
ترجمه علی حسین قاسمی

صورتي خرگوشه، عيد پاك رو خيلي دوست داشت. هر سال براي همة حيوونهاي توي علفزار، تخممرغ رنگ ميكرد؛ قوطيهاي رنگش رو ميآورد و وسط گلها مينشست و يكييكي، تخممرغها رو رنگ ميكرد. اونها رو روي علفها ميگذاشت تا خشك بشن. امسال هم وقتي رنگكردن تخممرغها تموم شد، همة حيوونهاي توي علفزار رو جمع كرد: «حيوونا، همه بياين اينجا! من خرگوش عيد پاك هستم و براتون چند تا تخممرغ آوردهام.»
حيوونها يكي يكي به ديدنش اومدن. خانم و آقاي پرندهآبي، بچهشون اينديگو رو هم آوردن. صورتي به بچة پرندهآبی، يك تخممرغ قرمز داد. اينديگو به تخممرغي كه گرفته بود نوك ميزد: «دستتون درد نكنه آقاي صورتي. عيدتون مبارك!»
راكي راكون، همراه با پدر و مادرش اومد، و صورتي يك تخممرغ آبي بهش داد. راكي تخممرغش رو گاز زد و گفت: «ممنون، آقاي صورتي.»
مونا موشه هم اومد. اون نميخواست همون موقع تخممرغش رو بخوره؛ ميخواست اونو نگه داره براي شب. براي همين تخممرغش رو با خودش برد خونه: «دستت درد نكنه، صورتي.»
صورتي تمام روز تخممرغ رنگ كرد و به ديگران داد. وقتي خسته شد، همة رنگها و قلمموهاش رو جمع كرد و ميخواست بره بيرون، كه شنيد: «عيدت مبارك، صورتي.» برگشت و همة حيوونهاي علفزار رو ديد. هر کدومشون يك تخممرغ بزرگ بستهپيچشده توی دستش گرفته بود: «تو خيلي كارهاي خوب براي ما ميكني؛ ما هم خواستيم يك كار خوب برات بكنيم.»
صورتي اشكهاش رو پاك كرد. هيچكس تابهحال چنين كاري براش نكرده بود. اين شادترين عيد پاكي بود كه تابهحال داشت.
دیدگاهها