
ترجمه علی حسین قاسمی
تو فصل بهار، هاني خرسه جاليز رو كاشت و تابستون كه رسيد، سبزيجات فراواني توی جاليزش سبز شده بودن و داشتن بزرگ میشدن. اون خيار، گوجهفرنگي، لوبياسبز، و كدوتنبل كاشته بود؛ اما دوستداشتنيترين چيزي كه توي جاليزش داشت، شلغم بود. وقتي كه شلغمها آمادة چيدن شدن، هاني یک سطل سبزرنگ برداشت و رفت به جاليز. شلغمهايي رو كه قسمت بالاشون به رنگ بنفش درآمده بود چيد، اونها رو شست، و بعد گذاشت تا همراه با سيبزميني و سوسيس بجوشه. اين، شام اون شب هاني خرسه بود. واي كه چقدر شلغم دوست داشت … خيلي خوشمزه بود!
روز بعد، هاني رفت تا چندتا شلغم ديگه بچينه، اما در جا خشكش زد: شب پيش، يك نفر اومده بود و همة شلغمهاي جاليز رو دزديده بود و برده بود. خيارها هنوز بودن؛ همينطور گوجهفرنگيها و لوبياسبزها و كدوتنبلها، اما از شلغم خبري نبود.
هاني سطل سبزرنگش رو انداخت و به دور و بر نگاه كرد و چند جا، رد پنجه ديد: «آهان! فكر ميكنم كه كار يك راكون باشه. به نظرم مياد كه اين رد پاها مال راكون باشه.» هاني رفت توي جنگل پشت خونهاش و از اين درخت به اون درخت، به دنبال خلافكار گشت.
هاني به يك درخت بلوط غولپيكر رسيد، و متوجه مقداري تكههاي شلغم شد كه پاي درخت، روي زمين ريخته. تكههاي بنفشرنگ شلغم رو برداشت و نگاه كرد: «آهان! اينها شلغمهاي منه!» سرش رو بالا آورد و توي شاخهها رو نگاه كرد: «آهاي راكون، همين الان بيا پايين. من ميدونم كه تو بودي كه همة شلغمهاي منو خوردهاي!»
دیدگاهها