پیتر زرنگ

یادداشت‌های اجرا
شخصیت‌ها9 مرد، 5 زن.
مدت اجرا20 دقیقه.
لباسصحنه 1: «پیتر» لباس روستایی فقیرانه پوشیده. «مادر پیتر» یک دامن بلند تیره، پیراهن سفید، و کلاه دارد. صحنه 2: «پیتر» و «مادر»ش لباس‌هایی را پوشیده‌اند که در صحنة اول دارند: یک دست لباس مخمل و کلاه پردار برای «پیتر»، و یک لباس ابریشمی و یک کلاه با روبان و گل برای «مادر»ش. «پیرمرد کوتوله» ریش بلند خاکستری دارد و لباس زیبایی از مخمل سیاه با شنل و کلاه مخمل مشکی پردار پوشیده. دو «مرد آبی‌پوش» دارای لباس آبی روشن و کلاه نوک‌تیز آبی‌رنگ هستند که زنگوله‌های کوچکی به نوک آن‌ها متصل است. «خدمتکار تالار» یونیفرم خدمتکاری دارد. «پادشاه» یک قبای بلند، دمپایی، و تاج دارد. «شاهزاده» لباس بلند سفید، گردنبند مروارید، و یک کلاه ساتن دارد که بر بالایش، یک تاج طلا قرار گرفته. «ندیمه» لباس بلند تیره پوشیده. دو «مرد سیاهپوش» لباس و کلاه سیاه، و چوبدستی دارند.
وسایلسبد تخم‌مرغ؛ چوبدست با نوک نقره‌ای؛ دو بطری کوچک با درب چوب‌پنبه‌ای؛ لباس مخمل با کلاه پردار؛ لباس ابریشمی، کلاه با گل و روبان؛ سبدهای پر از نان، سبزیجات، میوه؛ سبد جواهرات، پوشیده با یک دستمال؛ یک جفت دمپایی کوچک طلا؛ حوله در انواع و اندازه‌های مختلف؛ چماق؛ برودری؛ دستمال سفید کوچک؛ سوزن جواهرنشان؛ چند گل پژمرده.
صحنهصحنه 1 و 3: می‌توان در پیش‌صحنه آن‌ها را اجرا کرد. سه کندة درخت، به اندازه‌ای که بتوان رویشان نشست، در وسط. صحنه 2 و 4: تالار «پادشاه». چند صندلی مطلا با کوسن‌های قرمز در اتاق پراکنده‌اند. از یکی‌دو میز کوچک نیز استفاده می‌شود. درب خروجی در سمت راست بالای صحنه است.
نوربدون جلوة ویژه.

شخصیت‌ها:

پیتر (Peter) زرنگ، یک روستایی ساده، حدوداً 19 ساله

مادر پیتر

پیرمرد

دو مرد قدبلند آبی‌پوش

خدمتکار تالار

ندیمه

پادشاه

شاهزاده‌خانم

دو مرد قدبلند سیاهپوش

دو پسر

دو دختر

صحنه 1

زمان: خیلی وقت پیش.

صحنه: یک سه‌راهی در جاده‌ای که به شهر می‌رود. یک کندة درخت در وسط قرار گرفته.

پرده که باز می‌شود، پیتر وارد می‌شود در حالی که یک سبد تخم‌مرغ در دست دارد و بی‌خیال دارد سوت می‌زند. به سمت کنده می‌رود، سبدش را بر زمین می‌گذارد، و می‌نشیند. پسرها و دخترها در حال بگو بخند وارد می‌شوند. پیتر را که می‌بینند، می‌ایستند و به او خیره می‌شوند و به هم اشاره می‌کنند و یواشکی هرهر می‌کنند.

دختر اول: سلام «پیتر».

پسر اول: منظورت «پیتر زرنگه» است دیگه! سلام «پیتر زرنگه»!

پسر دوم: مامانش که فکر می‌کنه اون زرنگه. (پسرها می‌خندند.)

پسر اول: گفتم «سلام پیتر زرنگه»! مگه گوش نداری؟

پیتر: چرا، چشم هم دارم آقا پسر.

دختر دوم: تو این روز زیبای بهاری، کجا داری میری «پیتر»؟

پیتر: دارم میرم به شهر، تا کاری رو برای مادرم انجام بدم.

دختر دوم: بگو ببینیم اون چه کاریه «پیتر»؟

پیتر: مادرم این سبد تخم‌مرغ رو بهم داده و گفته: «پیتر زرنگم، این‌ها رو ببر به شهر و امروز تو بازار بفروش.»

دختر اول: نزدیک ظهره «پیتر»! هنوز به شهر نرسیده‌ای؟

پیتر: هنوز نه، چون کنار رودخونه وایستادم تا ماهی‌های کوچولوی نقره‌ای رو که لای قلوه‌سنگ‌های طلایی بازی می‌کردن، تماشا کنم؛ بعدش روی علف‌های سبز و راحت، دراز کشیدم، تا به صدای پرندة قهوه‌ای کوچولویی گوش کنم که روی یک درخت نشسته بود و همه‌اش می‌گفت: «کوکو! کوکو!»

پسر دوم: این پسر لنگه نداره!

دختر اول: حالا هر چی، مامانش که عاشقشه!

پیتر: مهم نیست چی تو سرته … مهم اونیه که تو قلبته. (پسرها و دخترها خنده‌کنان دور می‌شوند. پیتر سرش را می‌خاراند، از روی کنده سر می‌خورد، روی زمین می‌نشیند و تکیه‌اش را به کنده می‌دهد. با خوشحالی و بیخیالی شروع می‌کند به سوت زدن. سرانجام چشمانش بسته می‌شود، و چرتش می‌گیرد. در این لحظه پیرمرد کوچک عجییبی وارد می‌شود، با دقت به اطراف نگاه می‌کند، و سپس به پیتر نزدیک می‌شود. پس از چند لحظه تماشای پیتر، با چوبدستش به سر او می‌زند.)

پیرمرد کوچک: بوووق، بوووق، بوووق! پس یعنی اینقدر خوابت میاد؟ با این اوضاع، دیگه نمیشه بهت گفت «پیتر زرنگ» … آه اگه چشمات بسته باشه، چطور می‌تونی چیزای خوب زندگی رو ببینی؟ (پیتر چشمانش را باز می‌کند و به پیرمرد خیره می‌شود.)

پیتر (برمی‌خیزد و به احترام، کلاهش را برمی‌دارد): روز شما بخیر قربان.

پیرمرد: روز بخیر «پیتر». می‌خوای سر تخم‌مرغ‌هات با من یک معامله‌ای بکنی؟

پیتر: به جاش چی بهم میدی؟

پیرمرد (بطری کوچک سیاهی را از جیبش بیرون می‌آورد): اینو بهت میدم.

پیتر (بطری را وارسی می‌کند): قشنگه، خیلی قشنگه، بطری کوچک و نازیه، ولی به اندازة یک سبد تخم‌مرغ نمی‌ارزه.

پیرمرد: الان دیگه مثل یک آدم عاقل صحبت نمی‌کنی «پیتر». هیچوقت نباید از ظاهر چیزی در باره‌اش قضاوت کنی. اصلاً دلت چی می‌خواد؟

پیتر: یک دست لباس نو و قشنگ برای خودم و یک لباس ابریشمی هم برای مادرم.

پیرمرد: این که خیلی آسونه. (بطری را مالش می‌دهد.) در بطری که باز بشه، پاپ، پاپ، پاپ؛ دو مرد قدبلند میان اینجا، هاپ، هاپ، هاپ. (چوب‌پنبة در بطری را برمی‌دارد. بلافاصله دو مرد قدبلند آبی‌پوش وارد می‌شوند و در برابر پیرمرد تعظیم می‌کنند.)

مرد اول: چه آرزویی دارید قربان؟

مرد دوم: هر چه بفرمایید قربان.

پیرمرد: برام یک دست لباس نو و قشنگ به اندازة پیتر، و یک لباس ابریشمی برای مادر پیتر بیارید. (مردان آبی‌پوش بیرون می‌روند و بلافاصله برمی‌گردند: یکنفر یک دست لباس مخمل و یک کلاه پردار برای پیتر، و دیگری یک لباس ابریشمی و یک کلاه بی‌لبه با روبان و گل در دست دارند.) بذاریدشون روی کندة درخت. (آنان اطاعت می‌کنند، و پیتر با تعجب نگاه می‌کند. پیرمرد در بطری را می‌گذارد، و مردان آبی‌پوش فوراً خارج می‌شوند.)

پیتر (با اشتیاق): باشه، حاضرم در عوض اون بطری سیاه کوچولو، سبد تخم‌مرغ‌هامو بدم.

پیرمرد (با جدیت): خیلی مراقب بطری باش، چون اگه صاحبش نباشی، اونوقت همة چیزهایی که برات آورده، ناپدید می‌شن.

پیتر: حسابی مواظبشم … خیالت راحت. (با هم معامله می‌کنند، به هم تعظیم می‌کنند، و سپس پیرمرد از سمت چپ خارج می‌شود. پیتر با رضایت، لباس‌های جدیدش را وارسی می‌کند، و در بطری را برمی‌دارد.) در بطری که باز بشه، پاپ، پاپ، پاپ؛ دو مرد قدبلند میان اینجا، هاپ، هاپ، هاپ. (مردان آبی‌پوش وارد می‌شوند و به پیتر تعظیم می‌کنند.)

مردان آبی‌پوش (با هم): امر بفرمایید قربان!

پیتر (ذوق‌زده): چیزی برای شام که ببرم خونه. (مردان آبی‌پوش می‌روند و با سبدهایی پر از نان، سبزیجات، میوه، پنیر، و … برمی‌گردند. سبدها را کنار پیتر روی زمین می‌گذارند. پیتر درب بطری را می‌بندد، و مردان آبی‌پوش خارج می‌شوند. پیتر با مهربانی بطری را نوازش می‌کند و آن را در جیبش می‌گذارد. مادر پیتر وارد می‌شود.)

مادر: پسرم، «پیتر»، آخه تو کجایی؟ همه‌اش منتظرتم که با پول تخم‌مرغ‌ها برگردی، تا بتونم خواروباری رو که لازم داریم بخرم. فروختی تخم‌مرغ‌ها رو؟ (پیتر پشتش را به کندة درخت تکیه داده، و مادر متوجه لباس‌های تازه نمی‌شود.)

پیتر: بله مادر، تخم‌مرغ‌ها رو فروختم.

مادر: چقدر براشون گیرت اومد، جوجه کوچولوی من؟

پیتر: این بطری رو گرفتم مادر. (بطری را بالا می‌گیرد تا مادر ببیند.)

مادر: یک بطری! با این حساب من هم فکر می‌کنم بقیة اهالی روستا حق دارن که بهت میگن عقلت پارسنگ برمی‌داره.

پیتر: هیچوقت چیزی رو از ظاهرش قضاوت نکن. همین بطری تا الان دو سبد خوراکی و این همه لباس تازه و قشنگ آورده.

مادر: چی؟ بطری آورده؟ معلومه داری چی می‌گی؟

پیتر: مادر بذار بریم خونه تا بهت نشون بدم چی دارم میگم. بهت قول میدم که یک خونة خوشگل و بزرگ داشته باشیم، با اسب و کالسکه، و لباس‌های زرقی برقی، همیشه هم جیبمون پر از سکة طلا باشه. مادر، تا زمانی که من این بطری کوچولو رو دارم، دیگه چیزی تو دنیا نیست که ما نداشته باشیم. (با کمی سختی، همه چیز، از لباس‌ها تا سبدهای خوراکی را جمع می‌کنند و خارج می‌شوند. پرده.)

**********

صحنة 2

صحنه: تالار پادشاه. میز مجلل در بالای صحنه. سه صندلی مطلا در وسط. درب بیرونی در سمت راست بالای صحنه است.

پرده که باز می‌شود، تالار خالی است. پس از لحظه‌ای، ضربه‌ای به درب بیرونی می‌خورد. خدمتکار تالار وارد می‌شود و درب را به روی پیتر و مادرش که لباس‌های فاخر پوشیده‌اند، باز می‌کند.

پیتر (دستی به کلاهش می‌برد؛ با مهربانی): پادشاه تشریف دارند، عزیزم؟

خدمتکار (با ادای احترام): بله، پادشاه تشریف دارند. تشریف میارید داخل و بشینید؟ (پیتر و مادر داخل می‌شوند.)

مادر: امیدوارم از این که بیخبر اومدیم، مزاحم پادشاه نشده باشیم.

خدمتکار: پادشاه هنوز با لباس راحتی و دمپایی هستند. ولی مطمئنم اگه برای شما اهمیتی نداشته باشه، برای ایشون هم مشکلی نیست.

پیتر (با لحن حکیمانه): هیچوقت چیزی رو از ظاهرش قضاوت نکن عزیزم.

خدمتکار (با احترام بسیار): بله، چشم قربان!

مادر: میشه زحمت بکشی به پادشاه بگی ما اومدیم؟

خدمتکار: ببخشید، بگم کی اومده؟

پیتر: «پیتر هیگینز» و مادرش. (خدمتکار ادای احترام می‌‌کند و خارج می‌شود. پیتر و مادرش می‌نشینند.) امیدوارم که پادشاه با درخواست من با محبت برخورد کنه.

مادر: پسر من از هیچکس دیگه چیزی کم نداره، و مطمئنم حالا که اون بطری رو داری، می‌تونی مثل شاهزاده‌ها و نجیب‌زاده‌ها درخواست بدی.

پیتر: راست میگی. شاهزاده‌خانم «مریلین» هم بسیار زیباست! همین هفتة پیش دیدمش، داشت با کالسکة طلاییش از تو شهر می‌گذشت. (پادشاه وارد می‌شود. پیتر و مادرش برمی‌خیزند و تعظیم می‌کنند.)

پادشاه: صبح بخیر. بفرمایید لطفاً. خواهش می‌کنم راحت باشید. (همگی می‌نشینند.) بگو ببینم چی می‌خوای «لرد پیتر» گرامی؟

پیتر (ابتدا تردید دارد، ولی بعد با جرأت ادامه می‌دهد): من می‌خوام با دخترتون ازدواج کنم.

پادشاه (یکه می‌خورد): با دخترم ازدواج کنی؟

مادر: اعلیحضرت، «پیتر» خیلی بچة خوبیه، و خیلی هم عاقله. انتخاب بدی برای شاهزاده‌خانم نیست.

پیتر (با سرعت): من بهترین‌ها رو براش فراهم می‌کنم … و حقیقتاً دوستش دارم.

پادشاه: هیچکس نمی‌تونه با دختر من ازدواج کنه مگر این که اول براش یک سبد پر از الماس، زمرد، یاقوت، و همه نوع سنگ‌های قیمتی بیاره.

پیتر: همه‌اش همین؟ این که خیلی آسونه. الان برمی‌گردم. (پیتر خارج می‌شود.)

مادر: مثل این که با این درخواست، فکر می‌کنین از دست پیتر من خلاص شدین. ولی یک‌کم صبر کنین تا ببینین.

پادشاه (با سوءظن): آخه مادر من، پسر شما از کجا می‌خواد یک سبد پر از سنگ‌های قیمتی بیاره … اون هم تو یک چشم‌به‌هم‌زدن؟ (پیتر برمی‌گردد، در حالی که سبدی با دستمالی بر روی آن، در دست دارد.)

پیتر: بفرمایید قربان. (سبد را به پادشاه می‌دهد. پادشاه دستمال را برمی‌دارد، و انبوه جواهرات درخشان پدیدار می‌شوند.)

پادشاه (شگفت‌زده): وای‌ی‌ی خدا! مادرت راست می‌گفت. تو باید شاهزادة بسیار ثروتمندی باشی.

پیتر: خوب، پس می‌تونم با دختر شما ازدواج کنم؟

پادشاه: من به مادر شاهزاده مریلین قول داده‌ام که هیچ مردی با اون ازدواج نکنه، مگر این که یک جفت دمپایی از طلای خالص براش بیاره که با گل‌های یاقوت سرخ و کبود تزیین شده‌اند.

پیتر: این که کاری نداره. (خارج می‌شود.)

پادشاه (فکورانه): نه دیگه، این یکیو نمی‌تونه فوراً بیاره؛ چون همچو دمپایی‌هایی رو باید سفارش بدی که بسازن.

مادر: شما پیتر منو نمی‌شناسین … آره خب، چون نمی‌دونین چه چیز جادویی برا خودش داره.

پادشاه: چی گفتی؟ گفتی جادویی؟ (پیتر برمی‌گردد و یک جفت دمپایی کوچک طلا با تزیین‌های جواهرنشان را به پادشاه که بهتش زده، می‌دهد.)

پیتر: حالا میشه با دختر شما ازدواج کنم؟

پادشاه: راستش این هدیه‌ها اونقدر گرانقیمت و زیبا هستن که نمیشه با چیزی مقایسه‌شون کرد. ولی چیزهای ساده و روزمره رو هم می‌تونی نو نوار کنی؟

پیتر: دوست دارین چه کاری انجام بشه؟

پادشاه: حوله‌هامون وضع خوبی نداره. می‌تونی برای قصر، حوله‌های نو تهیه کنی؟ بهترین جنس باشه ها!

پیتر: این که کاری نداره. (خارج می‌شود.)

پادشاه: چکار کنم! اگه بتونه حوله‌ها رو بیاره، دیگه هیچ امتحان و بهانه‌ای به نظرم نمی‌رسه.

مادر: پیتر هر چیزی رو که ازش بخواین می‌تونه بیاره. هی‌ی‌ی، یک هفته پیش، ما هم جزو مردم فقیر و معمولی بودیم، تخم‌مرغ‌هامونو می‌بردیم بازار برای فروش، تا مگه سقفی بالا سرمون داشته باشیم و با یک بخور و نمیری، زنده بمونیم.

پادشاه (با کنجکاوی بسیار): خوب، بعدش چی شد؟

مادر (رمزآلود): بعدش پیتر به اون مرد کوتوله برخورد، که اون چیز جادویی رو … (ناگهان ساکت می‌شود و دست بر دهان خود می‌گذارد.)

پادشاه: خب … خب … اون چیز جادویی رو … چه چیز جادویی؟

مادر: اصلاً هیچی! (پیتر با یک بغل حولة تمیز که مرتب تا خورده، برمی‌گردد و آن‌ها را روی میز می‌گذارد.)

پیتر: کلی هم روی تاقچه‌ها گذاشتم.

پادشاه (زنگ کوچکی را برای فراخوانی خدمتکار به صدا درمی‌آورد): واقعاً که عالیه! (خدمتکار وارد می‌شود و ادای احترام می‌کند.) با «لرد پیتر» برو بیرون و حوله‌های تازه‌مونو بیار تو.

خدمتکار (با خوشحالی بسیار): حوله؟ حولة تازه؟ راست میگین؟

پیتر: با من بیا. (همراه خدمتکار خارج می‌شود و خیلی زود، با حوله‌های بیشتری برمی‌گردند و همه را روی میز می‌گذارند.) حالا دیگه، دلم میخواد که اگه شما بپذیرین، با دخترتون ازدواج کنم.

پادشاه: بله، می‌تونی با شاهزاده ازدواج کنی. (به خدمتکار) برو شاهزاده «مریلین» رو صدا کن بیاد؛ بعدش هم به آشپزباشی بگو که برای ناهار، دو نفر بیشتر در نظر بگیره. (خدمتکار ادای احترام می‌کند و خارج می‌شود.) ناهار رو که پیش ما می‌مونید دیگه؟

مادر: بله خب، و تشکر می‌کنم از لطفتون.

پیتر: آه‌ه‌ه، خب باشه.

مادر: فکرشو بکن! پسر من میخواد با شاهزاده ازدواج کنه! چهار روز پیش، کی فکرشو می‌کرد که همچو کاری، شدنی باشه؟ واقعاً که روز خوشبختیت بود اون روزی که سبد تخم‌مرغ‌هاتو معامله کردی.

پادشاه: تو رو خدا بگو ببینم در عوض اون سبد تخم‌مرغ‌ها چی گیرت اومد؟ (شاهزاده، همراه با ندیمه از سمت راست وارد می‌شوند. ندیمه به پادشاه ادای احترام می‌کند و سپس به سمت بالای صحنه می‌رود. شاهزاده اندکی به سمت پادشاه سر خم می‌کند.)

شاهزاده: منو خواستید پدر؟ … آه، مهمان داریم!

پادشاه: «مریلین»، عزیزم، ایشون «پیتر هیگینز»، و مادرشون، بانو «هیگینز». (پیتر و مادرش تعظیم می‌کنند.)

شاهزاده (با مهربانی): خوشوقتم که شما رو می‌بینم.

پیتر: میشه دست شما رو ببوسم، عروس عزیز من؟

شاهزاده (یکه می‌خورد): ببخشید … شما چکار کنید؟

پادشاه (به سرعت): عزیز دلم، من به لرد «پیتر» قول داده‌ام که با تو ازدواج کنه.

شاهزاده (با اعتراض): ولی پدر، فکر می‌کردم قراره با یکی ازدواج کنم که … که … بیشتر از این‌ها … بیشتر از این‌ها …

پادشاه: بله، می‌دونم عزیزم. (با جدیت) ولی لرد «پیتر» ثروت فراوان و قدرت‌های قابل توجهی داره! ببین، این سبد جواهرات رو برای تو آورده.

شاهزاده (رضایتمندانه): وای!

پادشاه: و این دمپایی‌های طلا … درست هم اندازه‌ته.

شاهزاده (با لذت): وای!

پادشاه: و کلی هم حولة نو.

شاهزاده (با هیجان): وای، وای، وای!

پیتر: حالا با من ازدواج می‌کنید؟ شما زیباترین دختری هستید که تا به حال دیده‌ام. (شاهزاده با خجالت به پایین نگاه می‌کند، اما دستش را به سمت پیتر دراز می‌کند، و او آن را با شور و علاقه می‌بوسد.)

پادشاه (به پیتر): خوب … حالا شاید بخوای برامون بگی که چه قدرت جادویی داری، که می‌تونی همة این چیزا رو در یک چشم به هم زدن تهیه کنی.

پیتر: راز همیشه باید حفظ بشه، وگرنه دیگه راز نیست.

پادشاه: ولی شاهزاده نمی‌تونه قبول کنه که چیزی رو ازش پنهون کنی. اینطور نیست «مریلین»؟

شاهزاده: بله، همینطوره! (با غمزه) رازتو به من بگو «پیتر»، تو رو خدا!

پیتر: آخه نمیشه عزیزم.

شاهزاده (لب و لوچه‌اش را جمع می‌کند): حتی به من … که قراره عروست بشم؟

پیتر (گیج و آشفته): آخه چکار کنم حالا؟ مادر، تو چی میگی؟

شاهزاده (پا بر زمین می‌کوبد): من با مردی که باید همه چیز رو از مادرش بپرسه ازدواج نمی‌کنم. با کسی که اسرارشو از من پنهون می‌کنه.

مادر: بهتره بگی «پیتر». مطمئنم به هیچکس نمیگن.

پیتر: خیلی‌خوب، باشه. (بطری را از جیبش درمی‌آورد و آن را به شاهزاده و پادشاه نشان می‌دهد، و آن‌ها با علاقه، آن را بررسی می‌کنند.) البته باید بهتون بگم، این یک بطری معمولی نیست. (خدمتکار وارد می‌شود.)

خدمتکار: ناهار آماده است.

پادشاه: باشه، ولی ما الان می‌‌خوایم یک داستان خیلی جالب رو بشنویم.

پیتر (بطری را در جیب می‌گذارد): موقع غذاخوردن تعریف می‌کنم.

پادشاه: باشه! باشه! (به خدمتکار) به بانوی تالار خواب بگو برای امشب، دو اتاق مهمان آماده کنه. «پیتر» و مادرش باید امشب رو اینجا بمونن. (خدمتکار ادای احترام می‌کند و خارج می‌شود.)

شاهزاده: بیایید پدر … و (با خجالت) «پیتر». بریم برای ناهار. (پیتر بازویش را به سمت شاهزاده می‌گیرد، و پادشاه هم همین کار را با مادر می‌کند.)

پادشاه: تشریف میارید به اتاق غذاخوری، بانو؟ (چشمک بزرگی می‌زند) میشه بعد از این زوج جوان بریم؟ آخه شاید یک حرف‌های خاصی بخوان به همدیگه بزنن.

مادر (بازوی پادشاه را می‌گیرد): اگه پسرم از این حرف‌ها بزنه هیچ اشکالی نداره، چون به همون اندازه که خوش‌تیپه، عاقل هم هست.

پادشاه: «مریلین» من هم خوشگله، هم کاردان. (پادشاه و مادر خارج می‌شوند. وقتی از کنار ندیمه می‌گذرند، پادشاه اشاره می‌کند که به دنبالشان برود. او هم همین کار را می‌کند. وقتی آن‌ها بیرون می‌روند، پیتر ناشیانه سعی می‌کند شاهزاده را ببوسد، ولی او امتناع می‌کند.)

شاهزاده: راستی در مورد اون بطری … داشتی می‌گفتی …

پیتر: داشتم می‌گفتم که در راه بازار بودم که یک سبد تخم‌مرغی را که همراهم بود، بفروشم، که توی اون هوای گرم و آفتابی، خوابم برد. ناگهان یک نفر با نوک یک چوبدستی زد بهم، و وقتی نگاه کردم، دیدم یک پیرمرد کوتولة عجیب‌غریبه.

شاهزاده (با اشتیاق): خوب، بعدش؟

پیتر: ماجراشو سر میز غذا تعریف می‌کنم عزیزم. (بار دیگر بازویش را به سمت او می‌گیرد. شاهزاده بازوی او را می‌گیرد و هر دو خارج می‌شوند: شاهزاده لبخند می‌زند، و پیتر نگاهی پیروزمندانه دارد. پرده.)

**********

صحنه 3

صحنه: سه‌راهی در جاده، روز بعد.

پرده که باز می‌شود، پیتر و مادرش وارد می‌شوند، اندوهگین قدم برمی‌دارند و لباس‌های کهنة قبلی‌شان را پوشیده‌اند. مادر آهی می‌کشد و روی کندة درخت می‌نشیند، و سبدی را که در دست دارد، کنارش روی زمین می‌گذارد. پیتر نزدیک او روی زمین می‌نشیند، و به درختان و آسمان نگاه می‌کند.

مادر (با عصبانیت): حالا باید چکار کنیم «پیتر»؟

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»