ترانه بارون

مارگو فالیس
ترجمه علی حسین قاسمی

پرندة آبي همين كه روي درخت نشست شروع كرد به آوازخوندن. آسمون هم به رنگ آبي بود، اما ابرهاي خاكستري هم داشت: «وقتي ابرها خاكستري باشن، يعني اين كه مي‌خواد بارون بياد.» پرندة آبي دلش نمي‌خواست بارون بباره. دوست داشت هوا گرم و آفتابي باشه. شروع كرد به خوندن يك ترانه: «كاشكي كه بارون نباره. كاشكي كه آفتاب بمونه. آسمون كه آبي باشه، دل من هم باهاشه. آسمون كه آبي باشه، شادي من هم باهاشه!»
یک گاو اومد پايين درخت ايستاد و گفت: «آهاي، پرندة آبي! چرا داري اين ترانه رو مي‌خوني؟ من دلم مي‌خواد كه بارون بباره. من دوست دارم كه بارون بباره. اگه من هم يك ترانة ديگه بخونم خوبه؟»
پرندة آبي گفت: «تو هم اگه دلت مي‌خواد ترانه بخون. يالّا، بخون ديگه.»
گاو، ماق كشيد و ترانه‌اي خوند: «كاشكي كه بارون بباره. ابرهاي تيره وتار، دل منو روشن مي‌كنه. كاش قطره‌هاي بارون، روي تنم بريزه. بايد اين‌ها رو مي‌گفتم. ماااااااق!»

مرغي که لونه‌اش نزديك درخت بود، بلند شد و نشست و با قدقد گفت: «هر دوتا تون ديگه آواز نخونين. شماها كه آواز مي‌خونين من نمي‌تونم تخم بذارم.»
پرندة آبي گفت: «آخه گاوه دوست داره كه بارون بباره.»
و گاو گفت: «آخه پرندة آبي دوست داره كه هوا آفتابي باشه.»

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»