
ترجمه علی حسین قاسمی
روزي روزگاري اژدهايي بود كه در يك غار تاريك زندگي ميكرد. اون ميخواست كمي سوپ درست كنه، اما تنها چيزي كه توي غار داشت، آب بود، كه تمام روز … چيك … چيك … چيك … صدا ميكرد. «فهميدم! يك ديگ آب ميبرم پايين تپه و بعدش ميتونم يككم سوپ درست كنم.» اژدها ديگ سياهش رو آورد و توش آب ريخت و برد پايين تپه. اونجا با چوب، آتشي درست كرد و چيزي نگذشت كه آب، جوش اومد.
يك دسته پرندة آبي که داشتن از اونجا ميگذشتن، ديگ سياه رو ديدن. يكي از اونها گفت: «داري سوپ درست ميكني؟»
اژدها گفت: «بله، سوپ درست ميكنم … سوپ سنگ. خيلي خوب ميشه.»
پرنده گفت: «ما گرسنهايم. به ما هم يككم ميدي بخوريم؟»
اژدها گفت: «هر كسي كه يك چيزي بياره تا توي سوپ بريزم، از اين سوپ ميدم بخوره.»
پرندهها پرواز كردن و رفتن. يكيشون برگشت و ماري رو كه به نوكش گرفته بود توي ديگ آب جوش انداخت.
دیدگاهها