به اردك‌ها غذا بده

مارگو فالیس
ترجمه علی حسین قاسمی

تام و سام، دو اردك زردرنگ، در آبگير بوستان زندگي مي‌كردن. بعضي روزها پسركي می‌اومد و به تام و سام تكه‌هاي نون می‌داد. تام و سام شناكنان مي‌چرخيدن و به اين خوراكي‌هاي خيس، نوك مي‌زدن. گاهي هم سرشون رو زير آب مي‌كردن تا اگه ماهي از اون دور و بر رد مي‌شه، بگيرنش.
در يك روز سرد، اَمي اومد کنار آبگير: «تنها كاري كه اردك‌ها مي‌تونن بكنن اينه كه توي آبگير شنا كنن و ماهي و نون بخورن. آهاي اردك‌ها، شما پرواز هم بلدين؟ راه‌رفتن هم بلدين؟»
تام شناكنان اومد به سمت امي و گفت: «من مي‌تونم پرواز كنم.» و بال‌هاش رو به هم زد و پرید به آسمون. رفت بالاي دره و كوه و دشت‌هاي پر از علف‌هاي ارغواني. وقتي پروازش رو تموم كرد، دوباره توي آبگير نشست.
امي به سام نگاه كرد: «تو هم مي‌توني پرواز كني؟»
سام بال‌هاش رو باز كرد و پرید به آسمون: «من هم مي‌تونم پرواز كنم. مي‌بيني؟» رفت بالاي علفزارها و دودكش كارخانه‌ها، و آخرش توی آبگير نشست.
امي گفت: «هر دوتاتون مي‌تونين پرواز كنين، اما راه رفتن هم بلدين؟»

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»