دوستان تازه

مارگو فالیس
ترجمه علی حسین قاسمی

بوريس هيچ دوستي نداشت. اون خرس ترشرويي بود و برای همة حيوون‌هاي ديگه‌اي كه سر راهش مي‌ديد، غرش مي‌كرد. بعد هم با خودش مي‌گفت: «هيچكس منو دوست نداره.» و به قسمت ديگه‌اي از جنگل مي‌رفت. اون كه از اين همه راه رفتن خسته شده بود، روي تپه‌اي دراز كشيد و خوابش برد.

چند تا از حيوونا، اون كپة بزرگ قهوه‌اي‌رنگ پشمالو رو روي تپه ديدن و چون نمي‌دونستن كه بوريس چقدر بداخلاقه، دويدن بالاي تپه و از سر و كولش بالا رفتن و خودشون رو توي بغل گرم و پشمالوش جا کردن.
موش، سگ آبي، خرگوش، تنبل، و پرنده‌ها، همگي مشغول بازي با موهاي تن بوريس بودن. موش، دم بلندي داشت كه زير بيني بوريس تكون مي‌خورد و اونو غلغلك مي‌داد.
بوريس چشم‌هاش رو باز كرد و اون حيوونا رو دور و بر خودش ديد. اول مي‌خواست غرش كنه و اون‌ها رو فراري بده؛ اما بعد متوجه شد كه چقدر دلش مي‌خواد كه با اون‌ها دوست بشه.
از اون روز به بعد، بوريس هر روز براي غذاخوردن به جنگل مي‌رفت و وقتي كه كارش تموم مي‌شد، مي‌رفت بالاي همون تپه و مي‌خوابيد، و مي‌دونست كه دوستان تازه‌اش به سراغش میان تا باهاش بازي كنن.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید