حباب جادويی

مارگو فالیس
ترجمه علی حسین قاسمی

اِمي و رِمي دويدن وسط علف‌هاي بلند. گربة سياهي داشت دنبالشون مي‌كرد. امي رو به دوستش فرياد زد: «بيا اينجا قايم بشيم!»
اون‌ها قایم شدن و صبر كردن تا گربهه بره دنبال كار خودش. رمي سرك كشيد تا ببينه مي‌تونه ببينه گربه كجاست يا نه. «ببينم حالا مي‌شه نفسي بكشيم يا نه!» بعد رو به بالا نگاه كرد: «اين چيه كه ما پشتش قايم شده‌ايم؟»
امي برچسب رو خوند: «نوشته: حباب جادويي. حباب؟»
رمي گفت: «من مي‌رم بالا و درش رو باز مي‌كنم.» و همين كار رو كرد: «توش يك ميله است.» ميله رو درآورد و جلوي روش گرفت: «باهاش چكار مي‌شه كرد؟» در همين موقع، ناگهان عطسه كرد. با اين عطسه، حباب بزرگي درست شد: «فهميدم چكار كنم. بايد توش فوت كنم.» بعد ميله رو توي مايع داخل ظرف فرو برد و توش فوت كرد. با اين كار، حباب‌هاي زیادي توي هوا پخش شد.
امي اون پايين روي زمين نشسته بود. حباب‌ها دور و بر اون به زمين مي‌خوردن و مي‌تركيدن.
درست در همون موقعي كه رمي داشت فوت مي‌كرد، يك سنجاقك صورتي‌رنگ كه داشت از اونجا رد مي‌شد، وسط يكي از حباب‌ها قرار گرفت. حباب همراه سنجاقك توي هوا بالا و بالاتر رفت.

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»