مهاراجه خسته است

یادداشت‌های اجرا
شخصیت‌ها4 مرد؛ 2 زن؛ 4 مرد یا زن برای «جارچی»، «مارگیر»، «کبرا»، و «خدمتکار»؛ به تعداد دلخواه سیاهی‌لشکر برای «روستاییان».
مدت اجرا25 دقیقه.
لباسلباس‌های هندی. «کبرا» دارای لباس به شکل مار، با پنجه‌های بسته به پهلو. دست‌ها و بالاتنه پوشانده می‌شوند تا ظاهر هود را ایجاد کنند. روی زانو می‌لغزد و بدنش را به پس و پیش تاب می‌دهد. «سیتارا» از لباس ژنده به ساری رنگارنگ و چل‌تکه، تغییر لباس می‌دهد.
صحنهخیابان روستا در «راجاپور» هندوستان. تیرک‌هایی در قوطی‌هایی از شن، سایبان مغازه را سرپا نگه می‌دارند. زیر سایبان میز کوچک قهوه‌خوری، و چارپایة زیرپایی هستند. در وسط بالای صحنه یک ظرف زباله که با کاغذ پوشانده و رنگ‌آمیزی شده، شبیه دهانة سنگی چاه است (باید آنقدر بزرگ باشد که «کبرا» در آن پنهان شود.) طرح مقوایی درخت انجیر در سمت راست پایین قرار دارد. در بالای صحنه، پرده‌های تیرة آویز انتهایی، یا صحنة رنگ‌آمیزی‌شدة خیابان است.
وسایلطومار، کتاب، وسایل دوخت‌ودوز، سبد بزرگ با ساری چل‌تکه در آن، سرقیچی‌های پارچه، دخل کوچک، نیمتنه، ساری هندی، کوزة آب، چند سکه، صندلی حصیری، بادبزن با دستة بلند.
صداصدای طبل و فلوت.
نوربدون جلوه‌های ویژه.

شخصیت‌ها:

جارچی

گوپال (Gopal)، خیاط

پاندیت (Pandit)، دانشور

سیتارا (Sitara)، دختر فقیر

رادا (Radha)، دختر پولدار

بازرگان

مارگیر

مار کبرا

مهاراجه

خدمتکار

روستاییان، سیاهی لشکر

پیش از باز شدن پرده: جارچی، با طوماری در دست، با صدای طبل ریز، وارد پیش‌صحنه می‌شود. روستاییان از هر دو طرف صحنه وارد می‌شوند.

جارچی (با صدای بلند اعلام می‌کند): گوش کنید! گوش کنید! پیامی دارم از هندوی اعظم، شاهزادة مهاراشترا به روستاییان راجاپور. (روستاییان با اشتیاق در میان هم زمزمه می‌کنند. سپس که جارچی شروع به خواندن می‌کند، آرام می‌شوند.) «من، مهاراجه، شاهزادة مهاراشترا، بسیار خسته‌ام! بنابراین، فردا ظهر در زیر درخت انجیر معابد نزدیک چاه روستا، مسابقه‌ای را برگزار می‌کنم. اگر کسی می‌داند که چگونه زندگی مرا جالب‌تر کند، در برابر من حاضر شود. به کسی که بهترین پیشنهاد را ارائه دهد، یکهزار روپیه، دو فیل سفید، و سپاس ابدی من جایزه داده می‌شود.» (جارچی و به دنبال او روستاییان، با همهمه و هیجان، بیرون می‌روند. پرده باز می‌شود.)

**********

زمان: صبح روز بعد.

صحنه: خیابان راجاپور در هند. در سمت چپ پایین، سایبانی که بر روی دیرک‌هایی بر پا شده، نمایشگر مغازة خیاط است. جعبة پول و ساری رادا زیر سایبان روی میز هستند. ساری چهل‌تکه در سبد روی زمین کنار میز؛ و چارپایه در کنار آن. در سمت راست پایین درخت انجیر معابد، و در وسط بالا یک چاه سنگی است.

پرده که باز می‌شود: گوپال، نشسته بر روی چارپایه، ماهرانه در حال سوزن زدن به نیمتنه است. تکه‌های پارچه دوروبر پراکنده‌اند. پاندیت در حال خواندن کتاب، از سمت چپ وارد می‌شود. از عرض صحنه می‌گذرد و به سمت راست می‌رود، روی زمین، کنار درخت انجیر، چهارزانو می‌نشیند و به خواندن ادامه می‌دهد.

گوپال: صبح بخیر «پاندیت».

پاندیت (سرش را از کتاب برنمی‌دارد): صبح بخیر، خیاط «گوپال».

گوپال: موضوع چیه که هر روز زیر درخت انجیر می‌شینی و کتاب می‌خونی؟

پاندیت: چون یک دانشور دانش‌جو هستم. تا همة کتاب‌های دنیا را نخونم، دست از خوندن نمی‌کشم.

گوپال: همچو چیزی امکان داره؟

پاندیت: جواب این سوال رو وقتی میدم که آخرین کتاب رو بخونم.

گوپال: آخه برای چی باید این همه کتاب بخونی؟

پاندیت (بزرگ‌منشانه): هر چیز مهمی در جایی ثبت شده. جواب همة مشکلات توی کتاب‌هاست.

گوپال: واقعاً! امروز می‌خوای جواب چه مشکلی رو پیدا کنی؟

پاندیت: دارم به دنبال راه‌هایی برای درمان کسالت مهاراجه می‌گردم. برای این کار، به مسائل دیگه‌ای برخورده‌ام که باید جوابشون رو پیدا کنم.

گوپال: کتاب خوندن خیلی خوبه، ولی من فکر می‌کنم خیلی از مشکلات رو با تجربه میشه حل کرد.

پاندیت: این که حرف مزخرفیه آقا. (سیتارا وارد می‌شود و در حالی که کوزة آبی با خود دارد، به سمت چاه می‌رود.)

سیتارا (با خوشرویی): صبح بخیر «گوپال»! مغازة شما از اول وقت، بازه.

گوپال: بله، باید این نیمتنه رو که برای یک بازرگان پولداره، تموم کنم.

سیتارا (به سمت گوپال می‌دود): بذار ببینمش. … وای … چقدر قشنگه! چه ابریشم لطیفی!

گوپال (با ملایمت نیمتنه را از دست او دور می‌کند): نه … نه … «سیتارا». اینجوری کثیفش می‌کنی، و وقت نمی‌کنم تمیزش کنم. چیزی به اومدن اون بازرگان نمونده.

سیتارا (متوجه پارچة روی میز می‌شود): اِ … ! این چیه؟

گوپال: لباس یک دختر پولداره به اسم «رادا».

سیتارا (پارچة دیگری را می‌بیند): این چی؟ (حیرتزده) همه‌‌اش نخ طلا داره! (به سمت پارچه دست می‌برد.)

گوپال: اِ … اِ … دست نزن. اینا پارچه‌های گرونی هستن که امروز مردم می‌خوان پیش مهاراجه استفاده کنن. دخترک فقیر و ژنده‌پوشی مثل تو فقط باید از دور نگاهشون کنه.

سیتارا (عقب می‌نشیند): اگه من پولدار بودم، بهت می‌گفتم برام یک ساری بدوزی تا من هم بتونم برم پیش مهاراجه. مسابقه رو می‌بردم و پدر و مادرم سوار فیل سفید می‌شدن و می‌رفتن تا دریای عرب و برمی‌گشتن. من هم کنارشون می‌دویدم و در بارة جنگل، شعر و آواز می‌خوندم.

گوپال (با خنده): عجب تخیلاتی داری دخترجان. واقعاً فکر می‌کنی می‌تونی مسابقه رو ببری!

سیتارا: خوب معلومه!

گوپال: خوب به شاهزادة بزرگ هندو چی میگی که دیگه خسته نباشه؟ (نخی را با دندان می‌کند، و کار نیمتنه را تمام می‌کند.)

سیتارا: میگم … (فکر می‌کند) میگم … (سر تکان می‌دهد و آه می‌کشد.) نمی‌دونم چی میگم.

گوپال (در حالی که نیمتنه را تا می‌کند و روی میز می‌گذارد، لبخند می‌زند): تو فکرم که مبادا سرت پر از رویاهای بچگانه باشه. (سرقیچی‌ها را توی سبد می‌ریزد.) امروز حال مادرت چطوره؟

سیتارا (با اندوه): اصلاً بهتر نشده. فقط اگه پول داشتیم ببریمش پیش دکتر، شاید حالش بهتر می‌شد. (با روحیة بهتر) یک روزی … «گوپال»، یک روزی میرم یک صندوقچة گنج از تو ساحل رودخانة «کریشنا» پیدا می‌کنم. بعدش … حال مادرم بهتر میشه، و دیگه هیچوقت گرسنگی نمی‌کشیم. اینقدر پول پیدا می‌کنم که همه رو خوشبخت کنم … یک روزی میشه! (گوپال سبد سرقیچی‌ها را به خروجی سمت راست می‌برد.)

گوپال (برمی‌گردد): امیدوارم که اون «یک روزی» هر چه زودتر برات سر برسه «سیتارا».

سیتارا (از پشت سر او را خطاب می‌کند): اون‌ها چیه توی اون سبد می‌ریزی؟

گوپال: سرقیچی پارچه است، از لباسایی که می‌دوزم.

سیتارا: می‌خوای باهاشون چکار کنی؟

گوپال: دور می‌ریزمشون.

سیتارا (متعجب، به سمت او می‌دود): همة اون ابریشم و ساتن و مخملا رو؟ اون سوزندوزی‌ها؟

گوپال: همه‌شون تیکه‌های خرده‌ریزن.

سیتارا: ولی خیلی قشنگن!

گوپال: خیلی کوچیکن … نمیشه باهاشون چیزی درست کرد.

سیتارا: «گوپال»، اگه همة این تیکه‌ها رو به هم بدوزی و باهاشون یک ساری خوشگل درست کنی، عالی نمیشه؟

گوپال (سر تکان می‌دهد): توی کله‌ات انگار گچه… ساری چهل‌تیکه؟

سیتارا: خب مگه چشه؟

گوپال (با بردباری): همچو چیزی رسم نیست.

سیتارا: برا من که رسم مهم نیست.

گوپال (طعنه می‌زند): آها! پس خودت می‌خوای ساری چل‌تیکه بپوشی!

سیتارا: آره، چون اینطوری می‌تونم برم پیش مهاراجه.

گوپال (می‌خندد): برو خونه بچه‌جون. تو زیادی فکر و خیال می‌کنی. (سیتارا به سر چاه می‌رود و کوزه را پر می‌کند.)

سیتارا (با اندوه): «گوپال» … اگه این فکر و خیالو هم نداشتم که دیگه چی از زندگی داشتم. (بیرون می‌رود. گوپال دوباره می‌خواهد بیرون برود، اما می‌ایستد و نگاهی به سرقیچی‌های توی سبد می‌اندازد، و دوباره به مغازه برمی‌گردد.)

گوپال: باشه اینا رو بعداً دور می‌ریزم. (سبد را بر زمین می‌گذارد. در همین حال رادا وارد صحنه می‌شود و به سمت مغازه می‌رود.)

رادا (با تکبر): خیاط … لباس من تموم شد؟

گوپال (ساری تاخورده را برمی‌دارد و آن را برای دیدن رادا، باز می‌کند.): بفرمایید، اینم ساری شما، دوشیزه «رادا». (رادا پس و پیش می‌رود و با نگاه نقادانه ساری را برانداز می‌کند.)

رادا (قاطعانه): خوشم نمیاد!

گوپال (یکه خورده): همون پارچه‌ایه که انتخاب کردین. (ساری را نزدیک‌تر می‌آورد.) ببینین … عیناً همونطور که سفارش دادین دوختمش.

رادا (با آزردگی جلوی مغازه قدم می‌زند): مهم نیست. (عصبانی) اونقدر که می‌خوام شیک نیست. (گوپال آهی می‌کشد، ساری را تا می‌زند و دوباره روی میز می‌گذارد.) اگه قرار باشه مسابقة مهاراجه رو ببرم، باید لباسم از همه بهتر باشه. (با خشم پا بر زمین می‌کوبد) چه خیاط خنگی هستی! میمون هم بهتر از تو لباس می‌دوزه! (حرکتی حاکی از تنفر ابراز می‌کند.) خوب دیگه، هر چی هم نباشه، یک چیز جدیده که بپوشم. (با خشونت ساری را می‌قاپد، سکه‌هایی را از جیبش درمی‌آورد و آن‌ها را جلوی پای گوپال پرت می‌کند.) اینم دستمزدت پیرمرد. (گوپال خم می‌شود و سکه‌ها را برمی‌دارد.) برام جالبه که می‌بینم چطور آدمای بدبخت به خاطر چند روپیه، تو خاک‌وخل وول می‌خورن. (سرش را با افاده بالا می‌اندازد و بیرون می‌رود. گوپال بلند می‌شود و سکه‌ها را در جعبة دخل می‌اندازد.)

گوپال: «رادا» زن خشنیه. امیدوارم که برندة مسابقة مهاراجه نشه. (بازرگان وارد می‌شود و با قدم‌های بلند به سمت مغازة گوپال می‌رود.)

بازرگان (بی‌مقدمه): صبح‌بخیر خیاط. نیمتنة من تموم شد؟

گوپال (به بازرگان تعظیم می‌کند): تموم شده قربان. (نیمتنه را از روی میز برمی‌دارد و بالا می‌گیرد) می‌خواین امتحانش کنین؟

بازرگان (متکبرانه): البته. کمکم کن امتحانش کنم. (گوپال در پوشیدن نیمتنه کمکش می‌کند.)

گوپال: کاملاً اندازه است. چنان بهتون میاد که حتماً مهاراجه به هر کلمه‌ای که بگین توجه می‌کنه.

بازرگان: اون به هر حال گوش می‌کنه. من ثروتمندترین بازرگان اینجا هستم. این هم پول شما. (چند سکه از جیبش درمی‌آورد و به گوپال می‌دهد.)

گوپال (می‌شمارد): ببخشید قربان. ولی شما باید ده روپیة دیگه هم به من بدین.

بازرگان (با حرکت دست، گوپال را کنار می‌زند): همینقدر که بهت دادم بسته.

گوپال: قبل از کار، سر قیمت توافق کردیم. تعیین کردیم که …

بازرگان (حرف او را قطع می‌کند): اگه فکر می‌کنی بهت کم دادم، نیمتنه رو پس میدم. (شروع می‌کند به درآوردن لباس) من بیشتر از این دیگه نمیدم.

گوپال (اعتراض می‌کند): ولی قربان، نیمتنه مخصوص شما و به اندازة شما دوخته شده. به تن کس دیگه که نمیاد.

بازرگان (با زهرخند): حیف شد. پس بهتره پولی رو که بهت داده‌ام برداری و حرف اضافه نزنی. (به سمت راست می‌رود و نیشخند می‌زند) پوه! خوشم میاد وقتی که معاملة خوبی می‌کنم … بخصوص از جیب دیگران! (با طمعکاری، دستانش را به هم می‌مالد و بیرون می‌رود.)

گوپال (سکه‌ها را در دخل می‌ریزد): فکر می‌کنم که «بازرگان»، یک روباه قاپ‌زنه، نباید بین مردم زندگی کنه. (روی چارپایه می‌نشیند.) «سیتارا» باید مسابقه رو ببره. اون بیشتر از همة این آدمای نامناسب، لیاقت جایزه رو داره. (مارگیر در حال نواختن فلوت، از سمت راست وارد می‌شود. چارزانو روی زمین می‌نشیند و به نواختن ادامه می‌دهد. گوپال با موزیک سری تکان می‌دهد، لبخند می‌زند، سرقیچی‌ها را از توی سبد برمی‌دارد، آن‌ها را به هم می‌دوزد، و می‌خواند.) یک تیکه از این، یک تیکه از اون. ساری برای «سیتارا». اینجوری و اینجوری. (نه مارگیر و نه گوپال نمی‌بینند که مار کبرا دارد از چاه بیرون می‌آید، همراه با موزیک تاب می‌خورد، روی لبه می‌لغزد، همچنان تاب می‌خورد، و به وسط صحنه می‌آید. سپس با صدایی هیسسسس‌مانند، حرف می‌زند.)

کبرا (به بالای سر مارگیر می‌خزد و به او خیره می‌شود): بسه دیگه … اون فلوتو بذار کنار! (مارگیر در حالی که چشمانش گرد شده، دست از نواختن برمی‌دارد. به آرامی بالا را نگاه می‌کند، مار کبرا را می‌بیند و جیغ می‌زند. هراسان و تلوتلوخوران، به سمت چاه می‌رود و پشتش پنهان می‌شود. گوپال با دیدن مار کبرا، ساری را رها می‌کند، برمی‌خیزد و از ترس به پشت میز می‌دود.)

گوپال: وای … خدای تاج محل! یک کبرای غول‌پیکر!

کبرا (به سمت او می‌رود): هیس‌س‌س‌س. آروم باش! دیگه حالم به هم می‌خوره از این که با این موزیک، اینور اونور تاب بخورم. اسمت چیه؟

گوپال (با حالت عصبی): گ گ گوپ پال.

کبرا: خیاط؟

گوپال: ب بله.

کبرا: ببخشید.

گوپال: چرا؟

کبرا: دنبال یکی به اسم «سیتارا» می‌گردم.

گوپال: اون دختره؟ چند دقیقه پیش اینجا بود.

کبرا: پیداش کن. زود باش … قبل از این که یکی از این روستائیا بیاد و به من سنگ بزنه.

گوپال: (نگران): تو که نمی‌خوای بهش صدمه بزنی. درسته؟

کبرا: معلومه که نه. اومده‌ام که بهش کمک کنم. بدو … بدو. (به رویش هیس‌س‌ می‌کند. گوپال از سمت راست بیرون می‌دود.)

گوپال (از بیرون صحنه، صدا می‌زند): «سیتارا»! «سیتارا»!

کبرا (توی سبد را می‌کاود): س‌س‌سرقیچی! (روی زمین را نگاه می‌کند و ساری را پیدا می‌کند؛ به آن خیره می‌شود و سر تکان می‌دهد.) این باید ساری «سیتارا» باشه. چه‌رنگ‌های چشمنوازی! (مارگیر نزدیک‌تر می‌خزد تا بهتر ببیند. مار کبرا او را می‌بیند.) اصلاً ازت خوشم نمیاد. (به سویش هجوم می‌برد.) پخ‌خ‌خ! (مارگیر جیغ می‌زند و به سمت پاندیت می‌دود و بازوی او را می‌گیرد و تکان می‌دهد.)

پاندیت (بدون این که سر بردارد): آقای محترم، میشه لطفاً مزاحم نشی تا بتونم این کتاب مهم رو بخونم؟ (مارگیر با هیجان و سروصدا، به مار کبرا اشاره می‌کند.) چطور میشه از چیزی سردربیارم، بدون این که بذاری من کتابمو بخونم؟ (مارگیر شانه بالا می‌اندازد و به پشت چاه می‌دود. گوپال، و به دنبالش سیتارا، برمی‌گردند.)

گوپال (با هیجان و با صدای بلند): ایناهاش … یک کبرای غول‌پیکر! (سیتارا تا وسط می‌آید و زانو می‌زند.)

سیتارا (با احترام، دستانش را در هم می‌کند): کبرای بزرگ، من «سیتارا» هستم.

کبرا: خوبه. من از طرف الهة رود کریشنا به اینجا فرستاده شده‌ام.

سیتارا: برای چی؟

کبرا: فقط بهم گفت که امروز ظهر باید پیش مهاراجه حاضر بشی و بهش بگی که چطور میشه زندگیش جالب بشه.

سیتارا (با تعجب): من؟ ولی من نه چیزی دارم که بپوشم، نه چیزی می‌دونم که بگم.

کبرا: خیاط داره برات یک ساری میدوزه.

گوپال (به درون مغازه می‌شتابد): بله. تقریباً تموم شده. (روی چارپایه می‌نشیند و با حرارت شروع می‌کند به کوک زدن، و نگاه‌های دزدکی به مار کبرا می‌اندازد.)

کبرا: و تو «سیتارا»، باید بدونی که چی بگی.

سیتارا (بهت‌زده): ولی نمی‌دونم.

کبرا: بیا نزدیک‌تر، تا یواشکی یک سرنخ بهت بدم.

سیتارا (با ترس): آخه نیشم می‌زنی.

کبرا: من فقط آدمای بد رو نیش می‌زنم. نترس.

سیتارا (نفس عمیقی می‌کشد): باشه. بهت اعتماد می‌کنم. (نزدیک‌تر می‌آید.)

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»