
ترجمه علی حسین قاسمی
موقعي كه فليكِر- كرم شبتاب- نزديك رودخونه داشت پرواز ميكرد، ماه كامل رو ديد كه تو آسمون ميدرخشد و نورش توی آب ميتابيد و ميلرزيد. ماه، خیلی قشنگ بود و میدرخشید. فليكر همینطور که از توی درختهای بلند پرواز ميكرد، سروصداي ترسناكي شنيد. دور و برش رو نگاه كرد، اما نتونست چيزي ببينه. حتماً تنة درختي بوده كه توی آب رودخونه شناوره.
با سرعت از وسط درختهای بلند بلوط گذشت و رسید به یک كلبة كوچیك. مردي بيرون كلبه نشسته بود و سرش رو به كندهكاري روي يك تیكه چوب، گرم كرده بود. مرد، سرش رو بلند كرد و فليكر رو ديد كه ميدرخشه. از روي صندلي چوبياش بلند شد و سعي كرد كه فليكر رو بگيره و توي يك شيشه بندازه.
فليكر با تمام سرعتي كه ميتونست، پرواز كرد و خودش رو به بالاترين برگي كه ميدونست اونجا در امانه، رسوند. بعد به ماه نگاه كرد و شروع كرد به زير لب، خوندن.
در همين موقع، مرد كه يواشكي اومده بود بالا، فليكر رو توي شيشه گير انداخت: «آهاه! گرفتمت!» بعد فليكر رو برد توي خونه و شيشه رو گذاشت روي نرده. مرد روي صندلي چوبيش نشست و سرش رو به تیكهچوب، گرم كرد.
دیدگاهها