دو مگس، ميون گل‌ها

مارگو فالیس
ترجمه علی حسین قاسمی

هوا تابستوني بود. پرنده‌ها تو آسمون پرواز مي‌كردن، جوجه‌ها روي چمن به اين طرف و اون طرف مي‌دويدن و با يكديگه و با گل‌هاي شكفته بازي مي‌كردن. دو تا مگس، برنارد و توماس، تصميم گرفتن به جاي اين كه مثل هميشه به سراغ آشغالدوني برن، قايم‌باشك بازي كنن. توماس نگاهي به دور و بر انداخت: «حالا كجا بازي كنيم؟ مي‌خواي بريم توي باغ وحش و توي قفس حيوونا قايم بشيم …؛ يا يك كسي رو كه اومده گردش، پيدا كنيم و روي غذاهاش خودمون رو قايم كنيم؟ اينجوري هم خيلي مزه مي‌ده!»
برنارد سرش رو تكون داد: «امروز نه. امروز يك كار ديگه بكنيم. امروز بريم به باغ گل‌ها و اونجا بازي كنيم.»
توماس با عصبانيت بال زد: «چي؟ مگس‌ها كه باغ گل‌ها رو دوست ندارن. مگس‌ها آشغال‌هاي بوگندو و پشگل حيوونا رو دوست دارن.»
برنارد سعي كرد دوستش رو آروم كنه: «تو رو به خدا، توماس! ما هميشه مي‌ريم همينجور جاها. من شنيده‌ام كه باغ گل‌ها خيلي جاي باحاليه. توش كلم گندو و شيرگياه و همه جور علف هرز هست.»
– «خوب، پس اگه اينجوريه، … باشه بريم.» توماس به دنبال برنارد به سمت باغ گل‌ها رفت.
صدها بوتة رز پر از گل،  هوا رو با عطر خوشايندي پر كرده بودن. توماس گفت: «اين كه اصلاً مثل بوي كلم گندو نيست. اينجا فقط بوي گل‌هاي خوشبو مياد.»
برنارد گفت: «من كه خوشم مياد.» و به سمت يك رز صورتي رفت: «ببين چقدر قشنگه! اينجا پر از ميخك و رز و ناقوس آبي و حتي سنبله.»
توماس جلوي بينيش رو گرفت: «پس كلم گندوها كجاست؟ شيرگياها و گل‌هاي بدبو كجان؟»

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»