چه دوست‌داشتنی! (جواهرات را می‌گیرد.) تعریف این جواهرات فوق‌العاده رو شنیده بودم، اما مثل این‌ها رو تا به حال ندیده بودم! (شروع به گریه می‌کند.)

سلطان (متأثر می‌شود): چرا گریه می‌کنی عزیز من؟ این‌ها برای توست تا به خود بیاویزی. تو را بخدا این اشک‌های درشتی را که از این دانه‌های الماس هم درشت‌ترند، جاری نکن.

شهرزاد: همسر عزیزم، گریه می‌کنم چون دلتنگ خواهر کوچک و عزیزم دنیازاد شدم. تا به حال هیچوقت از هم جدا نمانده بودیم.

سلطان (دو بار دست بر هم می‌زند): جارچی! جارچی! یکی از پیام‌رسان‌های سلطنتی را روانه کن و دومین دختر مشاور دربار را به اینجا بیاور. (جارچی خارج می‌شود.) حالا باید عروسم خوشحال باشه. (آه می‌کشد. با خود) دست‌کم برای مدتی کوتاه. (آشپزباشی وارد می‌شود.)

آشپزباشی (در برابر سلطان تعظیم می‌کند): شیرینی عروسی سلطنتی آماده است اعلیحضرت، اما می‌ترسم که فردا دیگه اینطور نشه. آشپزخانة سلطنتی در اعتصابن.

سلطان (با عصبانیت): اعتصابن؟ چطور جرأت کردن؟

آشپزباشی (با سرافکندگی): از پختن شیرینی عروسی خسته شده‌ان، اعلیحضرت. امروز 435‌امین روزشونه. دلشون می‌خواد شیرینی‌های دیگه درست کنن … کلوچه، شیرمال، قندک، هر چیزی که باشه، باشه … ولی شیرینی عروسی نه دیگه.

شهرزاد (دست‌هایش را به هم می‌زند): باقلوا! باقلوا! من عاشق باقلوام! بیا فردا باقلوا بخوریم و روز بعدش هم کلوچه و برا روز بعدش هم قندک! (سلطان، فکورانه ابروهایش را در هم می‌کشد. حاضران شروع به همهمه می‌کنند و با اندوه سر تکان می‌دهند.)

سلطان (با درشتی): باشه … باشه … باقلوا! باقلوا درست کنید! (حضار با آرامش خاطر، آه می‌کشند. آشپزباشی خارج، و جارچی داخل می‌شوند.)

جارچی: دختر مشاور دربار سلطنتی و خواهر عروس دربار … دنیازاد. (دنیازاد وارد می‌شود و به سمت شهرزاد می‌دود. یکدیگر را در آغوش می‌گیرند.)

شهرزاد: خواهر کوچولوی عزیزم، کم‌کم داشتم به این فکر می‌افتادم که نکنه دیگه هیچوقت همدیگه رو نبینیم.

دنیازاد: من فکر می‌کردم که دیگه هیچوقت دوباره سرهامون رو به سر هم ندیم.

شهرزاد (به سلطان): همسر عزیزم، پیش از این که برای شام عروسی از خواهرم جدا بشم، میشه چند دقیقه وقتتو بگیرم؟ دلم می‌خواد داستانی برای خواهرم تعریف کنم. معمولاً قبل از خواب، براش قصه میگم.

سلطان (به تأیید، سر تکان می‌دهد): البته، البته، ولی خواهرت یک‌کم بزرگ نیست برای قصة قبل از خواب؟

شهرزاد: هیچکس نه خیلی بزرگه، نه خیلی کوچیک. بیا جونم، بیا بشین روی پام. (دنیازاد می‌نشیند و شهرزاد شروع به تعریف قصه می‌کند.) روزی بود و روزگاری بود. ماهیگیری بود که خیلی فقیر بود و نمی‌تونست خورد و خوراک زن و بچه‌هاشو فراهم کنه. هیچ ماهیی از توی آب صید نمی‌شد، و اون هم چون نمی‌خواست که خدا فکر کنه که اون آدم حریصیه، تورش رو فقط روزی چهار بار به آب می‌انداخت. اما یک روز که بعد از همة تلاش‌هایی که کرده بود، چیزی گیرش نیومده بود و داشت آماده می‌شد که برگرده به خونه، به نظرش اومد که انگار یک ظرف مسی توی تورش افتاده. روی ظرف هم مهر سلیمان خورده بود. فوراً با چاقو، ظرف رو باز کرد و بلافاصله، یک غول از توی ظرف اومد بیرون، و شروع کرد به حرف زدن: «قبل از این که بمیری، می‌تونی یک درخواست بکنی.» ماهیگیر گفت: «راستش اول یک سوال دارم که بهش جواب بدی.» غول گفت: «هرچی می‌خوای بپرس.» ماهیگیر پرسید: «تو واقعاً از توی این ظرف اومدی بیرون؟» غول با عصبانیت زیادی گفت: «خوب معلومه.» ماهیگیر گفت: «من که باور نمی‌کنم. چطور ممکنه غول به این بزرگی توی همچو ظرف کوچیکی جا بگیره؟ اگه می‌خوای باور کنم، برگرد اون تو تا من ببینم و بهم ثابت بشه.» و اینطوری شد که غول … (دنیازاد به خواب رفته است.) دنیازاد! وای، آبجی کوچولوی عزیزم، خوابت برد؟ پس باید این قصه رو یک وقت دیگه تموم کنم. (خمیازه می‌کشد و کش‌وقوس می‌رود.) خودم هم خسته‌ام و خوابم گرفته. (به خواب می‌رود.)

سلطان (دست خود را می‌فشارد): ای بابا، حالا که وقت خواب نیست، حالا که قصه داشت به جاهای جالبش می‌رسید. یعنی منظورت این بود که غول، برمی‌گرده توی ظرف، آره؟ شهرزاد! بیدار شو! (او را تکان می‌دهد، اما شهرزاد در خواب عمیقی فرو رفته.) ای داد، باید تا فردا صبر کنم تا ببینم این ماهیگیر چکار می‌کنه.

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»