
ترجمه علی حسین قاسمی
ليزي كيسة پلاستيكي پر از تكههاي نون رو قاپيد و از در جلويي آپارتمانش دوید بيرون. لباس گرم پوشيده بود: كت زمستوني، دستكش، كلاه، و چكمه. باد آرومي ميوزيد، اما شدتش اونقدر نبود كه سرماش، هوا رو پر كنه. ليزي به طرف آبگير پشت ساختمون خونهشون رفت. چون نيمههاي زمستون بود، قسمتي از آب آبگير يخ زده بود: كنارهها، يخ كلفت بود و روز به روز، يخزدگي به سمت وسط آبگير پيش ميرفت.
چندتا اردك وسط بوتههايي كه زماني سبز بودن اما الان فقط ساقههاي خشكيدهشون به جا مونده بود، ايستاده بودن. ليزي به طرفشون دويد. بعد خواست كه درِ كيسة پلاستيكي رو باز كنه، اما با دستكشهايي كه دستش کرده بود، كار سختي بود. با دندون، يكي از دستكشهاش رو درآورد و انداخت روي زمين. بعد خم شد و اونو برداشت و گذاشت توي جيب كتش. دستش رو کرد توي كيسه و يك تیكه نون درآورد؛ ريزريزش كرد و انداخت طرف اردكها. اردكها سر ريزههاي نون شروع كردن به دعواكردن با همديگه. ليزي حواسش بود كه باانصاف باش و نون به همة اردكها برسه. نوكهاي زرد اردكها، هوا را نشونه ميگرفتن و وقتی سعي ميكردن اولين اردكي باشن كه نون رو توي هوا ميگيره، میافتادن روی تكههاي چمن قهوهاي.
ليزي از اون طرف آبگير صداي چندتا اردك رو شنيد. به طرف سروصدا نگاه كرد و چند دهتا اردك ديد- از همه رنگ، اندازه و شكل- كه با اون طرز راهرفتن خندهدارشون، توی راه پرپيچوخمي كه درياچه رو دور ميزد، داشتن به اون سمت میاومدن. معلوم بود كه مقصدشون اينه كه به اون برسن؛ خوشحالی و سروصدا و دويدنشون هم براي اينه كه ميدونن اينجا غذا هست. ليزي لبخند زد. خیلي از اردكها گردن سبز داشتن كه با تابش نور روی برفها، مثل زمرد ميدرخشيد. خیلیهاشون هم به رنگ قهوهاي کمرنگ بودن، اما ليزي اردكهاي سفيد رو از همه بيشتر دوست داشت. وقتي بهشون نگاه ميكرد خندهاش ميگرفت. سفيدي پرهاشون با سفيدي برف مخلوط ميشد و مثل اين بود كه پاهاي پرهدار و نوكهاي زرد- نارنجيشون بدون بدن، اين طرف و اونطرف ميرن.
در اين موقع بود كه ليزي متوجه يك پرندة بزرگتر شد، يكي كه از بقيه خيلي بزرگتر بود. بله، يك غاز، با گردن دراز، نوك سياه، پاهاي پرهدار بزرگ نارنجي، كه بلندتر از همة اونهاي ديگر غيق ميكشيد. انگار كه با قلدري راهش رو باز ميكرد و با سرعتي كه به سمت ليزي مياومد، همه رو از سر راه خودش دور ميكرد.
دیدگاهها