
ترجمه علی حسین قاسمی

حيووناي پارچهاي، همه جاي اتاق خواب ميندي پخش و پلا بودن. مامانش در رو باز كرد و گفت: «ميندي، اين شلوغپلوغي رو مرتب كن، وگرنه همة اين حيووناي پارچهاي رو ميبرم و ميدم به كسي.»
ميندي سرش رو از روي بالش بلند كرد: «من خستهام مامان. بعداً مرتب ميكنم.»
مامان گفت: «حرفمو كه شنيدي!»
ميندي يك ساعت ديگه هم توي رختخواب موند و بعد لباس پوشيد و از اتاق بيرون دويد تا با دوستاش بازي كنه.
مامان رفت به اتاق ميندي و ديد كه هنوز اتاق شلوغش رو مرتب نكرده. يك كيسة پلاستيكي بزرگ برداشت و اونو پر از حيوونای پارچهاي كرد. بعد كيسه رو گذاشت توي ماشين و برد به يك مركز خيريه، و همة اونها رو به اون مركز خيريه هديه كرد.
وقتي ميندي به خونه اومد، دويد توی اتاقش تا توپش رو برداره. «پس اسباببازيهام كجان؟ مامان، اسباببازيهامرو چكارشون كردي؟»
دیدگاهها