آواز

مارگو فالیس
ترجمه علی حسین قاسمی

دِيزي هميشه وقتي توي رودخونه آبتني مي‌كرد و خودش رو مي‌شست، آواز مي‌خوند. البته آوازخوندنش خوب نبود، اما دوست داشت كه آواز بخونه. يك روز صبح، وقتي كه توي رودخونه بود، شروع كرد به خوندن با صداي بلند، بلندترين صدايي كه داشت.
كلاغي كه داشت از اون طرف مي‌گذشت صداي آواز اونو شنيد. صدا اونقدر گوشخراش بود كه كلاغ به پايين نگاه كرد تا ببينه اين صداي ناخوشايند از كجا مياد. به همين خاطر حواسش پرت شد و محكم خورد به يك درخت.
يك سنجاب پرنده كه داشت از اين درخت به درخت ديگه مي‌پريد وقتي صداي ديزي رو شنيد، اونقدر به نظرش بد بود كه وایستاد تا ببينه اين صداي ناخوشايند از كجاست. به همين خاطر حواسش از درخت روبروش پرت شد و كنار كلاغ، روي زمين افتاد.
يك راكون كه دوان‌دوان از اونجا مي‌گذشت سروصدا رو شنيد و وايستاد تا ببينه چه خبره. اما متوجه نبود كه روي يك لانة مورچه وايستاده. مورچه‌ها دویدن بيرون و شروع کردن به گازگرفتن اون. راكون تا جایی كه مي‌تونست، پريد به هوا و تالاپ! كنار كلاغ و سنجاب پرنده افتاد روي زمين.
وقتي ديزي شستشوي خودش رو تموم كرد، برگشت تا بره روي درختش. اما ديد كه يك راكون، يك سنجاب پرنده، و يك كلاغ پاي درخت افتاده‌ان. شانه‌هاي رو بالا انداخت و از درخت رفت بالا تا روي شاخة خودش بشينه.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید