
ترجمه علی حسین قاسمی
بلوط، اسم موش كوچولويي بود كه توی يك درخت پير زندگي ميكرد. فصل بهار كه گلها شكوفه ميكردن و پروانهها به پرواز درمياومدن، بلوط تو سوراخش مينشست و رقص گلهاي صورتي، آبي، و زرد را با نسيم ملايم بهاري تماشا ميكرد. فصل تابستون، توي درخت جاي خوبي براي زندگي بود؛ چون بلوط گرمش ميشد، اما سوراخش، سايه و خنك بود. توی پاييز كه برگها به زمين ميافتادن، تنها كاري كه داشت اين بود كه به بیرون اون درخت پير نگاه كنه و برگهاي طلايي، قرمز، زرد و نارنجي رو كه همهجا رو پر كرده بودن، ببينه. زمستون كه ميشد، داستان طور ديگهاي بود. دونههاي برف ميباريدن و روي زمين جمع ميشدن و راه سوراخ اونو ميبستن: «ووووييييي! كاش يك كلاه و يك جفت دستكش گرم و يك شالگردن داشتم.» گاهي باد سردي توي سوراخش ميوزيد و بلوط، همينطور ميلرزيد و ميلرزيد.
يك روز كه برف نميباريد، بلوط از سوراخش دويد بيرون تا ببينه که آيا ميتونه يك ميوة بلوط يا هستة ديگه پيدا كنه و بخوره يا نه. خيلي گرسنه بود. صداي جيكجيك يك پرنده رو شنيد. صدا طوري بود كه انگار صدمه ديده. بلوط دويد تا پرنده رو پيدا كنه. گنجشكي رو ديد كه روي برفها افتاده. بالش آسيب ديده بود و از درد داشت جيكجيك ميكرد. بلوط پرسيد: «گنجشك كوچولو، كمكي از من برمياد؟»
گنجشك گفت: «آره، اگه ميتوني برو يك تيكه چوب بيار به بالم ببند، تا تكون نخوره. اگه اين كار رو بكني من ميتونم پرواز كنم و برگردم به لونهام و اينطوري روي زمين نمونم. آخه نميخوام گربهاي، روباهي، خرسي پيداش بشه و منو بخوره.»
بلوط دور و بر رو نگاه كرد و يك تیكه چوب كوچیك پيدا كرد. اونو آورد و داد به گنجشك: «اين خوبه؟»
دیدگاهها