قاضی زیرک

یادداشت‌های اجرا
شخصیت‌ها4 مرد؛ 3 زن؛ سیاهی‌لشکر زن و مرد.
مدت اجرا15 دقیقه.
لباسپوشش افریقایی. ازآنجاکه «دژارکا» یک مرکز تجاری بزرگ است، لباس‌ها می‌تواند بازنمایی‌کنندة گروه‌های مختلف قومی باشد. «قاضی» یک شلاق دم‌گاوی یا جغجغة کدوحلوایی بلند برای برقراری نظم دادگاه و به عنوان نماد مقام و موقعیت خود دارد.
وسایلدو سبد، یکی حاوی گیاه؛ یک چوب بزرگ.
صحنهساده. پرده‌های انتهایی را می‌توان رنگ‌آمیزی کرد تا بازنمایی‌کنندة یک دیوار بزرگ سنگی باشد، که در پایین پایش سبزه روییده، و درختان نخل، اینجا و آنجا نقاشی شده‌اند. گلدان‌های نخل یا دیگر گیاهان پرشاخ‌وبرگ را می‌توان بر روی صحنه گذاشت.
صدادر موارد نیاز، مضبوط‌هایی از موزیک افریقایی.
نوربدون جلوة ویژه.

شخصیت‌ها:

امیرا (Amira)، راوی

اوباسو (Obasu)، شفادهنده

سسی (Sesi)، زن او

ماکافی (Maakafi)، دخترشان

قاضی

باندی (Baundi)، طلاساز

توتی (Tothi)، شاگرد «باندی»

شاگردان دیگر: دست‌کم چهار نفر، سیاهی‌لشکر

اهالی شهر، سیاهی‌لشکر

زمان: سال‌های سال پیش.

صحنه: فضای باز نزدیک حصار شهر در شهر خیالی افریقایی «دژارکا».

پرده که باز می‌شود، صدای موزیک افریقایی شنیده می‌شود. اهالی شهر در گروه‌های کوچک، دور و بر صحنه نشسته یا ایستاده‌اند. امیرا با سبدی که حمل می‌کند، وارد می‌شود. سبد را زمین می‌گذارد و به جمعیت خوشامد می‌گوید.

امیرا: روز بخیر! اسم من «امیرا»ست. «امیرا» یعنی «قصه‌گو». امروز میخوام داستان «قاضی زیرک» رو براتون تعریف کنم. خوب، در روزگار قدیم، یک قاضی بود که محل خاصی برای برگزاری دادگاه نداشت. اون از این شهر به اون شهر سفر می‌کرد و شکایت‌های مردم رو می‌شنید و احکام پادشاه رو اجرا می‌کرد. یک روز در شهر باستانی «دژارکا»، «اوباسو»ی شفادهنده، «سسی» زنش، و «ماکافی» دخترشون اومدن پیش قاضی. (امیرا سبد را برمی‌دارد و خارج می‌شود.)

قاضی: حالا به شکایت «اوباسو» بر علیه «سسی» و «ماکافی» گوش می‌کنم.

اوباسو: قضیه خیلی ساده است جناب قاضی. دختر من می‌خواد یک کاری بکنه، و من مخالفم. می‌خواد بره مدرسه.

قاضی (هراسان): مدرسه! یک دختر! کی تابه‌حال همچو چیزی شنیده؟

اوباسو: حرف من هم عیناً همینه جناب قاضی. در تاریخ «دژارکا» هیچ دختری تابه‌حال به مدرسه نرفته. حالا دختر من می‌خواد این رسم سیصدساله رو به هم بزنه. حالا از بد ماجرا، مادرش هم ازش پشتیبانی می‌کنه.

سسی (حق‌به‌جانب): الان خیلی از خانواده‌ها تو شهرهای دیگه دارن دختراشونو به مدرسه می‌فرستن. «ماکافی» خیلی زرنگه، حقشه که بره مدرسه.

قاضی (با تحکم): خانم، وقتی صحبت کن که نوبتت بشه! (با مهربانی) خوب، «اوباسو» … مرد بیچاره … چطور شد که یک همچو فکر عجیب‌غریبی به سر دخترت زد؟

اوباسو (سر تکان می‌دهد): کاش می‌دونستم جناب قاضی.

قاضی: آیا خودسر و نافرمانبرداره؟

سسی: «ماکافی» دختر خوبیه و مثل خودم، بهترین آشپز و خونه‌دار این شهره.

قاضی (با تندی): هنوز نوبتت نشده. بگو ببینم «اوباسو»، آیا دخترت به عنوان یک دختر جوون، هیچ امتیاز بخصوصی داشته؟

اوباسو (با تردید): والّلا ….

قاضی: دادگاه طرف توست «اوباسو». می‌تونی رک و راست حرفتو بزنی.

اوباسو: خوب … من بهش یاد دادم که مثل من شفادهنده بشه، دلیلش هم فقط این بود که هیچکدوم از پسرام همچو هوشی یا میلی نداشتن که این کارو یاد بگیرن. بالاخره آدم باید حرفه و تخصصشو به یک نفر بعد از خودش یاد بده.

قاضی: آهان! کم‌کم دارم متوجه میشم که اشکال کار از کجا بوده!

اهالی شهر (به صورت پراکنده): داره متوجه میشه اشکال از کجا بوده. … داره ته‌وتوی قضیه رو درمیاره. (و مانند آن)

سسی: جناب قاضی، می‌شه حرف بزنم؟

قاضی: هنوز نه! «اوباسو»، هر چند وقت پیش میاد که یک زن، بشه شفادهنده؟

اوباسو: تقریباً هر صد سالی یک‌بار می‌شه که یک زن، بشه شفادهنده.

قاضی: آه‌ه‌هان! «ماکافی» به عنوان دختر، یک امتیاز فوق‌العاده داشته. شما در حقش خیرخواهی نکرده‌ای! خوب «سسی»، نوبت توست که حرف بزنی. برای دادگاه بگو که چطور شد که دخترت از این مرد بیچاره در عوض این همه محبتی که بهش داشته، سوء استفاده کرد؟

سسی: «ماکافی» از هیچکس سوءاستفاده نکرده. همة پسرای ما رفته‌ان مدرسه. من مطمئنم که «ماکافی» هم مثل اونا از پسش برمیاد. اون خیلی زرنگه.

قاضی: «ماکافی»، چیزی هست که بخوای بگی؟

ماکافی: جناب قاضی، من شفادهندة خوبی هستم. بهتر هم می‌تونم بشم اگه مثل بابام بتونم کتابای پزشکی رو بخونم. اگه به من اجازه بدین برم مدرسه، شب و روز درس می‌خونم تا باعث افتخار خانوادة پدریم بشم.

اوباسو: می‌بینید چطوره جناب قاضی! وقتی همچو فکرایی به سر یک دختر جوون می‌زنه، دیگه آرامش از اون خونه قهر می‌کنه. قبلاً هم دخترای جوون از خونواده‌شون پرسیده‌ان که چرا نمی‌تونن برن مدرسه. اگه من دخترم رو بفرستم مدرسه، این درس دادن به زنا ممکنه تمومی بگیره؟

قاضی (با متانت): «اوباسو»، کار درستی کردی که این شکایت رو پیش من آوردی. این ماجرا در روزگار ما سابقه نداشته و ممکنه که عواقب وخیمی داشته باشه.

اهالی (به صورت پراکنده): عواقب وخیم. … می‌شنوی چه حرف‌های مهمی می‌زنه؟ … چه قاضی عاقلیه! … به این میگن قاضی زیرک! (و مانند آن‌ها)

قاضی: مکتوب است که برای یک مرد، سه چیز از همه خطرناک‌تره: جانوری که روی دو پا راه بره، دوستی که دشمن بشه، و زنی که کم بدونه.

ماکافی (با سوءظن): اینا رو کجا نوشته؟ تا وقتی خودم نخونم، باورشون نمی‌کنم.

سسی: دخترم راست میگه!

قاضی: اگه به «ماکافی» اجازه داده بشه که بره مدرسه، دخترای دیگه هم همینو می‌خوان. چیزی نمی‌گذره که نظم طبیعت به هم می‌ریزه. فکر می‌کنین هیچ مردی دلش بخواد با یک زن درس‌خونده ازدواج کنه؟

ماکافی: اگه همة زنا درس‌خونده باشن، آره دلشون می‌خواد.

سسی: راست میگه دخترم!

قاضی: خطای بزرگ و مهیبیه که نسبت به دخترامون، زیادی مهربون باشیم؛ چون بعضی از زن‌ها خیلی زود، هوا برشون می‌داره.

اوباسو: درسته، درسته.

قاضی: بنابراین … «ماکافی» … دست از شفادادن برمی‌داری. توی خونه می‌مونی و به مادرت کمک می‌کنی … تا وقت ازدواجت برسه …. البته اگه برات شوهر پیدا بشه … من که شک دارم … چون هیچ مردی زن پردردسر نمی‌خواد.

ماکافی (ناراحت): یعنی نمیشه برم مدرسه؟

قاضی: خیر، باید توی خونه بمونی و به دوخت‌ودوز و خانه‌داری برسی.

سسی و ماکافی (همزمان): وای، نه!

قاضی: وای، چرا.

اوباسو (خوشحال و راضی): همه می‌گفتن که شما قاضی زیرکی هستین، و حالا ثابت شد که همینطوره! بیا زن. بیا دختر. بیایید بریم خونه … و دیگه هم از مدرسه رفتن دخترمون حرف نزنین. (اوباسو، سسی و ماکافی آهسته شروع به رفتن می‌کنند. ناگهان یک صدای عصبانی، صدای چلپ‌چلوپ ضربه، و صدای چند فریاد شنیده می‌شود.)

اهالی (با همهمه و پراکنده): این چه سروصداییه؟ … انگار زوزه می‌کشه! … این «باندی» طلاسازه! (و مانند آن‌ها. تاتی و بقیة شاگردان به داخل صحنه می‌دوند و باندی که چوبی را به حالت تهدیدآمیز بالای سرش گرفته، به دنبالشان است. قاضی را که می‌بیند، چوبش را پایین می‌آورد.)

باندی: خدا رو شکر که دادگاه هنوز برقراره! شما همون قاضی زیرکه هستین؟

قاضی: بله. تو کی هستی؟

باندی: من «باندی» طلاسازم. پدرم هم طلاساز بود و پدر پدرم هم همینطور و …

قاضی: کافیه! کاملاً متوجه شدم که تو هم حرفة اون‌ها رو به ارث برده‌ای. مشکلت چیه؟

باندی: جناب قاضی، سه ماه پیش خود پادشاه … که خدا پشت و پناهش باشه …

همه: خدا پشت و پناهش باشه!

باندی: خود پادشاه برام یک مروارید بزرگ فرستاد، به بزرگی بند انگشت شست من، و از زیبایی مثل خود ماه.

اهالی (با همهمه و پراکنده): خود پادشاه! … عجب افتخار بزرگی! … چه سنگ گرانقیمتی بوده! (و مانند آن‌ها)

باندی: قرار بود که اون مروارید توی یک دستبند جاسازی بشه. دستبند هم قرار بود هدیه‌ای باشه از ولیعهد به همسر آینده‌اش. (اهالی از تحسین، آه و صدا می‌کنند.)

قاضی: ادامه بده «باندی».

باندی (با غرور): جناب قاضی، من تنها طلاساز این شهرم، و در این پادشاهی، تنها کسی هستم که می‌تونست بدون صدمه‌زدن به اون مروارید، اونو توی دستبند جا بذاره. اگه تعریف از خود نباشه، به جرأت می‌تونم بگم دستبندی که من ساختم، شاهکار بود. (با عصبانیت) اما الان اون مروارید و دستبند نیست شده! دزدیده‌انش! (اهالی آه حسرت می‌کشند) و چیزی که موضوع رو بدتر می‌کنه، اینه که دزد، یک نفر از شاگردای خودمه!

اهالی (با همهمه و پراکنده): کی ممکنه همچو کاری بکنه؟ … چه کار زشتی! … این دیگه جنایته! (و مانند آن‌ها)

قاضی (دست بلند می‌کند تا اهالی را ساکت کند): می‌خوای این دادگاه چکار کنه؟

باندی: می‌خوام دزد رو پیدا کنه.

قاضی: کسی اعتراف کرده؟

باندی: بهشون التماس کردم که اعتراف کنن. بهشون قول دادم، قسم خوردم که دزد رو مجازات نمی‌کنم. اینقدر کتکشون زدم که دیگه دستام داره چلاق می‌شه. ولی هر کدومشون فقط میگه: «تقصیر من نیست.»

تاتی و شاگردان (یکصدا): بله، نیست!

باندی (با خشم، چوبش را به سمت آنان تکان می‌دهد): دزدها! نمک‌نشناس‌ها! (پوزش‌خواهانه به قاضی) اگه دزد واقعی معلوم نشه، من به عنوان دزد و خائن در امانت، اعدام میشم. مغازة منو هم آتیش می‌زنن تا بسوزه و خاکستر بشه. خانواده‌ام بدبخت و بیچاره میشن!

قاضی (بی‌تفاوت): چون هیچکس اعتراف نکرده، من کاری نمی‌تونم بکنم.

باندی (حیرت‌زده): ولی همه شما رو به عنوان «قاضی زیرک» می‌شناسن.

قاضی: بله، زیرکم. درواقع اونقدر زیرک هستم که خودمو از امور مرتبط با پادشاه، کنار بکشم. (سرش را از اینسو به آنسو تکان می‌دهد) حالا هم شاگرداتو بردار و فوراً از دادگاه من خارج بشید.

باندی (نومید): وای! طفلک زنم! طفلک بچه‌هام! من اعدام میشم، اونا‌ هم از گشنگی می‌میرن.

ماکافی: یک دقیقه صبر کنید لطفاً. فکر می‌کنم بتونم دزد رو پیدا کنم.

اوباسو (با تحکم): دختر، این کار به ما ربطی نداره.

ماکافی: چرا ربط داره بابا. فکر کن چی به سر همة کسب‌وکارهای «دژارکا» میاد اگه پادشاه بگه «یک مروارید فرستادم به این شهر، ولی از پادشاه مملکت هم دزدی کردن»؟

اهالی (باهمهمه): آفرین، درست می‌گه! … دیگه پادشاه تمام شهر رو به چشم دزد می‌بینه. … حق با این دختره! (و مانند آن‌ها)

اوباسو: به خدا که تو مثل یک مرد فکر می‌کنی. فکر اینجاشو نکرده بودم. مردم میگن تمام این شهر، دزدخونه است. دیگه با این شهر تجارت نمی‌کنن. اگه مروارید پادشاه پیدا نشه، همه‌مون ضرر می‌کنیم.

باندی: دزد رو برام پیدا کن «ماکافی»، تا من سر تا پاتو مثل یک ملکه پر از جواهر کنم.

قاضی: ولی اون دختره!

باندی: برام فرق نداره که دختره یا بز. من در واقع، مرده‌ام … مگه این که مروارید پادشاه پیدا بشه!

قاضی (با حالت تسلیم): میگی چکار کنیم «ماکافی»؟

ماکافی: یک نفر باید بدوه بره خونه‌مون و سبد کار منو بیاره.

سسی: من میرم دخترجان. خودم می‌دونم کجاست. (دوان، خارج می‌شود.)

اوباسو: دخترم، تو مروارید پادشاهو پیدا کن، بعد اگه دلت می‌خواد، برو مدرسه … حتی برو دانشگاه.

ماکافی: پدرجان، توکه می‌دونی تنها خواستة من، اینه که برای خان‌ومان تو افتخار کسب کنم. (سسی با سبد برمی‌گردد؛ گیاهان از سبد، سر بیرون زده‌اند.)

سسی: این هم سبد کارت.

ماکافی: دستت درد نکنه مامان. (به دیگران) حالا شما همه‌تون می‌دونین که من شفادهنده‌ام.

اهالی (با اشتیاق، با همهمه): بله، … همینطوره. … ماکافی شفابخش بزرگیه. (و مانند آن‌ها)

ماکافی: من از برتری‌های نهانی گیاهان و کانی‌ها و اندام‌های جانوری خبر دارم.

اهالی (با همهمه، موافقت می‌کنند): اون این چیزا رو می‌دونه. … اون خیلی حالیشه. (و مانند آن‌ها)

ماکافی: بنابراین، می‌دونم که این گیاه در پیدا کردن دزد بهمون کمک خواهد کرد. (گیاه را از توی سبد بیرون می‌آورد.)

سسی: دخترجان، این گیاه که …

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»