برام ماهی بيارين!

مارگو فالیس
ترجمه علی حسین قاسمی

پيتِر، پَت و پِني روي صخره‌هاي شمال غربي اسكاتلند زندگي مي‌كردن. صبح تا شب، یکسره از صخره‌ها به دريا و از دريا به روي صخره‌ها پرواز مي‌كردن.
پني خميازه‌اي كشيد و پرهاش رو تكون داد: «از اين همه پرواز تكراري ديگه خسته شدم. از اين به بعد ازتون مي‌خوام كه هر كدومتون برام يك ماهي بيارين. من خواهر بزرگتون هستم و اين كار شما رو فراموش نمي‌كنم.»
پيتر و پت از اين فكر خوششون نيامد. آخه چرا بايد همچو كاري بكنن؟ به همين خاطر توجهي به حرف پني نكردن. صبح كه اولين روشنايي خورشيد، هوا رو روشن كرد، اون‌ها به داخل دريا پرواز كردن.
پني فرياد زد: «موقع برگشتن برام ماهي بيارين.»
پيتر و پت توي دريا شيرجه زدن و هر کدوم، چندتا ماهي گرفتن. پت ماهيش رو قورت داد و گفت: «من كه نمي‌خوام براي پني ماهي بگيرم. اون تنبله. خودش هم مي‌تونست بياد و براي خودش ماهي بگيره.» بعد هم رفت كه باز ماهي بگيره.
پيتر و پت در حالي كه ماهي از دهنشون آويزون بود، اومدن به ساحل. پني پرواز كرد و اومد كنارشون: «خوب؟ ماهي من كو؟ مجبورم كردين كه اين همه راه از روي صخره‌ها تا اينجا رو پرواز كنم.»

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»