بالش پَر

مارگو فالیس
ترجمه علی حسین قاسمی

سه تا پرنده، روي يك شاخة زردرنگ نشستن و جيرجير و جيك‌جيك كردن و پرهاشون رو نوك زدن و تميز كردن.
اَندرو توي سوراخش دراز كشيد و لول خورد و وول خورد: «يك بالش تازه لازم دارم. اين بالش ديگه كهنه و ناصاف شده.» خميازه كشيد و كش‌وقوس رفت: «من هم ديگه بايد بلند شم. با اين سروصدا و جيك‌جيك پرنده‌ها نمي‌تونم بخوابم.» اندرو از توي لونه‌اش خزيد بيرون و براي اين كه خرده‌نون يا تكه‌پنير پيدا كنه، دور آشپزخانه رو دويد. وقتي كه برای غذا حسابي به همه جا سر كشيد، آخرش يك گوشه نشست و شكم پرشده‌اش رو مالید.
پرنده‌ها با سروصداي زیاد، اندرو رو كه به اين طرف و آن طرف مي‌دويد نگاه مي‌كردن. وقتي اندرو سرش رو بالا كرد و به پرنده‌ها نگاه كرد، فكري به خاطرش رسيد: «بذار ببينم … پرنده‌ها پر دارن. من اگه پرهاشون رو جمع كنم مي‌تونم بالشم رو باهاشون پر كنم. هميشه دلم يك بالش پر مي‌خواست. نمي‌دونم پرنده‌ها يك‌كم از پرهاشون رو به من ميدن يا نه.» اندرو متوجه چند تا پر شد كه روي زمين  زير پاي پرنده‌ها افتاده. اون‌ها رو جمع كرد و به لونه‌اش برد. «هنوز كمه. بايد بيشتر جمع كنم. آره.»
وقتي از لانه بيرون رو نگاه كرد، ديد كه هر سه پرنده رو به يك طرف نشسته‌ان: «نمي‌دونم ميشه يواشكي برم پشت سرشون و بترسونمشون؟ اينجوري جا مي‌خورن و پرهاشون كنده ميشه و مي‌افته زمين.» و بعد از اين فكر خودش، زيرزيركي خنديد: «چه فكر جالبي!»

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»