درست زير دماغته!

مارگو فالیس
ترجمه علی حسین قاسمی

گيلبِرت ميو كرد: «امشب مي‌خوام اون موش رو بگيرم و برا شام بخورمش. الان چند هفته است كه به پنيرها ناخنك مي‌زنه و با اين كارش منو توي دردسر مي‌اندازه. فقط صبر كن ببين چطوري مي‌گيرمش و چه بلايي به سرش ميارم!»
سختي كار اينجا بود كه گيلبرت اصلاً اين موش ناقلا رو نديده بود! اون مي‌دونست كه يك موشي اين وسط هست، اما نتونسته بود اونو موقع انجام كار خطا، بگيره. «همينجا روي ديوار مي‌شينم و چشم‌انتظارش مي‌مونم.» گرماي خورشيد به تن مي‌چسبيد و گيلبرت خودش رو جمع كرده بود و شده بود مثل يك توپ. «كار ديگه‌اي كه ندارم … همينجا دراز مي‌كشم و يك چرتي مي‌زنم.» بعد هم خميازه‌اي كشيد و خوابش برد.
بُرُودي توي باغ جست‌وخيز مي‌كرد و از ميان گل‌حناها، رزها، گل‌هاي داوودي، و گل‌ميناها به اين طرف و اون طرف مي‌دويد. «اون گربه خنگه، گيلبرت، اوناهاش … نگاش كن … سر كار، خوابش برده. اون هيچ وقت نمي تونه منو بگيره … خيلي تنبله.» برودي موشه خنديد و به سمت باغچة سبزيجات دويد: «جانمي …! گوجه‌فرنگي‌ها رسيده‌ان و مي‌تونم شكمي از عزا دربيارم.» بعد يك گوجه‌فرنگي از شاخه كند و روي زمين نشست تا اونو بخوره. ساية برگ‌ها هم نمی‌گذاشت نور خورشيد اذیتش کنه: «واي كه چقدر خوشمزه‌اس.»

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»