
ترجمه علی حسین قاسمی

هر بهار در بوستان پاندا يك نمايشگاه برگزار ميشد. بستنيفروشها بستنيهاي توتفرنگي، شكلاتی، و وانيلی رو با قاشقهاي مخصوص توي قيف بستني ميكردن. دستگاههاي پشمكسازي ميچرخيدن و شكر رو به كلافهاي درهمپيچيدة شيرين تبديل ميكردن. يك بادكنكفروش با بادكنكهاي رنگي، شكل حيوونای مختلف رو ميساخت، و همة خرسهاي ساكن گريزليويل مياومدن به نمايشگاه تا هندونههاي آبدار، ذرت بودادة كرهاي، و عسل غليظ و چسبناك بخورن.
تِري هم كه يك خرس قهوهاي بود، توی بوستان راه ميرفت و به صداي نوازندههايي كه ساز ميزدن گوش ميداد و بچههايي رو كه توی زمين بازي، تاب ميخوردن تماشا ميكرد.
بادكنكفروش، دهها بادكنك بادكرده رو به يك نيمكت چوبي بسته بود. تري پول يك بادكنك بزرگ صورتي رو بهش داد تا اونو بخره. بادكنكفروش بهش هشدار داد: «فكر ميكنم بهتره بادكنك آبي ببري. اون بادكنك صورتيه از هيكل تو بزرگتره.»
تري بادكنك آبي رو نميخواست؛ بادكنك صورتي رو ميخواست. بندش رو محكم گرفت، و اينطوری شد كه به هوا رفت: بالا، بالا، و بالاتر.
بادكنكفروش فرياد زد: «بهت گفتم كه اون صورتيه رو برندار.»
دیدگاهها