
ترجمه علی حسین قاسمی

برگهاي پاييزي از درختها كنده ميشدن و روي زمين ميافتادن. ايگي عنكبوت و دوستهاش موقع افتادن برگها رو خيلي دوست داشتن. ايگي به بيگي، ميگي و جيگي که دوستانش بودن گفت: «بياين بازي كنيم. من چشم ميذارم و ميشمرم، شماها برين قايم شين.»
ايگي چشم گذاشت و شروع كرد به شمردن، و بقيه رفتن زير برگها قایم شدن.
ايگي با خنده گفت: «دارم ميام. الان همهتون رو پيدا ميكنم.» اون زير برگها خزيد و از برگي به سراغ برگ ديگه رفت. بعد از چند دقيقه روي برگها اومد: «آهان! برگها بيشتر از اونيه كه من فكر ميكردم.» اون زير يك برگ طلاييرنگ رو نگاه كرد، اما هيچكدوم از دوستانش اونجا قایم نشده بود.
بعد از يك ساعت، روي يك برگ نارنجيرنگ نشست و فرياد زد: «آهاااااااي. من نميتونم دوستهامو پيدا كنم. ديگه نميخوام اين بازي رو بكنم. ممكنه دوستهام گم شده باشن. ممكنه پرندهها خورده باشنشون. آهااااااااي.»
بيگي، ميگي و جيگي صداي فريادهاي ايگي رو شنيدن و دویدن به طرفش. بيگي گفت: «ديدي نتونستي ما رو پيدا كني … ديدي؟ ما جاهاي خوبي قايم شده بوديم.»
بعد قرار شد كه به سمت رودخونه برن و روي برگها قايقسواري كنن. حالا باز هم همگي دوستان با همديگه بودن.
دیدگاهها