ناآرامی در قصر

یادداشت‌های اجرا
شخصیت‌ها2 مرد؛ 5 زن؛ 5 مرد یا زن برای «صدراعظم»، «منشی بالادستی»، «منشی پایین‌دستی»، «پادو»، و «نگهبان»؛ سیاهی‌لشکر زن و مرد.
مدت اجرا25 دقیقه.
لباسهمة شخصیت‌ها می‌توانند لباس‌های سنگین به‌ظاهر سلطنتی بپوشند. «پرستار» باید یونیفرم کاملاً اتوکشیدة سفید که مدال‌های بسیاری رویش نصب شده، بپوشد.
صحنهتالار جلوس. دو تخت با بالش‌هایی بر روی آن‌ها، در وسط بالای صحنه.
وسایلطومار بزرگ، کتاب، سبدهای روپوشیده برای «بانو هلن» و «بانو مارگارت»، دستمال‌های بزرگ، کاغذ، پلکان، بالش کوسن، کلاه بوقی، کلاه بره، عینک تیره.
نوربدون جلوه‌های ویژه.

شخصیت‌ها:

صدراعظم

منشی بالادستی

منشی پایین‌دستی

لرد اسپلاتس (Splotz)

بانو اسپلاتس

پادو

پادشاه

ملکه

بانو هلن

بانو مارگارت

پرستار

نگهبان

درباریان

بانوان

صحنه: تالار جلوس در قصر آیدلویتس (Eidelwitz). دو تخت با بالش‌هایی بر روی آن‌ها در وسط بالای صحنه قرار دارند.

پرده که باز می‌شود: صدراعظم در حال قدم زدن است.

صدراعظم: کاش هر چه زودتر بیان. دست‌کم بیست دقیقه میشه که فرستاده‌ام دنبالشون. (منشی‌های بالادستی و پایین‌دستی وارد می‌شوند.)

بالادستی: به دنبال منشی بالادستی فرستادید، و من اینجا هستم.

پایین‌دستی: و من هم، پایین‌دستی.

صدراعظم: شما آقایان باید بیشتر شتاب کنید. ما کارهای مهمی داریم که باید بهشون برسیم. همونطور که می‌دونید، امروز اولین سالگرد تولد شاهزاده خانمه.

هردو: زنده‌باد شاهزاده خانم.

صدراعظم: این روز رسماً تعطیل اعلام شده. پادشاه امروز عصر اعلامیة مربوط به جشن تولد شاهزاده خانم را خواهد خوند.

هر دو: زنده‌باد شاهزاده خانم.

صدراعظم: بله … بله. ولی در عین حال دستور برگزاری جلسه‌ای را داده برای دادن گزارش‌های مربوط به وضعیت کشور پادشاهی. این کار باید قبل از جشن‌های مربوط به شاهزاده خانم برگزار بشه.

هر دو: زنده‌باد شاهزاده خانم.

صدراعظم: اِ … فراموشش کنین! منشی بالادستی، شما گزارشتو آماده کرده‌ای؟

بالادستی: همة کسب‌وکارهای بالادستی بدون عیب و ایراد و با بالاترین نظم در حال انجامن.

صدراعظم: عالیه! منشی پایین‌دستی؟

پایین‌دستی: همة کسب‌وکارهای پایین‌دستی بدون عیب و ایراد و با پایین‌ترین نظم در حال انجامن. اما به نظر نمی‌رسه که همه چی سر جای خودش باشه.

صدراعظم: مهم نیست. حالا عجله کنین و گزارش به پادشاه رو به صورت مکتوب دربیارین.

هر دو: الساعه. (بیرون می‌روند.)

صدراعظم: من هم باید برم گزارشمو آماده کنم. ولی اصلاً دلم نمی‌خواد مدت زیادی از تالار جلوس دور باشم. خیلی می‌ترسم که نکنه اتفاقی بیفته که جشن رو خراب کنه. (بی‌هوا راه می‌رود و با ضربه به بالش‌های روی تخت‌ها، سعی می‌کند پف آن‌ها را برگرداند. لرد و بانو اسپلاتس وارد می‌شوند.)

بانو اسپلاتس: آ … چو!

لرد اسپلاتس (با دستی بر گوش، به نشانة ناشنوایی): موضوع چیه عزیزم؟

بانو اسپلاتس: هنوز عطسه می‌کنم جرج. اگه این تب یونجه تموم نشه، حتماً دیوونه میشم.

لرد اسپلاتس: بیخونه؟ کی بیخونه است؟ از دور و بری هامون؟

بانو اسپلاتس: بیخونه نه …، دیوونه! دی…وو…نه!

لرد اسپلاتس: متاسفم که اینو می‌شنوم. امیدوارم چیز بدی نگفته باشم.

بانو اسپلاتس: مهم نیست عزیزم. (فریاد می‌زند) چرا سمعکتو نمی‌زنی؟

لرد اسپلاتس: نمی‌تونم. باتریش تموم شده.

بانو اسپلاتس: چه بد. اون هم تو همچو موقعیت مهمی. (تازه متوجه صدراعظم می‌شود.) وای … خدا مرگم! شما رو اونجا ندیدم. شما باید صدراعظم باشین.

صدراعظم: بله، من باید … فرامین پادشاه … یا، باور کنید … کار رو سخت نمی‌کنم برای دیگران. اصلاً ارزششو نداره. شما کی هستید؟

بانو اسپلاتس: ما لرد و بانو «اسپلاتس» هستیم؛ به عنوان سفیران حسن‌نیت از طرف همسایة شما، پادشاه «دندرهاف» (Danderhoff) اومدیم.

صدراعظم (تعظیم می‌کند): مفتخریم که به شما و همسرتون خوشامد بگیم. من آپارتمانتون رو بهتون نشون خواهم داد، و در اونجا می‌تونید منتظر باشید تا زمان دیدار با پادشاه.

بانو اسپلاتس: مُ … آ…چو … کرم! منو ببخشید. من تب یونجه دارم.

صدراعظم: می‌فهمم. خوب، اگه لطف کنید از این طرف بیایید، اتاقاتونو بهتون نشون میدم. می‌بینید که این افتخار را دارید که آپارتمانتون بین خواهران شاه و ملکه باشه.

بانو اسپلاتس: خیلی عالیه …آ…چو!

صدراعظم: باید بیایید از این طرف. (به سمت خروجی می‌رود.)

لرد اسپلاتس: شرف؟ منظورتون چیه که حرف از شرف می‌زنین؟ خیلی عجیبه!

بانو اسپلاتس (بازوی لرد را می‌گیرد): از اینطرف بیا جرج. صدراعظم می‌خواد اتاقامونو نشونمون بده.

لرد اسپلاتس: تکونمون بده؟ این چه حرفیه! آخه چرا تکونمون بده؟ (صدراعظم، لرد و بانو اسپلاتس از سمت راست بیرون می‌روند. پادو از سمت چپ وارد می‌شود.)

پادو: به فرمان اعلیحضرت، همة دربار جمع بشن! (پادشاه، ملکه، درباریان و بانوان وارد می‌شوند، و به دنبال آنان منشی‌های بالادستی و پایین‌دستی هستند که کتاب‌های بزرگی را حمل می‌کنند.)

پادشاه (پس از آن که او و ملکه بر روی تخت می‌نشینند): حالا می‌تونی اطلاعیه رو بخونی.

پادو (از روی یک طومار بزرگ می‌خواند): به فرمان پادشاه! امروز به افتخار اولین سالروز تولد شاهزاده‌خانم زیبایمان، در تمام سرزمین «آیدلویتس» تعطیل اعلام می‌شود! چنین باد!

همه: زنده باد شاهزاده خانم!

پادشاه: اعلان بسیار خوبی بود. کی نوشته بود؟

پادو: شما نوشتید قربان.

پادشاه: اِ … من که حال و حوصلة نوشتن اعلامیه ندارم. من از نویسنده‌های نامرئی کمک می‌گیرم. همة بزرگان معروف، از این نویسنده‌ها دارن. گوشة پایین صفحه رو نگاه کن و ببین حروف اول اسم کیو نوشته.

پادو (طومار را وارسی می‌کند): نوشته اس. یو.

پادشاه: آهان … اسپیریتوس یونوس. نویسندة بزرگیه، مرد جوون.

ملکه: من هیچوقت هیچکدوم از این نویسنده‌های نامرئی‌ات رو اینجاها ندیده‌ام.

پادشاه: معلومه ندیدی. یک مخفیگاه جدید دارم. من تنها پادشاه دنیا هستم که از نامرئی‌های واقعی استفاده می‌کنم.

ملکه: نامرئی‌های واقعی؟

پادشاه: پس چی. فکرشو بکن چقدر صرفه‌جویی میشه. نه غذا می‌خوان، نه جای خواب. فقط گه‌گداری شاید یک ورق کاغذ بخوان.

ملکه: اعلامیه‌هایی که می‌نویسن زیادی سنگین نیست؟

پادشاه: نه، اصلاً. اون‌ها نویسنده‌های همین دنیا هستن. ولش کن، بذار گزارش منشیا رو بشنویم. بالادستی؟

بالادستی (گلویش را صاف می‌‌کند): اعلیحضرت، کاربردهای آماری این گزارش اساساً واقعی هستن و بالا برده نشده‌ان تا با دیدگاه‌های خدمتگزار کمترین شما، منشی بالادستی، منطبق باشن.

پادشاه: بله، بله، البته. ولی یک لحظه پیش از این که وارد این گزارش بشیم … ما به کسی پولی بدهکاریم؟

بالادستی: نه قربان.

پادشاه: آیا کسی به ما پولی بدهکاره؟

بالادستی: نه قربان.

پادشاه: خوبه. واقعاً می‌خواستم همینو بدونم. خوب دیگه … بقیة گزارش را ازش می‌گذریم. صدراعظم کجاست؟

صدراعظم (جلو می‌دود): اینجام قربان.

پادشاه: از مهمونا کسی هم رسیده؟

صدراعظم: یقیناً قربان … با یک باتری که کار نمی‌کنه، و یک بینی که کار می‌کنه.

پادشاه: لطفاً خودت توضیح بده.

صدراعظم: لرد و بانو «اسپلاتس»، سفیران حسن‌نیت از «داندرهاف»، رسیده‌ان قربان. باتری سمعک لرد تموم شده، و بانو هم یکسره عطسه می‌کنه. وای … عجب زوجی!

پادشاه: بله، منتظرشون بودم. (لرد و بانو اسپلاتس وارد می‌شوند.) این‌ها کی‌ان؟

صدراعظم: این‌ها اعلیحضرت، لرد و بانو باتری … منظورم چیزه … بینی … یعنی … «اسپلاتس» هستن.

ملکه: لرد و بانو «اسپلاتس»، خوشحالیم که پیش ما هستین.

بانو اسپلاتس: آ… چو! وای عزیزم …. تب یونجه خیلی بده.

لرد اسپلاتس: اگه ما رو معذور بدارید، مایل هستیم که برگردیم به اتاقمون.

ملکه: البته. می‌دونم که بانو «اسپلاتس» خسته است و نیاز به استراحت داره. امیدوارم تب یونجة ایشون بهبودی پیدا کنه.

صدراعظم: بهبودی؟ الان که عالیه.

بانو اسپلاتس: آ… چو!

لرد اسپلاتس: بله، بدرود. بیا عزیزم. (خارج می‌شوند. پادو آنان را دنبال می‌کند.)

ملکه: نمی‌دونم چرا اینقدر عجله داشتن برن.

پادشاه: شاید به وضعیتشون حساسن. لرد نمی‌تونه بشنوه و بانو هم بو نمی‌فهمه. شاید بتونیم یک جوری کمکشون کنیم. منشی بالادستی، در وزارت بالادستی چیزی مربوط به باتری هست؟

بالادستی (کتابش را می‌کاود): متاسفم قربان. هیچی اینجا پیدا نمی‌کنم.

پادشاه: منشی پایین‌دستی، چیزی در مورد بینی توی کتابت داری؟

پایین‌دستی: اون بینی که در بدن واقع شده قربان، در قلمرو وزارت پایین‌دستی قرار نمی‌گیره.

پادشاه: شما که هیچ کاری ازتون برنمیاد. هر دوتون می‌تونید برید. (منشی‌ها بیرون می‌روند.) صدراعظم، سعی کن یک باتری تازه برای لرد «اسپلاتس» پیدا کنی. برای بینی بانو «اسپلاتس» هم سعی کن یک کاری بکنی.

صدراعظم: گیرة لباس چطوره قربان؟ ای داد و بیداد! آخه چرا این موجودات توی خونه نموندن؟ باتری، بینی. باتری، بینی. بعدش چی؟ (بیرون می‌رود.)

پادشاه: نمیشه خیلی سرزنشش کرد. مهمون‌های سختین.

ملکه: صحبت از مهمونای سخت که میشه، یادم میاد از این که منتظر خواهرت بانو «هلن» هستی که بزودی از راه برسه.

پادشاه: بله، و «هوراس» رو هم با خودش میاره.

ملکه: «هوراس»؟ نمی‌دونستم که خواهرت ازدواج کرده.

پادشاه: ازدواج نکرده. (می‌خندد. پادو وارد می‌شود.)

پادو: بانو «هلن» رسیدند اعلیحضرت.

پادشاه: فوراً به داخل راهنماییشون کن. (پادو بیرون می‌رود.)

ملکه: جداً آروم و قرار ندارم که این «هوراس» رو ببینم.

پادشاه: ناامید میشی. اونقدرها هم خوش‌تیپ نیست. (پادو وارد می‌شود.)

پادو: بانو «هلن»! (بانو هلن با یک سبد روپوشیده بر روی دست، وارد می‌شود. پادو خارج می‌شود.)

پادشاه: به دربار «آیدلویتس» خوش آمدی «هلن». مایلم تو رو با همسرم، ملکه آشنا کنم.

ملکه: خوشحالم که در این جشن، با ما هستی.

هلن: متشکرم. مایة افتخار منه که دعوت شده‌ام.

ملکه: «هوراس» رو هم آوردی؟

هلن: وای … بله، ولی فکر می‌کنم هنوز خوابه. می‌ترسم این همه راه توی سبدش، حسابی خسته شده باشه.

ملکه: سبدش؟ چه جالب.

هلن (روپوش سبد را برمی‌دارد): «هوراس»، بیداری؟

ملکه: منظورت اینه که … که واقعاً توی اون سبده؟

هلن: آره خوب، معلومه. بیا «هوراس»، بیدار شو و با این افراد محترم آشنا شو. (به تخت ملکه نزدیک می‌شود.) غریبه‌ها رو که می‌بینه یک‌کم خجالت می‌کشه. (سبد را به سمت ملکه می‌گیرد.)

ملکه (با احتیاط به جلو خم می‌شود، توی سبد را نگاه می‌کند، می‌لرزد، و به جای خود برمی‌گردد): اون … سبزه! … قورباغه است!

هلن: خوب عزیزم قورباغه‌ها معمولاً سبزن دیگه. انتظار نداشتی که این یکی قرمز باشه … نه؟

ملکه: اصلاً انتظار قورباغه نداشتم. (صدای هیاهو از بیرون صحنه شنیده می‌شود. بانو مارگارت با سبدی بر روی دست وارد می‌شود. پادو می‌کوشد دست دیگر او را بگیرد و نگهش دارد.)

پادو: اعلیحضرت، خیلی سعی کردم نذارم بیاد تو.

مارگارت: راست میگه، سعیشو کرد. ولی هر چی نباشه، منم خواهر ملکه‌ام. نمی‌فهمم چطور جرأت کرد بهم نزدیک بشه.

پادشاه (بینی‌اش را با دستمال بزرگی می‌پوشاند): من هم نمی‌فهمم. این چه عطریه استفاده می‌کنی؟ چاپرون شماره 85؟ دربار از من اجازه داره که از دستمال استفاده کنه. (درباریان و بانوان دستمال‌های بزرگی جلوی بینی خود می‌گیرند.)

ملکه: خوشحالم که می‌بینمت «مارگارت»، و کاملاً معلومه که «فلیسیتی» رو هم با خودت آورده‌ای.

پادشاه: «فلیسیتی»؟ اون دیگه کیه؟ تا به حال چیزی از اون نشنیده بودم.

ملکه: عزیزم، من هم از «هوراس» چیزی نشنیده بودم. می‌دونی، حیوونای خواهرم مثل حیوونای خواهر تو ان. «مارگارت»، می‌خوام تو رو به شوهرم، پادشاه معرفی کنم. امیدوارم دوستای خوبی بشین. (مارگارت به سمت تخت پادشاه می‌رود.)

پادشاه (دستانش را بالا می‌گیرد): خوبه دیگه، جلوتر نیا.

صدراعظم (به داخل می‌دود): اتفاق خیلی بدی افتاده! یک پیرزن جادوگر با یک راسو وارد قصر شده و … (به مارگارت اشاره می‌کند) اوناهاش … همینه که اینجاست!

ملکه: این خواهر منه، صدراعظم، و تو داری باهاش بدرفتاری می‌کنی.

مارگارت: این «فلیسیتی»ـه صدراعظم، راسوی من. تو هم با اون داری بدرفتاری می‌کنی. (سبد را به سمت صدراعظم دراز می‌کند، و او از حال می‌رود.)

هلن: چقدر خوشحالم که «هوراس» از این کارای بد نمی‌کنه.

مارگارت: تو هم تو کار راسویی؟

هلن: معلومه که نه. من قورباغه دارم. خیلی هم باهوشه، و می‌تونه باهام حرف بزنه. هر وقت ازش یک چیزی می‌پرسم، یاد گرفته که جواب بده.

مارگارت: حتماً برنامة «جواب کوتاه» رو باهاش کار کرده‌ای. ولی من که حتی یک کلمه‌شو هم باور نمی‌کنم.

هلن: کاری نداره که. بهت ثابت می‌کنم. «هوراس» جونم، دو و دو چند میشه؟ (چهار صدای مشخص قور قور شنیده می‌شود.)

صدراعظم (سرش را از زمین بلند می‌کند): صدای طبل جنگلی می‌شنوم. دارم دیوونه میشم، واقعاً دارم دیوونه میشم.

پادشاه: از رو زمین بلند شو. این صدای «هوراس»ـه.

صدراعظم: تو رو خدا بهم بگین «هوراس» دیگه کیه؟

پادشاه: قورباغة خواهرم، «هلن».

صدراعظم: وای … نه ـه ـه… (دوباره می‌افتد و خرناس می‌کشد.)

پادشاه (برپا می‌ایستد): پادو، همه رو از اینجا بیرون کن. تا همینجا بسه. خانم‌ها رو به اتاقشون راهنمایی کن. منشی‌ها رو هم صدا بزن. یک وضعیت اضطراری پیش اومده. یاللا، همه‌تون برید! (همه بجز پادشاه، ملکه، و صدراعظم که هنوز روی زمین است، خارج می‌شوند.)

ملکه: واقعاً باید یک کاری کنیم که صدراعظم به حال بیاد. با اینی که اینجا دراز به دراز افتاده، این تالار شکل و شمایل خوبی نداره.

پادشاه: بذار دراز بکشه. در حال حاضر، اون تنها کسیه که تو این قصر، کاری به کار کسی نداره. (منشی‌ها با دو وارد می‌شوند و ناگهان می‌ایستند و شروع به بوکشیدن می‌کنند.)

بالادستی: این بوی عجیب چیه؟ بوی گل که نیست.

پایین‌دستی: دور و بر قصر هم که کارخونة چسب‌سازی نیست.

ملکه: همین پیش پای شما، مهمون‌های ناخوانده داشتیم: خواهر پادشاه و قورباغه‌اش.

پادشاه: و خواهر ملکه و راسوش.

بالادستی: به صدراعظم حمله کردن؟

پادشاه: بهتره بگیم شخصیت اون‌ها از حد تحملش بالاتر بود. صدراعظمو به حال بیارین. باید به کارمون برسیم. (منشی‌ها صدراعظم را تکان می‌دهند و به صورتش ضربه می‌زنند.)

صدراعظم (برمی‌خیزد): باتری! بینی! قورباغه! راسو! منو بزنین که دوباره از حال برم.

پادشاه: نه. باید ببینیم برای این دیوونه‌خونه چه خاکی به سرمون بکنیم.

بالادستی: من خوشحال میشم که کلک قورباغه رو بکنم.

پایین‌دستی: من خوشحال میشم که کلک … صبر کن ببینم! من چی دارم میگم؟

صدراعظم: خوب، من پیشنهاد می‌کنم که … (پرستار با یک یونیفرم اتوکشیده که مدال‌های بسیاری بر آن چسبیده، وارد می‌شود.)

پرستار: اعلیحضرت، ببخشید که اینجوری گفتگوتون رو قطع می‌کنم، اما هیچوقت در تجربة زندگیم، که البته بسیار زیاده، اصلاً به یاد ندارم که کسی یک شاهزاده‌خانم رو غارت کرده باشه.

پادشاه: منظورت چیه پرستار؟

پرستار: یک نفر فرمول شاهزاده خانم رو دزدیده. من با جونم از شاهزاده محافظت می‌کنم، ولی اصلاً فکر نمی‌کردم که لازم باشه بالا سر بطری شیر اون هم نگهبانی بدم.

پایین‌دستی: غارتگر شیشة بچه! هیچی از این پایین‌دستی‌تر نیست، حتی توی وزارتخونة من.

پادشاه: در وقت خیلی بدی اتفاق افتاده. به خاطر جشن، امروز به گاوها مرخصی داده‌ام. بگو ببینم چی شده.

پرستار: تازه یک شیشه شیر درآوردم که گرمش کنم که یک زن غریبه اومد تو و شروع کرد به حرف زدن با من. تا بفهمم که چه اتفاقی داره می‌افته، شیشة فرمول رو برداشت و غیبش زد.

منشی بالادستی: یک پروندة کثیف! (هیاهو در بیرون صحنه. نگهبان، لرد و بانو اسپلاتس را دست بسته و در حالی که دهانشان با دستمال بسته شده به داخل می‌آورد.)

نگهبان: اعلیحضرت، این زن در حال اقدام به نابودی شیشه شیر دستگیر شد و مشکوک است به این که …

پرستار (اشاره می‌کند): همین زنه است! همون زنی که شیشة بچه رو دزدید.

نگهبان: وقتی داشتیم توی اتاقشو می‌گشتیم، دیدیم که شوهرش داره یک تکه کاغذ از پنجره میندازه بیرون. یکی از افراد ما موفق شد قبل از این که کاغذ به زمین برسه، توی هوا بگیردش. این هم اون کاغذ. (کاغذ را به پادشاه می‌دهد.)

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»