تا وقتی گربه‌ ها خوابن، موش‌ها میتونن بازی كنن!

مارگو فالیس
ترجمه علی حسین قاسمی

انبار پر از كيسه‌هاي بذر بود. ميلي و مادي موشه از سوراخ لونه‌شون نگاه كردن و اميدوار بودن كه اون دو تا گربه، اون دور و بر نباشن. ميلي گفت: «من گرسنه‌ام. مي‌خوام برم يك‌كم از اون بذرها بخورم. بايد خيلي خوشمزه باشن.»
بيني مادي تكون خورد: «نگاه کن گربه‌ها رو اين دور و بر می‌بيني؟»
ميلي گفت: «آره. مي‌بينمشون. بالاي كيسه‌هاي بذر خوابيده‌ان.»
مادي زيرزيركي خنديد: «فكر مي‌كنم بتونيم بدون اين كه اون‌ها بيدار بشن، يك‌كم از اون بذرها برداريم و برگرديم به لونه‌مون.»
هر دو تا موش از سوراخشون به طرف يك سطل چوبي كه اون نزديكي بود دويدن و ازش رفتند بالا و پریدن توش. مادي از لبة سطل، يواشكي نگاه كرد: «يك دونه بذر جلوي بيني گربه‌هه، روي زمين افتاده. مي‌خوام برم اونو بيارم.» بعد از لبة سطل پايين پريد و به طرف دونه دويد. اما به جاي اين كه اونو برداره و توي سطل برگرده، همونجا وايستاد و دونه رو خورد.
ميلي دويد بالاي يك كيسه و با دندون، سوراخش كرد. با اين كار، بذرها روي زمين سرازير شد: «واي نگاه كن! دونه‌ها رو!» و دويد و چند تا از دونه‌ها رو خورد.

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»