مرد نیرومند حریفش را پیدا می‌کند

یادداشت‌های اجرا
شخصیت‌ها3 مرد؛ 3 زن؛ زن یا مرد برای راوی؛ دست‌کم 8 مرد و زن سیاهی‌لشکر برای بانوان و آقایان درباری و کشتی‌گیران دیگر.
مدت اجرا20 دقیقه.
لباسقبا با کمربند رنگی و صندل؛ «کوه ابدی» در صحنة آخر یک کمربند به رنگ روشن دارد.
صحنهپایة کتاب در سمت راست پایین، جلوی پرده قرار دارد. صحنه 1: ییلاقات ژاپنی. درختان در سمت چپ پایین، وسط و راست بالا قرار دارند و کوره‌راهی را در کوهستان نشان می‌دهند. صحنه 2 و 3: محوطة باز در جنگل. خانة روستایی ساده و سفیدرنگی در سمت راست بالا. درختی که به آسانی قابل جابجایی است در صحنه 2 در وسط بالا قرار گرفته. صحنه 4: محوطة قصر. سکوها در امتداد سمت راست قرار دارند.پردة جمع‌شوندة نیمه‌شفاف بزرگ در سمت چپ آویزان است.
وسایلکتاب بزرگ؛ سطل آب؛ چوبدست؛ قابلمه و قاشق؛ کاسه و چوب غذاخوری؛ دو کاسه برای نمک؛ کیسة پول.
صداصدای طبل و سنج در مواردی که مشخص شده؛ به دلخواه می‌توان دیگر ادوات تولید ریتم را برای تأکید بر کنش‌های روی صحنه مورد استفاده قرار داد.
نورضدنور شدید برای پردة نیمه‌شفاف.

شخصیت‌ها:

راوی

کوه ابدی، کشتی‌گیر معروف

مارومائی (Maru-Mae)، دختر نوجوان

یاسوکو (Yasuko)، مادرش

مادربزرگ

امپراتور

آقایان و بانوان دربار

بالن عجیب، کشتی‌گیر

پنج کشتی‌گیر، سیاهی لشکر

صحنه 1

پیش از باز شدن پرده: یک پایة کتاب در جلوی پرده، در سمت راست قرار دارد. راوی که کتاب بزرگی در زیر بغل دارد وارد می‌شود. تعظیم غرایی می‌کند و به سمت پایة کتاب می‌رود و کتاب را باز می‌کند.

راوی: سلام. امروز نهایت افتخار را داریم که یک قصة ژاپنی در بارة «کوه ابدی» و سه زن نیرومند به شما ارائه کنیم. امیدواریم ازش لذت ببرید. (می‌خواند) سال‌های سال پیش، در ژاپن، کشتی‌گیر معروفی زندگی می‌کرد به نام «کوه ابدی». همه از قدرتش باخبر بودن. مسابقات زیادی داده بود و توی همة اون‌ها هم برنده شده بود. در یکی از روزهای قصة ما، «کوه ابدی» داشت می‌رفت به پایتخت، یعنی توکیو … یعنی جایی که دعوتش کرده بودن در مسابقاتی که امپراتور ترتیب داده بود، کشتی بگیره. تا اونجا سه ماه راه بود، و اون مطمئن بود که قهرمان میشه. (ضمن بیرون رفتن راوی، پرده باز می‌شود.)

**********

زمان: فصل بهار، سال‌های سال پیش.

صحنه: حومة شهر ژاپنی. در سمت چپ پایین، سمت وسط بالا و راست بالا درخت هست، و این حال‌وهوا را القا می‌کند که کوره‌راهی در دل کوهستان است.

پرده که باز می‌شود: کوه ابدی در حالی که سینه سپر کرده، از سمت چپ پایین وارد می‌شود. در وسط متوقف می‌شود و به سمت تماشاگران می‌چرخد.

ابدی: اگه مثل من قوی باشی، کار سختی نیست که مدت‌ها راه بری. (مشتی به سینه می‌کوبد و نفس عمیق می‌کشد.) هوا سرده، ولی همین لباس نازک برای من کافیه؛ چون من سالمم. من خیلی نیرومندم و یک کشتی‌گیر خیلی معروفم. خیلی هم شجاعم، ولی به قدری خاکی و فروتنم که اصلاً در این باره حرفی نمی‌زنم. (مارومائی با سطل آبی بر سر که با دست چپ تعادل آن را حفظ می‌کند، از سمت راست وارد می‌شود. وقتی از برابر ابدی می‌گذرد، به او لبخند می‌زند و می‌خندد. سپس در سمت چپ، زیر درخت متوقف می‌شود.) این دختر جوون به نظرم که خیلی زیباست. شرط می‌بندم اگه غلغلکش بدم، جیغ می‌کشه. (دوباره به دختر، و باز به تماشاگران نگاه می‌کند.) شاید هم سطل آب از رو سرش بیفته زمین، و اینجوری بامزه‌تر هم می‌شه! بعدش من می‌دوم پُرش می‌کنم و تا خونه‌اش براش می‌برم. آره همین کارو می‌کنم! (ابدی با نوک پنجه از پشت به سمت مارومائی می‌رود که اکنون رویش به سمت چپ است، و با دست راست، به سمت راست کمر او آرام ضربه می‌زند.) غل غل غل غل! (مارومائی جیغ می‌زند و دستش را محکم روی دست ابدی می‌کوبد و آن را به کمرش می‌چسباند. ابدی فریاد می‌زند و می‌کوشد دستش را رها کند.) هی … هی! گیرم انداختی حقه‌باز. نمی‌تونم دستمو آزاد کنم.

مارومائی (با خنده): می‌دونم!

ابدی: هی … خانم جوون، دارم بهت هشدار میدم. همین الان باید بذاری برم. من خیلی زور دارم، و اگه محکم دستمو بکشم، ممکنه آسیب ببینی.

مارومائی: وای … من آدمای پرزور رو تحسین می‌کنم! اسم من هم «مارومائی»ـه. (در حالی که سطل آب هنوز به حال تعادل روی سرش است، به سمت بالای صحنه می‌رود و در حالی که ابدی را به دنبال خود می‌کشد، شروع می‌کند در «جاده» به پیش رفتن.)

ابدی (با ناراحتی): وایستا! خواهش می‌کنم! (مارومائی می‌ایستد و رو به او برمی‌گردد. با جدیت) ببین چی میگم! من کشتی‌گیر معروف، «کوه ابدی» هستم. دارم میرم توکیو تا قدرت فوق‌العاده‌مو به امپراتور نشون بدم. (عصبانی) ولی تو داری به دستم آسیب میزنی!

مارومائی: وای، طفلک «کوه ابدی»! خسته شدی؟ می‌خوای بذارمت رو کولم؟ این سطل آبو همینجا میذارم و بعداً برمی‌گردم برش می‌دارم.

ابدی (با خشم): نه، نمی‌خوام منو بذاری رو کولت! می‌خوام بذاری برم، بعدش هم می‌خوام فراموش کنی که اصلاً من تو رو دیده‌ام! آخه چرا داری منو شکنجه میدی؟

مارومائی: متاسفم قربان. مطمئنم که وقتی به توکیو برسین، کارتون رو خیلی خوب انجام خواهید داد. (ابدی سر تکان می دهد و لبخند می‌زند.) و اگر هم ببازین، احتمالاً آسیب نخواهید دید.

ابدی (با رنجش): من خیلی نیرومندم! (روی دستش که هنوز قفل شده، تقلا می‌کند؛ یواشکی) آره خب، نیرومندم. (شکایت می‌کند) داری به دستم آسیب می‌زنی!

مارومائی: اگه هم ببازی، مطمئنم هیچکس بهت نمی‌خنده.

ابدی (عصبانی): شاید بهم بگن «کوه الکی» یا «تپه کوچولو»!

مارومائی: چرا نمیای بریم خونة مادرم تا یک مرد قوی ازت بسازیم؟ تا مسابقات کشتی توکیو هنوز سه ماه مونده.

ابدی (متعجب): تو … یک دختر روستایی ساده … از کجا میدونی مسابقات امپراتوری چه زمانیه؟

مارومائی: خوب … مامان‌بزرگم بهم گفته. اون خودش می‌خواد تو اون مسابقه شرکت کنه. (ابدی گیج مانده. مارومائی از سمت چپ بیرون می‌رود و او را هم به دنبال خودش می‌کشد. پرده.)

**********

صحنه 2

پیش از باز شدن پرده: راوی بار دیگر وارد می‌شود و به سمت سکوی کتاب می‌رود.

راوی: «مارومائی»، «کوه ابدی» رو به دیدار مادر و مادربزرگش برد. کشتی‌گیر بزرگ ما خیلی خوشحال بود که جاده خلوت بود و کسی ندید که یک دختر جوان روستایی، زورش به او رسیده. و خیلی هم کنجکاو بود که بفهمه این دختر چطور می‌خواد اونو قوی‌تر کنه. (در حالی که پرده باز می‌شود، راوی بیرون می‌رود.)

**********

صحنه: مزرعة خانوادگی مارومائی. درختی در وسط صحنه قرار دارد. خانة روستایی ساده و سفید در سمت چپ بالای صحنه است.

پرده که باز می‌شود: مادربزرگ پشت خانه پنهان است. ابدی و مارومائی از سمت چپ وارد می‌شوند و در وسط توقف می‌کنند. دست ابدی هنوز به زیر بغل مارومائی چسبیده.

مارومائی: رسیدیم. (دست ابدی را رها می‌کند و او دستش را می‌مالد.) مامان‌بزرگ خونه است، اما خیلی پیره و شاید خواب باشه. مادر هم احتمالاً رفته که گاومونو از صحرا بیاره … ایناهاش، رسید! (به سمت راست اشاره می‌کند. (صدای «تلپ» بلندی شنیده می‌شود.)

یاسوکو (از بیرون صحنه): هی، خانم گاوه … از این طرف، برو تو طویله. آفرین دختر خوب. (یاسوکو در حالی که دست‌ها و شانه‌هایش را برس می‌کشد، از سمت راست وارد می‌شود.) اِ … «مارومائی». این آقای جوون کیه؟ قربان، باید منو به خاطر سروپای خاک‌آلودم ببخشین. راه‌های کوهستانی پر از سنگ‌های تیزن و پای گاومونو زخمی می‌کنن. برا همین همیشه میذارمش رو کولم و می‌برمش به چرا و میارمش. (ابدی با تعجب نگاه می‌کند.)

مارومائی: مادر، ایشون کشتی‌گیر معروف، «کوه ابدی»ـه. قبول کرده که پیشمون بمونه تا برای مسابقات امپراتوری آماده بشه. «کوه ابدی»، ایشون مادرم، «یاسوکو». (هر دو به هم تعظیم می‌کنند.)

یاسوکو: خوب، سه ماه زمان زیادی نیست، ولی شاید بتونم کمی کمکش کنم. (دور او می‌چرخد و سبک‌سنگینش می‌کند.) به نظر ضعیف میاد. کلی غذا و تمرین لازم داره.

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»