
ترجمه علی حسین قاسمی
هاني از زندگي تو همون غار قديمي و تو همون جنگل قديمي، خسته شده بود. دلش ميخواست به يك جاي تازه و متفاوت بره. براي همين هم مقداري عسل، آجيل، و ميوههاي خشككرده ريخت توی يك دستمال و بست به يك چوب بلند، و بعد راه افتاد به سمت درخت كاج بلندي كه بالاي كوه مقابل بود.
راه زيادي نرفته بود كه بارون شروع شد. رعد ميغريد و برق تمام آسمون رو روشن ميكرد. هاني كاملاً خيس شده بود و پشمهاش حسابي آشفته و پر آب بود. اما به راهش ادامه داد.
مدتي كه گذشت، بارون وايستاد؛ اما هاني با هر قدمي كه برميداشت، بيشتر توي گلولاي فرو ميرفت. چيزي نگذشت كه اونقدر گِل روي پاهاش رو گرفت كه ديگه نميتونست راه بره. نشست و سعي كرد كه گلها رو از پاهاش پاك كنه؛ اما دست آخر به پشت افتاد و از روي تپه قل خورد و شلپي! توي يك جوي آب افتاد.
هاني سرپا ايستاد، خودش رو تكوند و به راهش ادامه داد. «خيلي بده. چرا از خونه اومدم بيرون؟» به كنارة يك صخره رسيد و از اونجا به پايين نگاه كرد: «واااااي! خيلي اومدهام بالا. نميدونم الان اون پايين چه خبره.» چون باران زيادي باريده بود، زمين سست شده بود و زير پاش فرو ريخت و هاني مثل يك بوتة خار، غلتید به پايين، و محكم خورد به يك بوتة خار و وایستاد. «واي! واي! واي!» تقريباً يك ساعت طول كشيد تا تونست همة خارها رو از بدنش بکشه بيرون.
دیدگاهها