
ترجمه علی حسین قاسمی

سيندي خرسه روي تختي از گلها نشست. پروانهها و زنبورها دور و برش پرواز ميكردن و مشغول جمعكردن گردة گل بودن. سيندي بوي گلها رو خيلي دوست داشت؛ چون بوی خيلي دلپذير و عطرآميزی بود. هر روز صبح كه خورشيد بالا مياومد، سيندي براي صبحانه يك ظرف عسل ميخورد و بعد به باغ گلها ميرفت. آفتاب رو موقعي كه هوا صاف و بيابر بود خيلي دوست داشت. چون ميتونست همة گلها رو ببينه و حتي گلبرگهاشون رو بشماره. دوست نداشت موقع تاريكي هوا، از خونه بيرون باشه. سروصداهاي بيرون، اونو ميترسوند: جغدها هوووو ميكشيدن! مارها خشخشكنان از لای گلها حركت ميكردن! و موجودات ترسناك ديگه هم به اين طرف و اون طرف ميدويدن. سيندي روز رو خيلي بيشتر دوست داشت.
يك روز سيندي تكوتنها نشسته بود و گلبرگهاي بنفش گلها رو ميشمرد. اونقدر شمرد كه خوابش برد. وقتي بيدار شد، خورشيد غروب كرده بود و هوا تاريك شده بود. ماه وسط آسمون ميدرخشيد. ستارهها همهجا چشمك ميزدن. صداي جيرجير يك جيرجيرك میاومد. سيندي كه از اين صدا ترسيده بود، گفت: «اين صداي چيه؟» جيرجيرك بالهاش رو ميماليد و مثل اين كه داشت به سيندي نزديكتر ميشد. سيندي فرياد زد: «من ميترسم!»
– «هووو! هووو! هووو!»
سيندي فرياد زد: «اين صداي چيه؟» و در همين موقع جغدي كه يك موش به منقارش گرفته بود، پروازكنان از اونجا گذشت.
دیدگاهها