بالا كدوم طرفه؟

مارگو فالیس
ترجمه علی حسین قاسمی

جيمي- عروس دريايي- در اعماق دريا زندگي مي‌كرد. اونجا، خیلی از عروس دريايي‌های  ديگه و همين‌طور ماهي‌هاي ديگه در اندازه‌های مختلف زندگي مي‌كردن. جيمي دنباله‌هاي بلندي داشت كه ازش آويزون بودن. اون از اين دنباله‌ها براي گرفتن ميگوهاي كوچولو و غذاي ناهارش استفاده مي‌كرد. چشم‌هاي بزرگ و گِردش بهش كمك مي‌كردن تا در زير آب، خوب ببينه. وقتي كوسه‌اي رو مي‌ديد كه به طرفش مياد، به ته دريا مي‌رفت و لای جلبك‌ها و گياهان دريايي ديگه قایم مي‌شد.
يك روز جيمي همراه با ماهي‌هاي ديگه مشغول شنا و گردش بود كه یک بالن غول‌پيكر، شناكنان از اون طرف گذشت. بالن، باله‌هاش رو به بالا و پايين حركت مي‌داد و با اين كار، جيمي رو با موج آب، به اين طرف و اون طرف مي‌فرستاد. جيمي دايره‌وار توي آب مي‌چرخيد و كاملاً گيج شده بود. وقتي كه بالأخره از چرخش وايستاد، نگاهي به دور و بر انداخت. اون ته آب، هيچ اثري از جلبك يا گياهان ديگه نبود و هيچ نوري از آفتاب هم بالاي سرش ديده نمي‌شد. جيمي نمي‌فهميد كدوم طرف بالا و كدوم طرف پايينه. توی آب غوطه‌ور شد و همين‌طور پايين و پايين‌تر رفت؛ ولي به جاي اين كه دور و بر، تاريك‌تر بشه، روشن‌تر شد. برعکس، هر چی كه بالاتر مي‌اومد، تاريك و تاريك‌تر مي‌شد: «بالا كدوم طرفيه؟ بالا كدوم طرفيه؟»
جيمي دنباله‌هاش رو دور خودش پيچيد و شروع كرد به گريه. دوست نداشت اونجا باشه. دلش مي‌خواست برگرده پيش ماهي‌ها و عروس‌دريايي‌هاي ديگه. در همين موقع بود كه بالن دوباره اومد به اون طرف؛ باله‌هاي بالن به بالا و پايين حركت مي‌كرد. جيمي فرياد زد: «مواظب باش!» اما ديگه دير شده بود. جيمي باز هم بي‌اختيار توی آب‌ها به پرواز دراومد و دور خودش چرخ زد و سرش گيج رفت. وقتي كه بالأخره از حركت وايستاد، دلش نمي‌خواست چشم‌هاش رو باز كنه. دلش نمي‌خواست كه ببينه هنوز اونجا تاريكه، يا ببينه كه هنوز نمي‌دونه كجاست.
بالأخره به خودش جرأت داد و چشم‌هاش رو باز كرد. وقتي كه بقية عروس‌دريايي‌ها، جلبك‌ها، گياهان ديگه، و انبوه ماهي‌ها رو ديد، خيلي خوشحال شد. اينجا رو خيلي بيشتر دوست داشت. اينجا خونه‌اش بود.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید