جيمي- عروس دريايي- در اعماق دريا زندگي ميكرد. اونجا، خیلی از عروس درياييهای ديگه و همينطور ماهيهاي ديگه در اندازههای مختلف زندگي ميكردن. جيمي دنبالههاي بلندي داشت كه ازش آويزون بودن. اون از اين دنبالهها براي گرفتن ميگوهاي كوچولو و غذاي ناهارش استفاده ميكرد. چشمهاي بزرگ و گِردش بهش كمك ميكردن تا در زير آب، …
ادامه ی نوشته بالا كدوم طرفه؟
دسته:مارگو فالیس 1
اون نميتونه!
جغد گفت: «اون دخترهرو نگاه كنين. من هر روز ميبينمش كه با مادرش مياد جاي صندوق پست. امروز تنهاست و يك نامه هم تو دستشه كه ميخواد پست كنه. من ميگم نميتونه پستش كنه. آخه قدش خيلي كوتاهه.»كركس گفت: «من ميگم ميتونه. حالا ديگه قدش بلند شده. مادرش از مدتها پيش بايد بهش اجازه ميداد …
ادامه ی نوشته اون نميتونه!
طناب بازی
ليزا بهترين طنابباز تموم روستا بود. بعضي از دوستاش، وقتشون رو با عروسكبازي، يا حل معما، يا نقاشي با مداد شمعي ميگذروندن؛ ولي ليزا وقتش رو با طناببازي ميگذروند. حالا دیگه ميتونست بالا و سريع بپره و بدون اين كه خسته بشه، مدتها طناببازي كنه.يك روز ليزا و دوستاش- جَك و مِري- داشتن توي پارك …
ادامه ی نوشته طناب بازی
پسرك شلوغ
مادر صدا زد: «تيمي، ديگه وقتشه كه براي مدرسه آماده بشي.»تيمي فرياد زد: «امروز نميخوام برم. ميخوام امروز برم باغوحش.» و بعد كتابهاش رو پرت كرد روي زمين؛ داد كشيد و پاهاش رو به زمين كوبيد. مادر گفت: «تيمي، اين همه سروصدا درنيار. ديگه هم با من جروبحث نكن. هيچ راه ديگهاي نداري. امروز بايد …
ادامه ی نوشته پسرك شلوغ
مهمون ناخونده
رومپِر رفت بيرون تا دونه و هستة ميوه جمع كنه. وقتي كه برگشت، ديد كه يك بچهراكون توي لونهاش خوابيده. رومپر دونهها و هستهها رو گذاشت كف لونه و به راكونی که خواب بود خيره شد: خاكستري، با حلقههاي سياه و سفيد به دور چشمها. دمش هم نوارهاي رنگي داشت و به نظر خيلي خسته …
ادامه ی نوشته مهمون ناخونده
ترانه بارون
پرندة آبي همين كه روي درخت نشست شروع كرد به آوازخوندن. آسمون هم به رنگ آبي بود، اما ابرهاي خاكستري هم داشت: «وقتي ابرها خاكستري باشن، يعني اين كه ميخواد بارون بياد.» پرندة آبي دلش نميخواست بارون بباره. دوست داشت هوا گرم و آفتابي باشه. شروع كرد به خوندن يك ترانه: «كاشكي كه بارون نباره. …
ادامه ی نوشته ترانه بارون
موش سرماخورده
بلوط، اسم موش كوچولويي بود كه توی يك درخت پير زندگي ميكرد. فصل بهار كه گلها شكوفه ميكردن و پروانهها به پرواز درمياومدن، بلوط تو سوراخش مينشست و رقص گلهاي صورتي، آبي، و زرد را با نسيم ملايم بهاري تماشا ميكرد. فصل تابستون، توي درخت جاي خوبي براي زندگي بود؛ چون بلوط گرمش ميشد، اما …
ادامه ی نوشته موش سرماخورده
قورباغههای جهنده!
چهار قورباغه وسط آبگير روي يك برگ پهن نيلوفرآبي نشسته بودن. يكي به اسم فِستِر گفت: «حالا چطور از اين برگ به اون برگ ديگه بپرم؟ مادرم تازه اين كفشهاي نو رو برام خريده. اگه كفشهام رو خيس كنم، منو دعوا ميكنه.»قورباغة ديگه كه اسمش فاني بود پرسيد: «چطور تونستي بدون اين كه كفشهات خيس …
ادامه ی نوشته قورباغههای جهنده!
بزرگترين ماهی
دونالد، اِدوارد، و كارلا خرسهاي بزرگ و قهوهاي بودن. اونها توي چمنهاي نرم و سبزرنگ نزديك آبگير نشسته بودن. ادوارد گفت: «من ميخوام امروز بزرگترين ماهيرو بگيرم. آخه من بهترين ماهيگير جنگلام!»دونالد در جوابش گفت: «منام كه ميخوام بزرگترين ماهيرو بگيرم! ممكنه كه تو ماهيگير بزرگي باشي، اما من از تو بهترم!» اون يك كرم …
ادامه ی نوشته بزرگترين ماهی
روز و شب
سيندي خرسه روي تختي از گلها نشست. پروانهها و زنبورها دور و برش پرواز ميكردن و مشغول جمعكردن گردة گل بودن. سيندي بوي گلها رو خيلي دوست داشت؛ چون بوی خيلي دلپذير و عطرآميزی بود. هر روز صبح كه خورشيد بالا مياومد، سيندي براي صبحانه يك ظرف عسل ميخورد و بعد به باغ گلها ميرفت. …
ادامه ی نوشته روز و شب