هدیة عنکبوت سفید

یادداشت‌های اجرا
شخصیت‌ها6 زن؛ 7 مرد؛ 1 زن یا مرد برای «پیک»؛ سیاهی‌لشکر زن یا مرد.
مدت اجرا20 دقیقه.
لباسدخترها لباس‌های سادة کیسه‌ای با مهره‌های چوبی یا ارسی‌های رنگارنگ دارند. نیز می‌توانند سربند یا نیمتاج گل بگذارند. همة شخصیت‌ها پابرهنه هستند و صندل‌های سادة چرمی دارند. پسرها شلوارک‌های گشاد تکرنگ می‌پوشند. برخی می‌توانند کلاه، سربند، و ساق‌بند مهره‌دار داشته باشند. «پیکی» و «کوما» هر یک، موارد متمایزی می‌پوشند؛ مثل کلاه یا بازوبند رنگی.
صحنهپیش از باز شدن پرده، جنگل پاراگوئه. نقاشی‌های آویخته بر طرفین صحنه، تصویرگر درختان و رستنی‌های زمینی هستند. یک بوتة بزرگ که بر دیوار سمت راست اینسوی پرده نقاشی شده، نشان‌دهندة خانة عنکبوت است و باید در تمام طول نمایش قابل دیدن باشد. تار بزرگ عنکبوت از الیاف سفید، بیشتر بوته را پوشانده. پرده که باز می‌شود، خانة رییس قبیله. قاب چوبی پارچه‌پوش وسط در بالا دارای شاخه‌های برگداری است که به صورت افقی بر رویش قرار داده شده. کوزه‌های بزرگ سفالی، چند دار پارچه‌بافی، و چوب برای آتش در دو طرف صحنه قرار دارند. پردة نقاشی پسزمینه، جنگل را نشان می‌دهد.
وسایلعصا؛ کیسة پارچه‌ای؛ دو کوزة بزرگ آب؛ «عنکبوت» ساخته‌شده از گلولة بزرگ پنبه‌ای که با پولک، زرق‌وبرق‌دار شده، و با هشت پای کوچک از چیزی شبیه فنر رنگی؛ سبد؛ چند تیر و کمان؛ طبل؛ پر بزرگ ساخته‌شده از کاغذ کاردستی قرمز که از وسط قیچی شده، انگار که بر اثر اصابت تیر، شکسته؛ چوبدست کلفت؛ نی پرتاب؛ شانه؛ گل؛ روسری پردار؛گردنبند طلا؛ شال توری. توجه: شال توری باید قبل از آغاز صحنه 3 در جایی دور و بر بوته پنهان شود.
نور و صدادر صحنه 3، نور محو می‌شود و دوباره برمی‌گردد، و موزیک ملایمی پخش می‌شود، که نشانگر گذر زمان است.

شخصیت‌ها:

عنکبوت سفید، صدای بیرون صحنه

کوما (Kuma)، پسر بومی امریکای جنوبی

دو دختر

پیرزن

پیکی (Piki)، پسر بومی امریکای جنوبی

مادر، مادر پیکی

تاکیرا (Tukira)، دختر رییس قبیله

رییس قبیله

پیک

پسران بومی امریکای جنوبی:

دیکا (Dika)

دابو (Dabu)

کینتا (Kinta)

مونگا (Munga)    

مردم روستا، سیاهی لشکر

صحنه 1

زمان: مدت‌ها پیش.

صحنه: جنگل پاراگوئه. در پیش‌صحنه اجرا می‌شود. نقاشی‌های دیواری کنارة صحنه تصویرگر درختان و رستنی‌های زمینی هستند. یک بوتة بزرگ که بر دیوار سمت راست بیرون از پرده به نمایش درآمده، نمایشگر خانة عنکبوت است. بوته باید در کل نمایش قابل رؤیت باشد. تار بزرگ عنکبوت با تارهای سفید، بخش عمدة بوته را پوشانده.

پیش از باز شدن پرده: کوما از سمت راست وارد می‌شود و به سمت تار عنکبوت می‌دود.

عنکبوت (از بیرون صحنه): کمکم کنید! کمک. من اینجا توی چشمه‌ام!

کوما (می‌ایستد؛ حواسش جمع شده): چی؟ تو کی هستی؟ (به دقت روی پیش‌صحنه را نگاه می‌کند.)

عنکبوت: خواهش می‌کنم … میشه اینجا خم بشی و منو بلند کنی؟ من افتاده‌ام توی چشمه.

کوما: چی؟ به عنکبوت کمک کنم؟ من که نمی‌تونم برای همچو چیز کوچیکی معطل بشم. باید برم برای پدرم برگ چای جمع کنم. تا الانش هم کلی وقت تلف کرده‌ام … بابام عصبانی میشه.

عنکبوت (با التماس): وای … خواهش می‌کنم. اگه اینقدر خسته نبودم اصلاً مزاحمت نمی‌شدم. آب هم همه‌اش قل‌قل می‌کنه، نمی‌تونم بیام کنار آب.

کوما (به آسمان نگاه می‌کند): من باید عجله کنم. بابام منتظره. (با دو بیرون می‌رود. دختر1 از کنار وارد می‌شود، انگار که درحال شکار باشد، روی زمین را نگاه می‌کند.)

عنکبوت: دختر کوچولو … لطفاً بهم کمک کن … خواهش می‌کنم! ببین، من اینجا توی چشمه‌ام.

دختر1 (خم می‌شود): کجا؟ آها … دیدم… اِ … تو عنکبوتی! من از عنکبوت می‌ترسم! تازه، عنکبوت سفیدی؛ من که تابحال عنکبوت سفید ندیده بودم. حتماً مریضی. نمیشه بهت کمک کنم؛ ممکنه برام بد باشه.

عنکبوت: من خطری ندارم دخترجون. لطفاً بهم کمک کن. دیگه نایی برام نمونده.

دختر1: اِ … اصلاً دلشو ندارم که به عنکبوت دست بزنم. خودت تا کنارة آب شنا کن و خودتو بکش بالا. عنکبوت‌ها که خوب می‌تونن از جایی بالا برن.

عنکبوت: نمی‌تونم! قدرت آب زیاده و همه‌اش منو می‌چرخونه؛ زورش از زور من بیشتره.

دختر1: اگه یادم بمونه، وقتی که برگردم روستا، یکی از دوستامو می‌فرستم که بهت کمک کنه. الان دارم دنبال یک گل «نانداری» می‌گردم. نمی‌تونم صبر کنم. (در حال زمزمه و وارسی گل‌های روی زمین، بیرون می‌رود. پیرزن با عصا وارد می‌شود، عصازنان به سمت تار عنکبوت می‌رود، و در همان حال، کیسة پارچه‌ای را با خود می‌کشد.)

عنکبوت (صدا می‌زند): خانم مهربون! لطفاً به من کمک کن! (پیرزن سرش را کج می‌کند و دست بر گوشش می‌گذارد.)

پیرزن: این چی بود شنیدم؟

عنکبوت: منم، عنکبوت کوچولوی سفیدی که در بوتة «یربا» کنار چشمه زندگی می‌کنه.

پیرزن (به بالا و تار عنکبوت نگاه می‌کند): اِه…؟ کی؟ کجا؟

عنکبوت: نه نه نه، اون بالا نه. من این پایین توی آبم! از توی تارم افتادم توی آب و حالا نمی‌تونم بیام بیرون. لطفاً کمکم کن!

پیرزن (به لبة صحنه نگاه می‌کند؛ با اندوه سر تکان می‌دهد): هی … آره دیگه … زندگی پر از مشکله عنکبوت کوچولو. هر چقدر هم که سن آدم میره بالا، بیشتر باید مراقب باشه و احتیاط کنه.

عنکبوت: یعنی نمی‌خوای کمکم کنی خانم محل؟ نمیشه اون عصاتو بزنی توی آب تا من ازش بگیرم بیام بالا، تا منو بیاری بیرون؟

پیرزن: من پیرم عنکبوت کوچولو. باید به خودم کمک کنم. باید حواسم به شاخه‌ها و ترکه‌ها باشه تا امشب بتونم یک آتیشی بپا کنم. (لندلندکنان، بیرون می‌رود.) مشکل … مشکل … زندگی همه‌اش شده مشکل. (پیکی و مادرش وارد می‌شوند. کوزه‌های سفالی بزرگ حمل می‌کنند و از عرض صحنه می‌گذرند.)

عنکبوت: کمک! آهای … خواهش می‌کنم! داره طاقتم تموم میشه! لطفاً بهم کمک کنین!

پیکی: مامان … شنیدی؟ یکی داره کمک می‌خواد!

مادر: آره «پیکی»، شنیدم. (بلند) کجا هستی؟

عنکبوت: اینجا تو چشمه! (صدایش ضعیف‌تر می‌شود) دیگه نمی‌تونم شنا کنم. پاهام داره …

پیکی (زانو می‌زند و از لبة صحنه نگاه می‌کند): وای … مامان، یک عنکبوته. داره غرق میشه! (خم می‌شود. می‌شود عنکبوت ]نگاه کنید به یادداشت‌های تولید[ وقتی که پیکی ابتدا وارد می‌شود در دستش پنهان باشد یا این که زیر لبة صحنه/چشمه پنهان شده باشد.)

مادر: تونستی دستتو بهش برسونی «پیکی»؟

پیکی (در حالی که دستش را با ملایمت قاشق کرده، برمی‌خیزد): آره. وای … خدا کنه هنوز زنده باشه!

مادر: وااای «پیکی» … نگاه کن …. چشماشو باز کرد!

پیکی (با انگشت توی دستش را نوازش می‌کند): عنکبوت کوچولو … واقعاً زنده‌ای؟ خیلی خوشحالم که تونستم قبل از این که غرق بشی، از آب بگیرمت.

مادر: این همون عنکبوت سفید کوچولوییه که تو بوته‌های یربا کنار چشمه‌ها زندگی می‌کنه؟ (به بالا، تار عنکبوت نگاه می‌کند.)

پیکی: آره … هر روز که میام کوزه‌ها رو پر آب کنم می‌بینمش. خیلی آروم و بی‌دردسر زندگی می‌کنه و سرش به بافتن تارعنکبوت قشنگش گرمه. چقدر خوشحالم که تونستم کمکش کنم.

عنکبوت (با ضعف): متشکرم «پیکی» مهربون. تو پسر مهربون و نیرومندی هستی.

پیکی: نیرومند؟ گرفتن یک عنکبوت کوچولو که دیگه نیرو نمی‌خواد.

عنکبوت: نه … نیروی جسمی نمی‌خواد «پیکی» … ولی نیروی قلبی می‌خواد. ازخودگذشتگی، قلب قوی می‌خواد. الان حالم بهتر شد. میشه لطفاً منو بذاری توی تارم تا بتونم استراحت کنم؟

پیکی: بله … معلومه. (عنکبوت را در وسط تارش می‌گذارد.) با خیال راحت، استراحت کن دوست کوچولوی من. فردا میام به دیدنت که ببینم حالت خوب شده یا نه. خدانگهدار.

عنکبوت: خدانگهدار «پیکی». یک روز، همینطور که امروز به من کمک کردی، من هم کمکت می‌کنم. (پیکی دولا می‌شود، گویی کوزه‌اش را پرآب می‌کند. مادر کوزه را از او می‌گیرد و کوزة بعدی را به او می‌دهد. تاکیرا از کنار وارد می‌شود، و وانمود می‌کند که دارد تمشک جمع می‌کند، و آن‌ها را در سبد می‌گذارد. پیکی نگاه می‌کند و او را می‌بیند؛ آرام می‌ایستد و با تعجب به او خیره می‌شود. تاکیرا پیکی را می‌بیند، به سرعت سرش را پایین می‌اندازد، برمی‌گردد وبه دو بیرون می‌رود.)

پیکی: مادر! اون کیه؟

مادر: «تاکیرا»ست، دختر رییس قبیله.

پیکی: ولی چرا تا حالا ندیده بودمش؟

مادر: وقتی که «تاکیرا» کوچیک بود، مادرش فوت کرد، رییس قبیله هم فرستادش که با یکی از عمه‌هاش که توی یک روستای دوری هستن زندگی کنه. الان شونزده سالش شده و برگشته که تو همین روستا زندگی کنه. رییس قبیله هم می‌خواد براش شوهر انتخاب کنه.

پیکی: چطوری انتخاب می‌کنه؟

مادر: فردا همة مردای جوون روستا رو جمع می‌کنه و میگه می‌خواد چکار کنه. تو هم جزو اونا هستی.

پیکی (کوزه را بر دوش می‌گذارد): «تاکیرا» … چه اسم قشنگی.

مادر (او هم کوزة دیگری را برمی‌دارد): آره. اسم قشنگ برا شاهزاده‌خانم قشنگ. خوب دیگه … راه بیفتیم بریم خونه «پیکی». داره دیرمون میشه. (بیرون می‌روند. پرده)

**********

صحنه 2

زمان: روز بعد.

صحنه: خانة رییس قبیله. قاب چوبی پارچه‌پوش در وسط که شاخه‌های برگدار بر بالای آن قرار داده شده. کوزه‌های بزرگ سفالی، دار بافندگی، و چوب برای آتش در این طرف و آن طرف قرار دارند. تصویر دیواری پس‌زمینه، جنگل را نشان می‌دهد.

پرده که باز می‌شود: رییس قبیله روی زمین در زیر قاب نشسته. زن1 وانمود می‌کند که روی آتش دارد چیزی می‌پزد. زن2 با یک کوزة سفالی از عرض صحنه می‌گذرد و بیرون می‌رود. بچه‌ها با خنده و در حال بازی گرگم‌به‌هوا، به داخل می‌دوند. زن3 وانمود می‌کند که دارد با دستگاه، بافندگی می‌کند. پیک وارد می‌شود و در برابر رییس قبیله تعظیم می‌کند.

رییس: آیا شش جوان، پیغام منو برای آمدن امروز، دریافت کردن؟

پیک (تعظیم می‌کند): بله رییس. الان میان. (پیکی، دیکا، دابو، کینتا، مونگا، و کوما با تیروکمان وارد می‌شوند. همه بجز رییس، پیک، و پسرها خارج می‌شوند. پسرها پشت به تماشاگران، در دو طرف رییس می‌ایستند.)

رییس: من شما شش جوان رو برای رقابت انتخاب کرده‌ام. برندة رقابت، با دخترم «تاکیرا» ازدواج خواهد کرد و شاید وقتی که من پیر شدم، حاکم روستا بشه. (به ترتیب با هر یک از شش نفر صحبت می‌کند.) «کوما»، تو قدبلند و نیرومندی. «دیکا»، مهارت تو در شنا و ماهیگیری مثل پدرته. «دابو»، تو با تیرهای تردستانه‌ات، بخوبی غذای خانواده‌ات رو تأمین می‌کنی. «کینتا»، تو عقل و درایت اجدادتو داری. «مونگا»، تو در زمان جنگ، بسیار شجاعی. و تو «پیکی»، خوب و محترمی. رقابت الان شروع میشه و سه روز طول می‌کشه. امروز شما در دویدن، تیراندازی، و کشتی مسابقه میدین. اول نوبت دویدنه. مسیر مسابقه در جنگل و روستا مشخص شده. چند لحظه فرصت دارین تا آماده بشین. پیک من شروع مسابقه رو علامت خواهد داد. (پیک می‌نشیند و روی طبل کوچکی ضرب می‌گیرد. پسرها تیروکمان‌ها را می‌گذارند و آمادة دویدن می‌شوند.)

کوما (با تکبر): معلومه که من برندة مسابقه میشم. چون از همه بزرگ‌ترم.

دابو: شاید از همه بزرگ‌تر باشی، ولی من دویدن «پیکی» کمسن‌وسال رو دیده‌ام … خیلی سریعه. اون با دو استقامتی، انرژیشو ذخیره می‌کنه، و وقتی که نزدیک به آخر مسابقه میشه، انگار به جای پا، بال درمیاره.

کوما: از من نمی‌تونه جلو بزنه. حالا می‌بینین. (پسرها در برابر پیک و رو به سمت چپ، صف می‌کشند. صدای طبل بلندتر می‌شود. پیک فریاد می‌زند، و مسابقه شروع می‌شود. پسرها به پایین صحنه می‌دوند و از میان تماشاگران، مسیر تعیین‌شده را دنبال می‌کنند: کوما در جلو. در حالی که پیکی درست پشت سر او است، کوما کمی جلوتر از دیگران، به سمت صحنه می‌پیچد. کوما نگاهی به عقب می‌اندازد و آشکارا برای پیکی پشت‌پا می‌اندازد. رییس به روبرو خیره شده و ظاهراً این واقعه را ندیده است. پیکی برمی‌خیزد، و دست‌ها و زانوهایش را پاک می‌کند. کوما خوشحال به نظر می‌رسد. بقیة پسرها نفس‌زنان به صحنه برمی‌گردند و رییس به همه اشاره می‌کند که بنشینند.)

رییس: همه‌تون خوب دویدین. اما تو «کوما»، اول از همه رسیدی. (پیکی یک لحظه سرش را پایین می‌اندازد، ولی دوباره سر بلند می‌کند.) حالا نوبت تیراندازیه. (به سمت چپ اشاره می‌کند.) اون پر قرمز رو روی تنة درخت قدیمی کنار رودخانه می‌بینین؟ (پسرها با سر تأیید می‌کنند.) کسی که تیرش اون پر رو سوراخ کنه، این مسابقه رو برنده میشه. (پیک در سمت چپ، دورتر می‌ایستد و نتیجة پرتاب هر یک از پسرها را اعلام می‌کند.) «مونگا»، اول نوبت توئه. (پسرها یک به یک، رو به سمت چپ می‌استند، کمانشان را انگار که دارند هدفگیری می‌کنند، بالا می‌آورند.)

مونگا (پرتاب می‌کند): کجا خورد؟

پیک: خیلی نزدیک … فقط یک کف دست با پر فاصله داشت. (مونگا از سمت چپ بیرون می‌دود. کینتا پرتاب بعدی را می‌کند و از سمت چپ بیرون می‌دود.) پرتاب خوبی بود، اما تیر اولی نزدیک‌تر بوده.

دابو: شک نکن که من نزدیک‌تر می‌زنم. خیال می‌کنم که اون پر، پیشونی یک گراز وحشیه. (پرتاب می‌کند.)

پیک: تیر «دابو» فقط یک انگشت با پر فاصله داره! (دابو با خوشحالی فریاد می‌زند و از سمت چپ بیرون می‌دود.)

دیکا: بیخودی خوشحالی نکن «دابو». هنوز ما سه نفر مونده‌ایم. (پرتاب می‌کند.)

پیک: «دیکا» تیر تو راه درستی نیومد. خیلی پایین‌تر از پر افتاد. (دیکا ناامید بیرون می‌رود.)

کوما (با غرور): من با این کمون تازه‌ام، راحت برنده میشم. نگاه کن تیرم صاف می‌خوره به هدف! (پرتاب می‌کند.) برنده شدم، مگه نه؟

پیک: نه «کوما». تیرت خورده به زیر پر به درخت، نه به خود پر. خوب «پیکی»، نوبت توئه. (کوما با خشم و به کندی به سمت راست می‌رود و با ترشرویی می‌نشیند.)

کوما: تو یکی که معلومه نمی‌بری «پیکی». تو سنت از همه‌مون کمتره. اصلاً تا حالا کمون دستت گرفته بودی؟

پیکی: من سال‌هاست که کمون دارم «کوما». این کمون پدرمه، و هیچوقت ناامیدم نکرده. (پسرها و پیک با هیجان فریاد می‌زنند و دوان به صحنه برمی‌گردند. پیک پر دونیم‌شده را در دست دارد. پر بزرگ است و می‌توان آن را از کاغذ طراحی درست کرد، و آن را از وسط برید، انگار که با تیر از وسط شکسته.)

پیک: ببین «پیکی»، تیر تو پر رو سوراخ کرد، دو تکه‌اش کرد. تو برنده شدی! (کوما با خشم اخم می‌کند.)

رییس: «کوما» مسابقة دو رو برنده شد، و «پیکی» مسابقة تیراندازی رو. حالا همه کشتی می‌گیرن. (پیک یک چوب به رییس می‌دهد.) این تکه چوب رو بین خودتون نگه میدارین، و باید تمام وقت، هر دو تا دستتون به این چوب باشه. وقتی که مسابقه شروع شد، باید پاهاتون ثابت بمونه. کسی که بتونه تعادل دیگری رو به هم بزنه، برنده است. اول «کوما» و «دیکا» مبارزه می‌کنن. (کوما و دیکا مقابل هم می‌ایستند. چوب میان آن دو است و هر دو با دو دست آن را گرفته‌اند. جای پاهایشان را محکم می‌کنند.)

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»