عروس جنگل

یادداشت‌های اجرا
شخصیت‌ها5 مرد؛ 1 زن. مرد یا زن برای راوی و سیاهی لشکرهای زن یا مرد به تعداد دلخواه برای موش‌های خدمتکار.
مدت اجرا15 دقیقه.
لباسشخصیت‌های مرد دارای جلیقه، تونیک‌های کمربسته، و چکمه هستند. «پدر» و «غریبه» ریش دارند. «موش» و «خدمتکاران» گوش‌های موشی و دم دارند. «شاهزاده» دارای تاج و ردای مخمل خاکستری است.
صحنههمة صحنه‌های خانة روستایی را می‌توان در پیش‌صحنه اجرا کرد. صحنه‌های جنگل: کلبة کوچک مقوایی با دری که باز و بسته می‌شود در یک طرف صحنه. سه کنده یا نیمکت در وسط. صحنه 4 جنگل: پل و رودخانه را می‌توان روی پردة انتهایی نقاشی کرد.
وسایلتبر؛ زنگ کوچک؛ 3 قرص نان؛ پاپیه‌ماشه به شکل پوست گردو، به اندازه‌ای که تکه پارچه در آن جا بگیرد؛ سه تکه پارچه، که در صورت امکان، یکی سبک‌تر و ظریف‌تر از بقیه است؛ کالسکة مقوایی کوچک که به یک طناب متصل است.
صداصدای شلپ آب.

شخصیت‌ها:

راوی، صدا از بیرون صحنه

پدر

دو پسر

ویکو، پسر سوم او

موش

موش‌های خدمتکار

غریبه

صحنه 1

زمان: سال‌های سال پیش.

صحنه: مزرعه‌ای در کنارة جنگل. در پیش‌صحنه اجرا می‌شود.

پیش از بالا رفتن پرده: ویکو، دو پسر، و پدر، در حال حمل یک تبر، وارد می‌شوند و به وسط می‌آیند.

راوی: زمانی، مزرعه‌داری بود که سه پسر داشت. وقتی که پسرها بزرگ شدند، پدر به اون‌ها گفت:

پدر: پسران من، الان بهترین زمانه که همه‌تون ازدواج کنین. امروز ازتون می‌خوام به دنبال عروس برای خودتون بگردین.

پسر1: ولی پدر، کجا رو بگردیم؟

پدر: ازتون می‌خوام هر کدومتون یک درخت رو بندازین، و بعد که درخت افتاد، از همون طرفی برین که درخت به اون سمت افتاده. اگه به اندازة کافی در اون جهت پیش برین، مطمئنم که عروس مناسب خودتون رو پیدا می‌کنین.

پسر1 (تبر را برمی‌دارد): باشه پدر، بذار اول من امتحان کنم. (با صداهایی که از سینه برمی‌آورد، به صورت پانتومیم، درختی را قطع می‌کند؛ دستانش را سایبان چشم می‌کند، گویی جهت افتادن درخت را ردگیری می‌کند.) شمال! (با خوشحالی) برای من مناسبه. کشاورزی رو در اونجا می‌شناسم که دختر بسیار زیبایی داره! (تبر را به پسر2 می‌دهد.)

پسر2 (تبر را می‌گیرد): خوب، بذار من امتحان کنم. (پانتومیم قطع درخت. با هیجان) خوبه! سمت جنوبو نشون می‌ده. بارها با دختری که در مزرعة جنوبی زندگی می‌کنه، رقصیده‌ام!

ویکو (با علاقه‌مندی): حالا نوبت منه. (پانتومیم قطع درخت. ناامید) وای، نه!

پسر1 (سرخوش): درست داره سمت جنگلو نشون می‌ده!

پسر2 (از ته دل می‌خندد): خیلی هم بد نمیشه که یک گرگی، روباهی، چیزی زنت بشه!

ویکو (با شهامت): مطمئنم که این درخت، جهت درست رو به من نشون داده.

پدر: ببینم، آماده‌اید سفرتونو شروع کنید؟

دو پسر (با اشتیاق): آماده‌ایم!

ویکو (با هوشیاری): اگه اونا آماده‌ان، من هم آماده‌ام.

پدر: احتیاط کنید پسرا. (در حالی که پسرها به سمت راست می‌روند، پدر از سمت چپ بیرون می‌رود.)

پسر1 (با هیجان): حالا می‌بینین … زن من برام چه نونی بپزه!

پسر2 (لاف می‌زند): زن من لباسامو وصله می‌کنه!

ویکو (با ملایمت): من هم سعی می‌کنم زنمو خوشحال کنم. (از سمت راست بیرون می‌روند. پرده باز می‌شود.)

**********

صحنه: در عمق جنگل. کلبة کوچکی در بالا سمت چپ.

پرده که باز می‌شود: ویکو به آرامی و خسته وارد می‌شود.

ویکو (خسته): چطور میشه در جایی که هیچ آدمی نیست، عروس پیدا کنم؟ (دوروبر را نگاه می‌کند، و کلبه را می‌بیند؛ با تعجب) صبر کن! یک کلبه. یعنی کی ممکنه در همچو جایی از جنگل زندگی کنه؟ (در می‌زند، و بعد در را باز می‌کند؛ صدا می‌زند) سلام؟ (با اندوه) خالیه. هیچکی اینجا زندگی نمی‌کنه.

موش (با قدم‌های کوتاه، دوان دوان از درب وارد صحنه می‌شود؛ با خوشرویی): من اینجا زندگی می‌کنم!

ویکو (با حیرت): تو؟ ولی تو موشی. به حساب نمیای.

موش (رنجیده): چرا، به حساب میام.

ویکو: ببخشید، نمی‌خواستم ناراحتت کنم. منظورم این بود که تو کسی نیستی که امیدوار بودم اینجا ببینم.

موش (با مهربانی): امیدوار بودی که چه کسی رو اینجا ببینی؟

ویکو (آه می‌کشد): امیدوار بودم یک عروس اینجا ببینم. پدرم به من و برادرام گفته که وقتشه ازدواج کنیم. یک برادرم رفت شمال، یکی هم رفت جنوب، من هم اینجا وسط جنگلم. (با اندوه) برادرام راحت عروساشونو پیدا می‌کنن، ولی من نمی‌دونم چطور باید تو این جنگل، عروس پیدا کنم. (با درماندگی) مجبورم برگردم خونه و اعتراف کنم که شکست خورده‌ام.

موش (زیرکانه): من عروست میشم!

ویکو (می‌خندد): تو! کی تابه‌حال شنیده که عروس کسی، یک موش باشه؟

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»