طناب‌ بازی

مارگو فالیس
ترجمه علی حسین قاسمی

ليزا بهترين طناب‌باز تموم روستا بود. بعضي از دوستاش، وقتشون رو با عروسك‌بازي، يا حل معما، يا نقاشي با مداد شمعي مي‌گذروندن؛ ولي ليزا وقتش رو با طناب‌بازي مي‌گذروند. حالا دیگه مي‌تونست بالا و سريع بپره و بدون اين كه خسته بشه، مدت‌ها طناب‌بازي كنه.
يك روز ليزا و دوستاش- جَك و مِري- داشتن توي پارك تاب‌بازي مي‌كردن. ليزا علامتي رو ديد كه روي يك درخت چسبونده بودن: «آهاي جك و مري، نگاه كنين. اسباب‌بازي‌فروشي ويلسون مي‌خواد يك مسابقه برگزار كنه … مسابقة طناب‌بازي. به برنده يك طنابِ بازي خيلي عالي مي‌دن، با يك سال مصرف شكلات.»
مري گفت: «تو بايد شركت كني. تو از همة دهكده بهتر مي‌توني طناب بزني.»
جك گفت: «آره! تو از همه بهتر بلدي!»
ليزا تمام روز داشت در اين باره فكر مي‌كرد. روز شنبه كه رسيد، ليزا رفت به پارك. مردم زيادي اونجا جمع شده بودن. جك و مري دویدن به طرفش. مري گفت: «وقتي كه موقع پرش دوبل شد، ما طناب رو نگه مي‌داريم. ما خيلي تمرين كرده‌ايم. تو برنده مي‌شي. من مطمئنم.»
خود ليزا اونقدر مطمئن نبود كه برنده بشه. خیلی از دخترها و حتي چندتا از پسرها رو ديده بود كه دارن تمرين مي‌كنن، و خوب هم تمرين مي‌كردن. مسابقه شروع شد. وقتي جِمي سكندري خورد و افتاد، ليزا خيالش راحت شد؛ چون به نظر ليزا، جمي طناب‌باز خيلي خوبي بود. آني هم امتياز از دست داد و پاش رو روي طناب گذاشت. پاي اوليويا به طناب گير كرد و با صورت افتاد زمين. چيزي نگذشت كه فقط دو نفر موندن: ليزا و ليزي. اول نوبت ليزا بود.

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»