
ترجمه علی حسین قاسمی
فليكِر- كرم شبتاب- وزوزكنان توي پارك ميگشت و از آسمون كه با نور ماه روشن شده بود لذت ميبرد. بوتههاي پرگل و درختان سربهزير انداخته، هوا رو معطر كرده بودن. از روي چند تا نيمكت، كه در كنارة جادة باريكي قرار گرفته بودن، پروازكنان گذشت. سطلهاي زبالة كنار جاده پر بود از كاغذ ساندويچ، چوب آبنبات، پاكت خالي ذرت، و ليوانهاي خيسخوردة بستني.
فليكر توی زبالهها به دنبال چيز خوشمزهاي میگشت و هر چند ثانيه يكبار، باسن سبزرنگش چشمك ميزد. متوجه يك جعبة درباز شد. توي جعبه كه به شكل قلب بود، پر بود از كاغذهاي مچالهشده و چند شكلات نيمخوردة تيرهرنگ. بعضي از اونها هنوز چيزهايي براي خوردن داشت.
فليكر از روي كنجكاوي يكي رو گاز زد: «مزة گيلاسه!» دستهاش رو ليسيد و كاملاً پاك كرد و به سراغ يكي ديگه رفت: «شيريه!» از اين يكي اونقدر لذت برد كه يك گاز ديگه هم زد. «شيرة افرا! توتفرنگي! وانيل! قهوه!»
فليكر اونقدر شكلات خورد كه شكمش بالا اومد و ديگه نميتونست پرواز كنه: «اي داد … اي بيداد … اي ناله … اي هوار … واي كه حالم خيلي بده.»

دیدگاهها