شناكردن ياد بگير

مارگو فالیس
ترجمه علی حسین قاسمی

جُرج پرسيد: «مامان! امروز شناكردن بهم ياد مي‌دي؟ من كه حالا ديگه بزرگ شده‌ام.»
مادرش لبخند زد: «پسرم تو هنوز يك لاك‌پشت كوچولويي. هنوز خيلي چيزها هست كه بايد ياد بگيري. … اما فكر مي‌كنم اشكالي نداشته باشه كه بري توي آبگير و يك شناي كوچولو بكني.»
جرج گفت: «خيلي ممنون مامان!» و به دنبال مادرش، به طرف آب رفت.
– «خيلي‌خوب جرج، بپر توي آب.»
جرج ابروهاش رو در هم كشيد: «بپرم توي آب؟ اگه بپرم توي آب كه غرق مي‌شم.» راستش، جرج یک‌كم ترسيده بود.
– «غرق نمي‌شي. لاكي كه داري نمي‌ذاره غرق بشي.»
جرج آرام پاش رو زد توي آب: «سرده مامان!»
– «يكدفعه بپر توي آب!»
جرج خودش رو انداخت توي آب. آب از سرش گذشت و شروع كرد به سرفه، و فرياد زد: «مامان … مامان … دارم غرق مي‌شم مامان … كمك … كمك … كمكم كن مامان!»
مادر گفت:«غلت بزن و برگرد به پشت. لاكت نمي‌ذاره توي آب فرو بري.»

«برای مشاهده ادامه مطلب وارد حساب کاربری خود شوید»