شكار بزرگ

مارگو فالیس
ترجمه علی حسین قاسمی

تيم و پدرش مي‌خواستن برن ماهيگيري. تيم بايد روي زانو مي‌نشست و با دست زمين رو مي‌كند تا كرم پيدا كنه. وقتي ده تا كرم پيدا كرد، اون‌ها رو توي يك قوطي گذاشت.
پدر گفت: «تيم، حالا وقت رفتنه. تو كه كرم داري، نه؟» پدر هم يك قوطي كرم داشت: «من كه ديگه نمي‌تونم صبر كنم … مي‌خوام برم و از رودخونه چند تا ماهي آزاد بگيرم.»
تيم گفت: «من دلم مي‌خواد قزل‌آلا بگيرم. ده تا هم كرم دارم. ولي دست‌هام حسابي گلي شد.»
پدر گفت: «دست‌هات رو بشور تا بريم.»
تيم و پدر سوار اتومبيل شدن و به بالاي تپه‌ها رسيدن. از اونجا، درياچه ديده مي‌شد. بزرگي و رنگ آبي درياچه، توجه تيم رو جلب كرده بود: «توي درياچه خيلي ماهي داره؟ … مي‌گم نكنه توي درياچه غول آبي داشته باشه!»
– «غول وجود نداره، تازه، ما هم كه نمي‌خوايم از توي درياچه ماهي بگيريم. توي رودخونه ماهيگيري مي‌كنيم. توي آب، خيلي ماهي داره. اونا از صبح تاشب توي آب شنا مي‌كنن و اينور و اونور مي‌رن. كارشون همينه.»

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»