
ترجمه علی حسین قاسمی
دونالد، اِدوارد، و كارلا خرسهاي بزرگ و قهوهاي بودن. اونها توي چمنهاي نرم و سبزرنگ نزديك آبگير نشسته بودن. ادوارد گفت: «من ميخوام امروز بزرگترين ماهيرو بگيرم. آخه من بهترين ماهيگير جنگلام!»
دونالد در جوابش گفت: «منام كه ميخوام بزرگترين ماهيرو بگيرم! ممكنه كه تو ماهيگير بزرگي باشي، اما من از تو بهترم!» اون يك كرم لاغر برداشت و به قلاب زد و بعد قلاب ماهيگيريش رو توي آب انداخت: «فقط بشين و نگاه كن! ماهي من از همه بزرگتره!»
ادوارد غريد: «معلومه كه نيست! من بهت نشون ميدم.» اون يك كرم چاق و گوشتالو به قلابش زد و قلاب رو توي آب انداخت: «ماهي كه من بگيرم از همه بزرگتره!»
كارلا لبخند زد: «هر دوتاتون اشتباه ميكنين. حالا اگه دلتون ميخواد، تمام روز اينجا بشينين، ولي فايدهاي نداره. من ميدونم چطور بايد ماهي گرفت. الان هم ميخوام برم طرف ديگة آبگير. ميخوام توي آب شنا كنم و اينجوري ماهي بگيرم. همهمون ميدونيم كه بزرگترين ماهيها ته آبگير ميمونن.»
دونالد و ادوارد از حرف كارلا خندهشون گرفت. دونالد گفت: «اونجوري كه اصلاً نميتوني يك دونه هم ماهي بگيري. هر خرسي ميدونه براي گرفتن ماهي بايد از كرم و قلاب ماهيگيري استفاده كنه.»
كارلا پريد توي آبگير و با اين كار، موج بلندي از آب به اطراف پخش شد. بعد به ته آبگير رفت تا دنبال ماهي بگرده. دو تا خرس ديگه همينطور نشستن و منتظر موندن تا يك ماهي بياد و كرم سر قلاب رو بخوره و گير بيفته. ناگهان ادوارد فرياد زد: «من يكي گرفتم!» چوب ماهيگيريش كاملاً به سمت آب خم شده بود و اون تقلا ميكرد تا ماهي رو از آب بيرون بكشه: «واي! ببين اين ماهي چقدر بزرگه!» قلاب رو بيرون كشيد و اونو بالا گرفت: «اين بزرگترين ماهيايه كه تابهحال گرفتهام!» ادوارد خيلي به اين موفقيتش افتخار ميكرد. ماهي وول ميخورد و تلاش ميكرد از چنگ ادوارد در بره؛ اما اون ماهي رو محكم نگه داشت و بعد اونو دور از آب، روي علفها گذاشت.

دیدگاهها